آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۵ آبان ۱۳۹۲

بهاره شکیب

اجتماع


کوله پشتی


photo (1)
و اینک رنج
به پدر مادر‌هایمان فکر می‌کردم. به امید‌هایشان وقتی ما را بردند دم حوزه‌های کنکور، به دلواپسیشان وقتی می‌آمدند مدرسه دنبالمان، به شرمندگیشان وقتی خوانده می‌شدند مدرسه برای پاسخگویی دربارهٔ خطا‌هایمان، به اینکه چه طور آمدند کمیته دنبال ما. تصادف کردیم آمدند تعمیرگاه و سر صحنهٔ تصادف سراغمان، آمدند بیمارستان کنارمان، آمدند کلانتری، آمدند وزرا دنبالمان، آمدند گشت ارشاد دنبالمان. چه طور با دست خودشان بردند پلیس امنیت معلم تحویلمان دادند. به چه حالی آمدند اوین دنبالمان. به مادرم فکر می‌کردم، به اینکه وقتی آمدند خانه دنبالم چه طور درِ خانهٔ همسایه را زد و من را هل داد تو، وقتی ماده پلنگ می‌شد در دفاع از من. به اینکه چه طوری آمد آرایشگاه دنبالم وقتی یک بار و فقط‌‌ همان یک بار اجازه دادم آرایشگرکل کاراکتر قیافه‌ام را با رنگ مو از بین ببرد و فردا صبحش برای بازگرداندنش دست به دامن مادرم بودم. به پدرم فکر می‌کردم نشسته روی صندلی کمیته انضباطی دانشگاه، نشسته روی صندلی حراست دانشگاه، نشسته روی صندلی دادیاری اوین، نشسته کنارم همه جا.
من به پدر مادر‌هایمان فکر می‌کردم. با دست های خودشان در این سال‌ها ما را کجا‌ها بردند که هزار سال دلشان نمی‌خواسته ببرند. کجا‌ها آمدند سراغمان که تصورش هم ترسناک بوده برایشان. به آن‌ها، که می‌برندمان فرودگاه. آن اتوبان کدر و مار مانند تهران قم را پشت فرمان می‌نشینند و چه چیزهای زیادی پنهان می‌کنند زیر پوستشان. نگرانی را، ترس را، امید را، دلتنگی را، ناتوانی را……..
از دوبی بازگشته بودم. مهر ویزا نشسته بود توی پاسپورتم. دیگرمیان ماندن و رفتن فاصله کم شده بود. مادرم، چمدان‌ام را گذاشته بود وسط اتاق. چمدان جمع کردن کار ناممکنی ست. چه کسی هرگز توانسته درست چمدان ببندد؟ چیزی جا نگذارد؟ هر چه لازم دارد بردارد و برود؟ چه کسی توانسته سال‌ها زندگی‌اش را و تاریخ‌اش را و کتاب‌هایش را و کافه‌ای را که دوست دارد توی چند تا چمدان جا بدهد؟
من حسابی دلم می‌لرزید و فکر نرفتن، نپریدن و گوشهٔ امن خودم را‌‌ رها نکردن هر ساعت در قلبم پر و خالی می‌شد، اما می‌خواستم جسارت کنم. تمام اتاقم را و دوستانم را و زندگی‌هایی را که زیسته بودم چیده بودم کنارم و مانده بودم چه طور در چمدان‌هایم جایشان بدهم. چه قدر چمدان کوچک است.
به خداحافظی فکر می‌کردم، به فرودگاه امام. فرودگاه امام معنای ضمنی سفر ندارد. خوشگذرانی ندارد. درد مهاجرت دارد. درد دوری. سرپرست موقت وزارت علوم اعلام کرده بود هر کس حق تحصیل‌اش ضایع شده نامه بنویسد و رسیدگی خواهد شد. هی دست دست می‌کردم. فکر می‌کردم باید نامه بنویسم و بگویم که من حق زندگی‌ام ضایع شده. بنویسم اینکه انگار یک وظیفه‌ای افتاده روی شانه‌هایم که بروم در آکادمی‌های غرب تحصیل طراز اول بکنم، تقصیر شماست.
اینکه باید پیشاپیش درد می‌کشیدم از آن خداحافظی منحوس و امیدوارانه موقت در فرودگاه امام، تقصیر شماست. اینکه آن روز‌ها مدام به خودم می‌گفتم یک حیات غلط را نمی‌شود درست زیست، تقصیر شماست. چهار سال عین آواره‌ها مسیر گم کرده بودم، اینکه با هزار هزار رفیق توی‌‌ همان فرودگاه لعنتی خداحافظی کردم، اینکه این بار خودم آن لعنتی یی بودم که می‌رفتم، همه تقصیر از شماست.
ما سبک جان سفر نکردیم. بیشتر ما دردمان بود رفتنمان. چمدان بستن‌ام هم درد می‌کرد. کی توانسته بغض دم رفتن‌اش را جمع و جور کند؟ این بلاتکلیف بودن‌ها را هم نامه می‌نوشتم؟ این بی‌خانه – بی‌وطن بودن‌ها را؟ اینکه یک جا نبود امن همدیگر را دوست بداریم؟ این چهار سال را که تمام نمی‌شود و کش آمده،‌ پهن شده توی سرنوشتمان را هم نامه می‌نوشتم؟ من نگاه‌های دوستانم را و نگاه نکردن‌های او را، نگاه دزدیدن‌هایش و چشم تو چشم نشدن‌هایش را هم نامه باید می‌نوشتم؟
برای پدران ما اگر خاوران جایی بود که دوست‌هایشان را بدرود گفتند، برای ما فرودگاه امام است. نسل ما گرده افشانی کردند. تاریخ ما بی‌قراری بود!

از گیت پاسپورت که رد شدم، دیگر مسافر بودم. دیگر از آدم‌هایی که دوستشان داشتم، رد نگاه‌شان مانده بود که مسیر رفتنم را تعقیب می‌کرد و از خودم مدام می‌پرسیدم: کجاست جای رسیدن؟