آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ آبان ۱۳۹۲

پروانه وحیدمنش

اجتماع


چهار اپیزود سیاه ، روایت عاشورا


اپیزود اول:
دیوار به دیوار خانه پدری، عین الدوله تهران که الان معروف است به خیابان ایران خانه مخروبه قدیمی و بزرگی بود . خانه ای که معلوم بود روزگاری برای خودش خانه ای اشرافی بوده است. می گفتند بین ورثه در خراب کردن و ساختن آن اختلافی حل نشده بود. خانه حوضی بزرگ داشت پر از ماهی قرمز.حیاطی که زمین اش سنگفرش نداشت و درخت های تنومند کاج و ارغوان و میوه. دیوارهای خانه که فروریخته بودند با پرده های کلفت برزنت سیاه پوشیده می شدند . خواهر و برادری که ازدواج نکرده بودند و پیری تمام پیکرشان را در نوردیده بود در این خانه متروکه زندگی می کردند . هر وقت به ایوان خانه می رفتم و پیرزن را می دیدم وحشت می کردم. موهای سفید بافته اش، لباس سفید بلند و گالش های سیاهش مرا می ترساند . محرم که می رسید خانه شکلش عوض می شد. پرچم های یا حسین یا اباالفضل دور تا دور دیوارها را می گرفت. وسط حیاط از چند روز قبل هیزم می آوردند . دیگ ها روز تاسوعا و عاشورا قل می زد و بخار تصویر خانه ای که پر می شد از عزاداران سیاه پوش را در نظرم سینمایی می کرد. اما هنوز وقتی در میان جمعیت پیرزن و پیرمرد صاحبخانه را می دیدم که بالا سر دیگ ها می رفتند می ترسیدم و فرارمی کردم داخل اتاق. وقتی روضه شروع می شد می نشستم در ایوان و نقاشی می کردم. هنوز صدای عزاداری حسینی را که میشنوم صدای ملا طباطبایی که می گفتند ۳۰ سال است هر سال در این خانه روضه می خواند در گوشم می پیچد. رسم بود روز عاشورا همه دختر عمه ها و عمه ها ناهار می آمدند خانه مادربزرگ و پدربزرگ که طبقه پایین ما زندگی می کردند. مادر بزرگ غذا می پخت و همه دور هم می گفتند و می خندیدند . این برای خیلی ها اصلا جالب نبود . اما عاشوراهای خانه مادربزرگ حس عجیبی داشت. پدربزرگ دشمن نذری دادن و نذری گرفتن بود و اگر می فهمید به او غذای نذری داده ایم عصبانی می شد. می گفت اینها همه برای چشم و هم چشمی و فخر فروشی است اگرکسی می خواهد واقعا برای حسین نذری بدهد برود کهریزک ، برود جنوب ایران ، برود یتیم خانه ها . مردم شهر آنهم این محله ها گشنه نیستند.
یک بار که در ایوان نشسته بودم ملا طباطبایی در بلندگویی که صدایش تا چهار محل آنطرفتر هم می رفت و در صدای بلندگوی مسجد سادات اخوی و عزاداری خانه حسینی و باقی می پیچید گفت: « می دانید چرا جغد شب نشین است و روزها بیرون نمی آید ؟ ای مردم می دانید؟ جغد شاهد کشته شدن امام بود از آن تاریخ جغدها تصمیم گرفتند بر ویرانه ها بنشیندند و به حرمت امام از لانه بیرون نیایند. قال الصادق علیه السلام..»
بهت زده از پله ها پایین دویدم و به پدربزرگم گفتم آقا جون می دانی جغد چرا شب ها بیرون می آید نه روزها؟ پدر بزرگم با خشم نگاهم کرد و گفت :« هر حیوانی برای کاری ساخته شده. به چشم های جغد نگاه کن ببین چقدر بزرگه ؟ این برای اینکه در نور خیلی کم هم بتونه پرواز کنه و شکار داشته باشه. » بعد مکثی کرد پیرمرد. دوری زد در اتاق و گفت :« بیا بنشین برایت مثنوی بخوانم دیگه به این خرافات توجه نکن. مغزت را خراب می کند.»

n2500946-3568348

اپیزود دوم:

