آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۶ آبان ۱۳۹۲

امید پاییز

اجتماع


هنر تنانه یا بادی آرت


هنری که به استقبال خطر می‌رود
art-must-be-beautiful-artist-must-be-beautiful-by-marina-abramovic487-1975-photograph-by-gerard-rancinan

شاید در مورد تلاش‌های برخی هنرمندان نسل جوان برای ورود به عرصه هنر نوینی به اسم «پرفورمنس
آرت» یا «بادی آرت» که معادل‌هایی مثل «هنر اجرا»، «هنر تنانه» و «هنر بدن» در فارسی برای آن به کار می‌رود، شنیده‌باشید

مارینا آبرامویچ، یکی‌ از اولین هنرمندان این رشته، پرفورمنس را این‌گونه تعریف می‌کند: «برای من، پرفورمنس ساختاری روانی و فیزیکی است، که هنرمند خلق می‌کند تا در برابر تماشاچی و در زمان و مکانی مشخص وارد آن شود. پرفورمنس همراه با شروع تبادل انرژی با تماشاچی آغاز می‌شود و پس از ان هر اتفاقی که در این بازه زمانی مشخص بیافتد جزئی از پرفورمنس خواهد بود.»
اما چرا گروهی از هنرمندان برای یافتن شکل بیانی هنر خود از بدنشان استفاده می‌کنند و‌گاه خود را برای این کار به خطر می‌اندازند؟
به صحنه آوردن خطر، رنج و مرگ از تاریخ هنر غرب جدا نیست. به این ترتیب که این آفرینش‌های هنری تلاش می‌کنند تا شکل فرافیزیکی- یا برای عده کمتری تعالی یافته- واقعیت سخت وجودی باشند. یعنی تصویری از درد و رنج، از دیر بازدر آثارغربی به اشکال مختلف وجود داشته.
به هر حال بعد از انقلاب صنعتی قرن ۲۰ – می‌توان گفت بعد از کوربه (نقاش جنجالی فرانسوی اواخرقرن نوزده) – این هنرمندان تلاش می‌کردند تا در خط جلوتری از مبارزه اجتماعی قرار گیرند و امنیتشان را در برابر ایده‌هایشان به خطر اندازند. از اینجا بود که این هنرمندان با شکستن تابو‌ها در آثارشان عادات جامعه را به‌هم زدند و خطر این بر آشفتگی را بر خود خریدند. از این دست کار‌ها می‌توان به «منشاء جهان» اثر کوربه در نقاشی اشاره کرد. نمایش این اثردر آن دوره (۱۸۶۶) درد سر‌های زیادی را برای او از طرف محافظه کاران جامعه به دنبال داشت.
این نحوه فکری با سرعت در قرن ۲۰ به جلو می‌رود، در ابتدا با «غیر متعهدان» به رژیم استالینی، سپس در مواجهه با تمام موقعیت‌های انقلابی یا دیکتاتوری موجود، هنرمندان متعهد تلاش می‌کردند تا با به خطر انداختن خود به ایده‌هایشان وفادار بمانند. از این میان می‌توان از مایرهولد کارگردان بزرگ روس (۱۸۷۴-۱۹۴۰) یاد کرد که به دست حکومت استالین ربوده شد، یا آنتونن آرتو (۱۸۹۶-۱۹۴۸) شاعر، بازیگر، تئوریسین و متفکر فرانسوی که به خاطر افکار تحول خواه و انقلابیش طرد و به تیمارستانی در ایرلند فرستاده شد.
با این حال، این تجربهٔ خطر تنها بیرونی‌ترین جنبه از مسئولیتی است که هنرمند ازخطر هنرمند بودن خود می‌پذیرد. او وظیفه دارد تا در حوزه فکر ایفای نقش کند.
چنین تجربیاتی که می‌توان گفت عمیقا دیوانگی و بر هم زدن معنا‌ها را در بر می‌گیرد و به بعضی گرایش‌های عارفانه نزدیک می‌شود، هزینه‌ای را که هنرمند باید برای ایستادگی در برابر ایده‌های ارتجاعی تحمل کند مشخص می‌کند.
اما می‌بایست تا اواخر دهه۶۰ و اوایل دهه ۷۰ میلادی صبر کرد تا هنرمندان مستقیمن بدنشان را به خطر بیندازند و رنج فیزیکی را در خود راه دهند تا تولید فکر کنند.

