آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۶ آبان ۱۳۹۲

پروانه وحیدمنش

اجتماع


داستان‌نویسی فیس‎بوکی


541396_10200779597957825_1013861237_n

زمان: شنبه ساعت هشت به وقت تهران

مکان: گروه کولی‌ها در فیس‌بوک

با‌‌ همان هیجان که وقتی او را از نزدیک می‌بینی، با لحظه شیرین بوشهری حرف می‌زند و داستان می‌خواند، بلند می‌خندد، اعتراض می‌کند و درس می‌دهد، حس می‌کنی کامنت می‌گذارد، استاتوس می‌نویسد و برای بچه‌های کارگاهش- که اولین کارگاه آموزش داستان نویسی در فیس‌بوک است- تکلیف می‌دهد.
او سال‌ها قبل، شاید ده یازده سال پیش جمع «کولی‌ها» را راه انداخت. کلاس‌هایی که از بی‌مکانی هر بار در جایی و نقطه‌ای از شهر تهران تشکیل می‌شدند و اصطلاح «کولی‌ها» از‌‌ همان جا آمد. خودش می‌گوید: «جلسه اول در خانه خودم برگزار شد و در وبلاگی که داشتم نوشتم قافله کولی‌ها. بعد‌ها یکی از بچه‌ها – فرشته احمدی – شد کدخدای این قافله. جمع خوبی بود. داستان‌های خوبی از کارگاه کولی‌ها در آمد ولی متاسفانه با سفر من به امریکا کارگاه تعطیل شد و بعد از ماجرای جنبش سبز سایت و بلاگ هک شد.»

خالق «کولی کنار آتش» با تشکیل گروه کولی‌ها در بلاگفا جلسات آنلاین خود ر ا برگزار کرد.‌‌ همان جا بود که گروهش توانستند برای بسیاری از کلمات انگلیسی جایگزین فارسی مناسبی پیدا کنند؛ واژگانی چون «چیدمان» که توسط این گروه جایگزین کلمه Setting شدند؛ می‌گوید: «در این دوره‌ها بسیاری کلمات را جایگزین کردیم، مثل همین کلمه چیدمان. همه از آن استفاده می‌کنند اما هیچ وقت اسمی از گروه کولی‌ها برده نمی‌شود. من در این گروه تلاش کردم با بچه‌ها داستان بخوانیم و داستان نقد کنیم. باید بگویم این گروه کولی‌ها بود که داستانک یا فلش فیکشن را در ادبیات فارسی جا انداخت.»
Monir-Khanum
منیرو روانی پور /عکس از حسن سربخشیان
منیرو پس از سفرش به امریکا و در پی آن ماجراهای جنبش سبز کمتر کارگاهی برپا کرد و به قول خودش‌گاه به‌گاه داستانی را خواند و نقدش کرد. سال گذشته اما برای منیرو سال متفاوتی بود. او با یک ایده کاملا جالب و مهیج داستان «نعره مستانه»‌اش را که در حال نگارش بود با خوانندگان صفحه فیس‌بوکش به اشتراک می‌گذاشت. هر هفته بخشی از این داستان روی صفحه فیس‌بوک او منتشر می‌‌شد و خوانندگانش با اشتیاق نظرات متفاوتی برایش می‌نوشتند:
«بعد ازظهری باخودم گفتم علی‌الله، بزن برو تو بزرگراه و یک نعره مستانه بکش… رفتم افتادم تو ۲۱۵ پنجره دو طرف ماشین باز… راندم ونعره زدم وقتی خبردارشدم که دیدم دوربرم پر ماشین پلیسه و همه دارند بوق می‌زنند و چراغاشون بلیپ بلیپ می‌کنه. و بزرگراه بند اومده. زدم کنار. پلیسی با احتیاط امد جلو… گفت: مشکل؟ گفتم: ندارم. گفت: پس چرا دادمی زدید؟ گفتم: آقای پلیس این نعره مستانه بود داد نبود که.. فوری دستگاهی درآورد و گفت: نفس بکش. کشیدم بعدش با یه دستگاه دیگه دست و پا وسرو گردن وقوزک پام را آزمایش کردند. نه، مست نبودم حتی یه ذره الکل تو نفسم نبود. گفتم: آقای پلیس من که گفتم «نعره مستانه» و توضیح دادم: سال نو ماست و ما نعره مستانه می‌کشیم. گفت: سالی چند بار از این نعره‌ها می‌کشین گفتم: عجالتن سالی یه بار.. گفت: خدا را شکرکه سالی یه دفعه است وبعد شروع کرد تو ماشینم گشتن وگفت: سیگارهم که می‌کشی؟
گفتم: بعد از نعره مستانه سیگار می‌چسبه.
گفت: دارویی چیزی مصرف می‌کنی گفتم نه والله نعره مستانه کار به این چیزا نداره. گفت: تاحالا پیش روان‌شناس رفتی… بعد گواهینامه‌ام را گرفت نگاهی کرد وگفت: باید اول بریم همین حالا یه تست خون بدی اگر معلوم شد که مست نیستی اون وقت باید یه روان‌شناس تصدیق کنه که حالت خوبه و می‌توونی رانندگی کنی… بعد شنیدم که به همکارش گفت یه چیزی زده که قاطی کرده یه دراگ ناشناخته احتمالا مال همون طرفای خودشون.»
چندی بعد در تابستان سال جاری به همت گروهی از بچه‌های منطقه واشنگتن دی سی انجمن گردون شروع به کار کرد. منیرو به عنوان سخنران اولین جلسه این انجمن به واشنگتن دعوت شد تا داستان بخوانند. «عباس معروفی دعوتم کرد واشنگتن دی سی برای انجمن گردون که تازه آغاز به کار کرده بود. اینقدر در چند روزی که آنجا بودم بچه هام بچه هام کرد که من یاد بچه‌های خودم افتادم. برگشتم و کارگاه سوم کولی‌ها رو راه انداختم و هنوز کارگاه سوم راه نیفتاده بود که کارگاه چهارم شروع به کار کرد.»
حالا با گذشت چهار ماه از روزی که منیرو دوباره کولی‌هایش را به راه انداخته کلاس‌هایش پر رونق بر پا می‌شوند و انتظار می‌رود به زودی کولی‌های پنج هم شروع به کار کنند: «فیس‌بوک را انتخاب کردم چون به تو امکان می‌دهد که همه جا حاضرباشی، باهمه درسراسرجهان ارتباط داشته باشی، بافیس‌بوک می‌شوی جادوگری که دریک چشم به هم زدن از اشرق به مشرق می‌روی. سعی کردم از تجربیاتم در کلاس‌های کولی‌های ایران و آموخته‌های دانشگاهی در امریکا هر دو بهره بگیرم. درواقع هم‌پای ورک‌شاپی که اینجا دردانشگاه برگزار می‌شود- ومن نویسنده میهمان آن هستم- کلاس را پیش می‌برم. از بچه‌ها می‌خواهم که کتاب بخوانند، فیلم ببینند، در باره اسطوره و تاریخ حرف می‌زنیم، دنبال واژ‌ها می‌دویم و توی سروکله هم می‌زنیم. گاهی اگروسع‌مان برسد میهمان ویژه دعوت می‌کنیم. چرا که من معتقدم داستان نویسی فقط داستان نوشتن نیست بلکه خواندن وخواندن و سراز تاریخ واسطوره و روان‌شناسی درآوردن هم هست. و بچه‌های کارگاه مثل کلاس‌های دانشگاه تحقیق ودرس ومشق دارند. و جدای همه این حرف‌ها خلاقیت اداره کلاس هم هست که من دراین مورد به خودم هیچ شکی ندارم.» می‌خندد.

