آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۴ آبان ۱۳۹۲

بهاره شکیب

اجتماع


کوله پشتی، پرنده‌های مهاجر


03
صبح‌ها بیدار می‌شدم. صبحانه خورده- نخورده در لپ تاپ‌ام را باز می‌کردم. مستقیم جی میل. شبیه روایتگر یک داستان تخیلی دردناک شده بودم. مشغله‌ام این بود که برای آدم‌های آن ور آب توضیح بدهم که با چه شرایطی و چه طور می‌توانم کارهایی را که آن‌ها می‌خواهند انجام دهم، توضیح بدهم که ما در تحریم‌ایم ومناسبات بانکی نداریم و من حساب بین المللی ندارم، توضیح بدهم که ما در کشورمان سفارت خیلی از کشور‌ها را نداریم، توضیح بدهم که در سیستم آموزشی ایران مقاله نویسی خیلی مرسوم نیست. توضیح می‌دادم که ما از قاعده‌ها تبعیت نمی‌کنیم، شرایطمان استثنایی است. رسما انگار داری از یک دنیای دیگر روایت می‌کنی، درست مثل آلیس در سرزمین عجایب!
تعداد زیادی ایمیل رد و بدل شد تا پذیرش دانشگاه و بورسم آمد. مثل بازی‌های دیجیتال مرحله به مرحله پیش می‌رفت و هر مرحله اضطراب و هیجان خاص خودش را داشت. برای پرداخت هزینه‌ی تقاضانامه‌ی دانشگاه، دست به دامان یکی از دوستان مقیم خارج‌ام شدم. مبلغ زیادی نبود اما باید آنلاین پرداخت می‌شد. مدارک تحصیلی هم باید ترجمه می‌شد. اسکن کردم و فرستادم. و مدرک زبان هم. خیلی خرده کاری داشت و چیزهای جزئی هم می‌خواستند. مثلا باید دو نفر را به عنوان مطلع معرفی کنی و ترجیحا آدم‌های آکادمیکی باشند و برای آن‌ها هم یک فرمی می‌فرستند تا نظرشان را در مورد تو بدهند.
رسیده بودم به خوان هفتم. باید برای ویزا اقدام می‌کردم. سفارت خانه‌ها را من، دوست ندارم. از آنجاهایی است که مرز‌های کشورت را، و مرز بندی جهان را خیلی خیلی عینی حس می‌کنی. پروسه‌ی دریافت ویزا پروسه ‌ی پیچیده، طولانی و حساسی است. کلی مدارک ریز و درشت باید ارائه کنی که نشان بدهد توی مملکت خودت برای خودت کسی هستی و قرار نیست بروی سر بار کشور دیگری بشوی و از پس مخارج خودت بر می‌آیی. یا انگیزه‌ی برگشتن به کشور خودت را داری. دست آخر هم ممکن است به دلایلی کاملا ناشناخته ویزا ندهند. سفارت کشور مورد نظر هم که در ایران نباشد واویلا است، مثلا اگر مدارکت ناقص باشد نمی‌توانی بروی و مثلا هفته‌ی بعدش بیایی. بررسی مدارک ویزا هزینه‌ای هم دارد که اصلا کم نیست و حتی اگر نهایتا ویزایت هم رد شود باید آن هزینه را بدهی. پروسه‌ی ویزا هم پروسه‌ی کوتاهی نیست. حدود سه هفته معمولا طول می‌کشد و سفارت پاسپورتت را نگه می‌دارد. خلاصه، حسابی درد سر زاست.
برای ویزا که اقدام می‌کنی، تو دقیقا آن «دیگری» یی هستی که ممکن است مشروط و موقت پذیرفته شود و ممکن است نشود. حس خوبی نیست در مجموع. پسر بچه‌ی دوستم که گاهی سوال‌های عجیبی می‌پرسد یک بار پرسید: «که چرا جهان کشور- کشور است و چرا مرز هست؟ مگر دنیا مال همه نیست و مگر همه نباید بتوانند از همه چیز استفاده کنند؟» به حق جواب دادن به سوالش سخت بود. یادم نمی‌آید اما فکر نمی‌کنم توانسته باشم جواب قانع کننده‌ای به او بدهم. مناسبات پیچیده‌ی جهان امروز را در چند جمله گنجاندن سخت است. در پروسه‌ی ویزا مرزهای کشورت معنای نمادین پیدا می‌کنند. برایت هزینه ساز می‌شوند. شاید مثل من دقیقا‌‌ همان موقع از همیشه بیشتر بفهمیشان. فکر می‌کنی تو و کشورت حداقل کمی مظلوم واقع شده‌اید. همین طور که دلت برای خوت می‌سوزد باید دلت برای پاسپورتت هم بسوزد. یک رابطه‌ی مهرآکین غریبی است رابطه‌ی آدم با وطن‌اش: «زان یار دلنوازم، شکریست با شکایت». نه‌‌ رها می‌توانی کنی‌اش، نه طاقت ماندن داری. وطن درد و درمان است. رگ غیرتت برای پاسپورتت به جوش می‌آید. یک اوضاع غریبی است. دلت می‌خواهد سینه سپر کنی و از خیلی چیز‌ها دفاع کنی یا حداقل توضیح بدهی. در عین حال داری می‌روی. خلاصه حکایت ما این بود: «نه فراغت نشستن، نه شکیب رخت بستن نه مقام ایستادن، نه گریزگاه دارم»
خیلی از پرنده‌هایی که از روی سیم‌های برق می‌پرند، مهاجر نمی‌شوند. بعضی‌هایشان یک دوری می‌زنند و دوباره روی سیم برق، مسکن می‌کنند. من یکی فقط هوس پرواز به سرم زده بود. برای ویزا اقدام کرده بودم و مدام از خودم می‌پرسیدم آیا ویزا می‌گیرم؟