عکس شماره ۱
aktio01b

عکس شماره ۲
2_1
عکس شماره ۳
3
در این موج از هنرمندان می‌توان از هرمان نیچ، کریس بردن و مارینا آبرامویچ (عکس شماره ۱، ۲ و ۳) نام برد. برای نمونه کریس بردن در سال ۱۹۷۱ در زمان اوج درگیری آمریکا در جنگ ویتنام به اجرای اثری پرداخت که مخاطب آمریکایی را – که از مناطق جنگی هزاران کیلومتر فاصله داشت – مستقیمن با خشونت ناشی از آن درگیر می‌کرد. او در این اثر از دوست خود می‌خواهد تا از فاصله پانزده متری، در برابرمخاطبان، با اسلحه به او شلیک کند.

در ۱۹۷۵ و در اوج گسترش فرهنگ مصرف گرایی و «هنر مصرفی»، آبرامویچ در اعتراض به وضعیت موجود و نگاه به اثر هنری به عنوان یک «چیز زیبا» به اجرای اثری می‌پردازد که طی آن، آنقدر سر خود را با یک برس فلزی شانه می‌کند تا پوست سرش زخمی شود. در تمام طول مدت اجرا آبرامویچ دیوانه وار تکرار می‌کند: «هنر باید زیبا باشد، هنرمند باید زیبا باشد».

چند سالی است در ایران هم هنرمندان شروع به ارائه آثاری در این فرم یا فرم‌های شبیه به آن کرده‌اند.
مسلمن پیشینه و تاریخ اجتماعی ایران با غرب همخوانی ندارد و این دو اجتماع یک گذشتهٔ مشترک نداشته‌اند. ولی به راستی این موضوع تا چه حد بر روند شکل گیری و نحوه تاثیرگذاری هنر پرفورمانس و یا بادی آرت در اجتماع ما دخیل است؟ آیا همانگونه که برخی سعی در القای آن دارند، باید این هنر را به جرم وارداتی بودن آن کنار گذاشت و یا به روش‌های نخ نما شده کمربه «ایرانیزه کردن» آن بست؟
در اینکه کپی برداری بی‌فکر از هر چیز و هر مفهومی کار را دچار مشکل می‌کند شکی نیست: به هر حال هنر اجرا هنری ست که به شدت وابسته به اجتماعی ست که در آن شکل می‌گیرد. نمی‌توان بدون در نظر گرفتن شرایط اجتماعی (تاریخ، فرهنگ، عرف، پیش فرض‌های اجتماعی مسجل فرض شده، قوانین نانوشته و …) دست به مداخله‌ای اجتماعی زد؛ چرا که هنر معاصر متعهد، سعی درمداخله در امور اجتماعی دارد و نه صرفن بازنمایی سوژه‌های کلیشه شده و یا درگیری‌های شخصی هنرمند. بنابراین مسلمن بررسی بستری که هنرمند در آن اثر خود را شکل می‌دهد و به مداخله اجتماعی می‌پردازد از مراحل جدا نشدنی کار هنرمند است. ولی اینکه بخواهیم یکی از شکل‌های بیانی هنر اجتماعی را به بهانهٔ نداشتن بستر تاریخی یکسان با جغرافیای محل شکل گیری فرم آن (یعنی غرب) مردود اعلام کنیم، تنبلی کردن و کار آسان را انتخاب کردن است.
واقعیت این است که تقریبن هیچ کدام از هنرمندان متعهد غربی که در اجتماعات خود تاثیرگذار بودند، در ابتدا مورد قبول اکثریت جامعه قرار نگرفتند، و جالب‌تر اینکه حتا در اکثر موارد، مورد قبول اکثریت قشر هنری هم نبوده‌اند وبیشتر به عنوان «دیوانگان مُخل» اجتماعی شناخته می‌شدند. به طور مثال تنها در اوایل دهه ۶۰ و نزدیک به پنجاه سال بعد از تولید آثار مارسل دوشان، هنرمند پر آوازه فرانسوی (۱۸۸۷ – ۱۹۶۸) بود که این آثار مورد توجه قرار گرفتند. اما این چیزی از تاثیر اجتماعی و فلسفی این آثار کم نکرد. (عکی شماره ۴)