• جمع کولی‌های فیس‌بوکی منیرو از همه گروهی هستند. از دانشجوی ادبیات تامتخصص برق و استاد دانشگاه و از زن خانه دار تا دانشجویی در کازرون. بچه‌ها هزار و یک شب می‌خوانند و فیلم Gray را می‌بینند و نقد می‌کنند، روی نقش اسطوره‌ها در کتاب‌های همینگوی با هم به گفتگو می‌نشینند. عباس مخبر هم در جمع کولی‌ها «اسطوره‌ها» را به بحث می‌گذارد. از جذابیت‌های این کلاس تایپ گفته‌ها و نظرات دانشجویان و استاد در کامنت‌هاست. منیرو معتقد است با این شیوه قدرت انتقال و سرعت افراد بالا می‌رود و یاد می‌گیرند با رعایت گزیده گویی، حرف و لُب کلام خود را به نویسنده منتقل کنند. او‌گاه تذکر می‌دهد، ‌گاه درس می‌دهد،‌ گاه با دانشجویانش می‌خندد و‌گاه دعوایشان می‌کند. «اما بعد از همه کلاس‌ها و بحث‌ها همه با هم رفیق شدیم. انگار سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم.»

مریم یکی از شرکت کنندگان این کلاس‌ها از ایران می‌گوید: «هنوز هم باورم نمی‌شود کلاسی بتواند در فیس‌بوک و در شکل کامنت گذاری برای خودش هویتی این‌چنینی پیدا کند. هر چند فکر می‌کنم بهتر است دنبال راهکارهای دیگری در کنار جلسات فیس‌بوکی هم باشیم.»
مریم ادامه می‌دهد: «بعد از وقت گذرانی‌های بیهوده در فیس‌بوک و لایک عکس این و آن، به این نتیجه رسیدم که از فیس‌بوک بیرون بیایم تا بتوانم روی کارم تمرکز کنم که تبلیغ کلاس‌های منیرو را دیدم. درنگ کردم و بعد تماس گرفتم و ثبت نام کردم. حالا هر روز می‌بینم که تمام دغدغه‌ام پیدا کردن پستی از منیرو و یا داوود است تا کلاس را پیگیری کنم. هنوز یک کتاب را تمام نکرده‌ام که منیرو می‌آید و می‌نویسد از این هفته فلان کتاب را بخوانید جلسه بعد سوال می‌پرسم و بعد هم پشتش سه تا «ها‌ها‌ها» می‌نویسد. با هزار بدبختی کتاب را پیدا می‌کنم و می‌خوانم که بحث فیلم جدید پیش می‌آید. آنقدر درگیر این کلاس شده‌ام که دیگر وقت نمی‌کنم ساعت‌ها بیهوده از صفحه این دوست به آن دوست بروم و به قول معروف عمرم را تلف کنم.»
ادامه این کلاس‌ها و پیدا کردن یک فرم درسی مشخص و یافتن ابزارهای مکمل برای آموزش، شاید بتواند کلاس‌های منیرو را به دانشگاه داستان‌نویسی فیس‌بوکی بدل کند؛ کارگاهی که می‌تواند در بطن مادر خود یعنی فیس‌بوک سوژه‌ها و داستان‌های جذاب و خواندنی بسیاری را خلق و بازنویسی کند و شرکت کنندگانش برای شرکت درکلاس‌های این دانشگاه فقط لازم باشد به فیس‌بوک خود سری بزنند.