ظهر عاشورا بود. ۲۲ ساله بودم . به مینا گفتم بیا برویم بچرخیم . عاشورا در شهر انرژی غریبی وجود داشت که باور نمی کردی اینهمه انسان هر کدام آشفته و سیاه پوش در خیابان ها چه می کنند. از جنوب جنوب شروع کردیم. دیگ های کوچک. بیشتر شربت و آش . زنجیر های کلفت تر، علم های سنگین تر. آدم های لاغر تر و صورت های سیاه تر .هر چه بالاتر می آمدی دیگ ها بزرگ تر می شد. صف ها طولانی تر، آدم ها رنگی تر و میزهای شربت کمتر. جلوی سفارت انگلیس روبروی مغازه موسی ، پیرمرد یهودی آنتیک فرو ش هر سال دیگ های بزرگی می جوشید. گوسفند می کشند صبحگاه. خون گوسفند جوی آب را پر کرده بود . مردم صف کشیده بودند برای غذا . جلوتر که می رفتی حول و حوش میدان ولیعصر از حجم دیگ ها کم تر میشد و آدم ها کمتر. شریعتی پر بود از خانه هایی که هر کدام جلویش صف بود به درازای فرات . خیابان پاسداران ، درکه . دیدن آدم هایی که از وضع مالی خوبی برخوردار بودند ولی با قابلمه های بزرگ در صف ایستاده بودند اذیتم می کرد. با خودم فکر می کردم کاش این دیگ ها جایی دیگر ، شهری دیگر می جوشید. دیدن آدم هایی که همدیگر را هل می دادند تا بروند داخل و غذا بگیرند ، آدم هایی که از یک خانه با سه چهار قابلمه در صف بودند اذیتم می کرد. مینا می گفت : « فلسفه این روز و این نذری دادن را نمی فهمد. آدم در شادی اینطوری غذا می دهد . در مرگ کسی که نباید این گونه کرد. »

اپیزود سوم :

زمستان ۸۷، گردنه های سرد تالش، روستای آق اولر ” کاخ کوهستانی سفید” . با حسن کوه را بالا می رویم. صدای شیپور می آید، ناله یی به زبان تالشی و گاه آذری به گوش می رسد، یا عباس گویانی که دور درختی سر به فلک کشیده حلقه زده اند، آدمی را از هر آنچه تا دیروز شکلی از محرم و عزاداری داشت دور می کند: دور از هر چه هیاهو، دور از علم های غول پیکر پایتخت، دور از ازدحام آدمیان و ترافیک. در میان برف و سرمای این کوه های سرد، زنان با لباس های سنتی و رنگین همراه مردان خود راهی مسجد می شوند.
مردان سینه می زدند. زنجیرها در میان مه و بخار نفس ها و برف سردی که تمام پیکر کوه را گرفته بالا و پایین می رود. خون گوسفندان روی زمین برف را می شکافد و ردی می کشد سرخ. از پشت، مردی علم به دست جمعیت را می شکافد و با دیدن او مویه های زنانه دوچندان می شود. «علم جوش» – علمی که از چوبی بلند و پارچه های رنگی پوشیده شده- شانه هر که را نذری داشته باشد نشانه بگیرد نذرش ادا می شود. علم به دست می ایستد و زنان نذر خود را در میان پارچه های رنگی گره می زنند. هیچ کس نمی داند ریشه این رسم چیست. غالباً «علم جوش» را فقط در ناحیه تالشان دیده اند. گاه در اردبیل هم به شکلی دیگر علم جوش را دیده اند که بر دیوار خانه ها می خورد و صاحبان خانه نذر خود را ادا می کنند. مردم معتقدند در روز عاشورا علم به جوش می آید. هر چه تعداد پارچه های آویزان به آن بیشتر باشد علم برکت بیشتری دارد.
پیرزنی دعوت می کند به درون مسجد بروم . جمعیت به دوربین های حسن نگاه می کنند و از اینکه کسی از مراسمشان عکس می گیرد خوشحالند. من سعی می کنم روسری ام را جلو بکشم. مرا می برند سمت مردانه مسجد. روحانی نشسته است آن بالا. مردم روی پتو ها دور سفره ها نشسته اند. ظرف عدسی ، پنیر و نان داغ لواش را می گذارند جلوی ما . این عاشورا رنگ دیگری دارد. دیگر از خورشید ظهر عاشورا ، داغی زمین و لبان تشنه خبری نیست . سرماست که بیداد می کند.

iran-shiite-ashura-2009-1-6-15-3-53

اپیزود چهارم:

امریکا. اینجا عاشورا و تاسوعا ، محرم و رمضان دیگر نه دیگی هست ، نه نذری ، نه شب قدر نه روضه امام حسین. همه چیز در خط کشی های روزمره ادامه دارد. نه کسی در خانه ات را می زند و شله زد میدهد نه بوی قیمه می پیچد. پیاده که درکوچه ها راه بروی صدای هیچ دسته و سنجی نمی شنوی. هیچ ظرف یک بار مصرفی در جوی آبی نیست . تو می نشینی پای اینترنت و دنبال اخبار و عکس ها می گردی. دلت تنگ می شود برای عاشوراهایی که سالهای عمرت را سپری کرده ای . به دسته بنی اسد، به خیابان ادیب الممالک، به عاشورای اردبیل و نذری دادن علی دایی …دلت تنگ می شود که می شنوی یک روحانی شیعه در لس آنجلس قمه زده است . سرت سوت می کشد. عکس را یک بار نه که چند بار آنهم در صفحه فیس بوک همین روحانی شیعه نگاه می کنی. او با افتخار از کارش دفاع می کند و تو با خودت می گویی اینجا نه روستاهای ایران و عراق است .
تمام صفحه های اینترنت را می بندی و به پدربزرگ پیرت فکر می کنی که می گفت: « به این خرافات توجه نکن . مغرت خراب می شود.»

339710_2269931109629_1227045741_o
در این عکس حجت الاسلام هدایتی در لس آنجلس روز عاشورا را با قمه زدن بر سر خود به سوگواری می پردازد.