عکس شماره ۴
4_1
یا مثلن امروزه کمتر شخص آگاهی می‌تواند راجع به اتفاقات می‌۶۸ در فرانسه (اعتراضات دانشجویی که کم کم به خیزش اقشار مختلف مردم از کارگران گرفته تا زنان و همجنسگرا‌ها کشیده شد و منجر به رفورم‌هایی در قوانین فرانسه شد) صحبت کند بدون اینکه حرفی از ژان-ژک لبل، هنرمند متعهد فرانسوی به میان آورد که از جمله بنیان گذاران هپینینگ‌های گروهی در اروپا بود. در حالی که درزمان شروع حرکتِ او و دوستانش، همواره به عنوان افراد «تندرو» و «دیوانه» مورد سرزنش بودند. در واقع آن‌ها، از هنر برای تحقق‌ و تجسم بخشیدن به پتانسیل‌های اجتماع استفاده می‌کردند. راهی‌ برای خارج شدن از کادر‌های تحمیلی از طریق ایجاد «امکان». اکثریت جامعه غالبن خواستار حفظ وضع موجود هستند و از هر نوع تغییر بنیادین در هراس‌اند. به همین دلیل وقتی لبل و دوستانش با کارهای خود سعی در برهم زدن این نظم داشتند تا به سمت تغییر واقعی بروند با مقاومت حکومت و جامعه رو به رو شدند. جامعه‌ای که تحت تاثیر منطق غالب اشاعه شده توسط حکومت استحاله یافته و نا‌خواسته از هر نوع تغییر بنیادین در هراس است.
در اینکه در آثار و تلاشهای هنرمندان جوان این حوزه در ایران ایرادهایی هست، بحثی نیست. ولی مطمئنن این ایراد‌ها نه از آن جنبه است که دراکثر محیط‌های انتقادی مطرح می‌شود. به نظر می‌رسد ایراداتی چون وارداتی یا نمایشی بودن، ایراداتی هستند که بیشتر از سر کم حوصلگی یا عدم اشراف کافی بر موضوع وارد می‌شوند. چراکه به گواه بزرگان این هنر چون آبرامویچ این هنر تعریف ثابت و مشخصی ندارد و با توجه به شرایط هر اجتماع و دیدگاه هر هنرمند از نو تعریف می‌شود. پس اصول از پیش تعیین شده‌ای وجود ندارد تا به کمک آن بتوان تعریفی ایرانی از این هنر ارائه داد.
اما بدن! بدن در فرهنگ سرزمین ما همواره یک تابو بوده و هست. بدن همواره به عنوان امانتی الهی و یا قطعه‌ای مقدس مورد توجه بوده و همیشه در تسخیر دین یا سیاست بوده است. این ما نیستیم که نوع برخوردمان با بدنمان را تعیین می‌کنیم. مثال‌ها برای این مدعا زیاد است. از تنبیه بدن بدست حاکم شرع به علت مصرف الکل تا عدم اجازه برای نشان دادن موی سر زنان ویا احکام شرعی راجع به «گناه کبیره» بودن اسیب رساندن به بدن، تنها بخشی از این داستان است. ولی دامنه این باور‌ها تا درون بسیاری از خانواده‌ها کشیده شده. این باور آغشته به تقدس از بدن چنان در اذهان عمومی رسوخ کرده که خواسته یا نا‌خواسته اکثریت غریب به اتفاق جامعه ما نه تنها حق مالکیت بدن را برای خود قائل نیستند، بلکه به دیگران نیز این حق را نمی‌دهند تا آنگونه که خود خواستار آن هستند با بدن خود برخورد کنند. در این مرحله از اتفاق ما دیگر با دخالت مستقیم حکومت برای سانسور روبه رو نیستیم؛ بلکه قدرت حاکم با استفاده از منطق مستقر، کار سانسور و برخورد با حق مالکیت شخصی بدن را به «جامعه» وا می‌گذارد و باز هم‌‌‌‌ همان معضل تکراری سلطهٔ «جامعه» بر «فرد» به میان می‌‌اید.
در واقع این «جامعه استحاله یافته توسط قدرت حاکم» است که برای فرد در خصوصی‌ترین لحظاتش تصمیم می‌گیرد.
یکی از راه‌هایی که هنرمند متعهد می‌تواند با استفاده از بدن خود و کار بر روی آن به مداخله در اجتماع بپردازد، شاید برخورد با همین معضل دیرینه است. نقطه‌ای که به نوعی می‌توان گفت، نقطه شروع سلب اختیارات شخصی و تسلط بر فرد توسط «جامعه» تولید شده به دست قدرت مستقر است.
بادی آرت یا هنرتنانه شکل بیانی ست که در آن تفکر در تیز‌ترین حالت خود، دست به ریسک در ساحت وجودی فرد می‌زند. می‌توانیم خود را در برابر این سوال قرار دهیم که آیا چنین اهدافی ارزش این اعمال را دارند یا خیر؟