آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۳ آبان ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

وبلاگ


تهران یکباره یه زندان بزرگ میشه…


امروز راه‌افتادیم رفتیم باغ‌موزه‌ی زندان قصر، برای «جشن تهران» که گویا که یک جماعت معمار و هنرمند بدون حمایت شهرداری راه انداخته‌ند. باغ هیچ شباهتی به زندان سابق نداره. به نظر میاد انقدر تغییرش دادند که الان یک ساختمان قدیمی زیباست که خوب و مدرن بازسازی شده اما نه زندانی که موزه شده. همه‌ی اثر و آثار زدوده‌ست… آفتاب کمرنگ آبان، رو به غروب و چرخ‌های طوافی پر از بادکنک و یک قسمتی که بچه‌ها نقاشی میکشند و غرفه‌های خوراکی… توی سالن آمفی‌تئاتر سخنرانی هست و نمایش فیلم. بابک رفت تو و سر و گوشی آب داد. به بچه‌ها گفتم من نمیام تو سالن، نشستن زیر این درخت‌ها و این هوا خودش جشنه. اما سرد شد و حرفم رو پس گرفتم. رفتیم سمت کافه‌ای که پشت بناست که قرار بود متن‌خوانی مقاله‌ای باشه در مورد تهران… چند دقیقه‌ای شروع شده بود که رسیدیم… پسر موفرفری با ته‌لهجه‌ای که تشخیص نمی‌دادم مال کجاست با حرارت و شدت از روی متنی میخوند در مورد تهران؛ مقاله‌ای که حرف نداشت و یک جاش از یک خاطره از سال ۶۵ میگفت؛ از جشنواره فجر و نمایش فیلم اجاره‌نشین‌ها که وسط فیلم حمله هوایی میشه و توی سالن گوش تاگوش پر یکباره یک نفر چراغ‌‌قوه روی جمعیت میندازه و عده‌ای توی نور میرقصند… مردم دست میزنند؛ ترس و رقص همزمان. جای دیگه از متن از شکست میگفت، از مفهوم شکست که تجلی‌ش ثانیه‌شمار چراغ راهنماییه که همیشه در شمارش تقلب میکنه و در برابرش تحقیر میشی… از مصلا و تمام‌نشده‌گیش از خرداد ۷۶ و خیابون انقلاب و سربازها… اسم متن هست: دو تورم در تن تهران: قر در کمر و فکر در سر که چاپ شده تو یک شماره‌ی تجربه‌ی تهران حرفه هنرمند که عجیبه از زیر دستم در رفته…
از کافه بیرون زدیم و توی گالری یه پرفرمنس بود. باز گفتم شما برین من نمیام. اصولا سر قوزم با پرفورمنس که تازگی بیخود و بی‌جهت زیادی باب شده و سی‌تا سی‌تا اجرا میشه، فله‌ای و سردستی و اولیه و سطح پایینه اغلبش. بابک یه حال افسرده‌ای داشت از اول به خاطر فضا. زندان بودن اینجا انگار آزارش میده. مهدی سربه سرش گذاشت و گفت اوینم که موزه شد میدیم انفرادی تو رو بکنن مستراح، آی بخندیم، آی بخندیم. بابک نخندید. گفتم منم میام. دلم میخواست برم کنار فواره‌های بیرون اما گفتم ضدحال نباشم. سری به سری تعداد مشخصی رو تو میفرستادند. وارد شدیم به گالری که همه‌ی کف نقشه‌ی تهران بود. یه اجراگر از حافظه‌ی خودش از تهران میگفت و از ما هم میخواست همراهیش کنیم. خونه‌مونو روی نقشه پیدا میکردیم و می‌ایستادیم بعد جاهایی که دوست داریم یا نداریم یا نمی‌شناسیم… اما جاهایی که ترسیدیم یا شادمانی کردیم همه‌ش مشترک بود اونموقع‌ها میچسبیدیم به هم…

پرسید کجای تهران به حد مرگ ترسیدید و من رفتم روی هفت تیر، سر خردمند… ۱۳ آبان ۸۸… بابک رفت روی اوین ایستاد. تجربه‌ی عجیبی بود. توی نیم ساعت انگار کل شهرو چرخیدیم و حافظه رو نو کردیم…

اومدیم بیرون و یه مرد مسنی سازدهنی میزد، خوب میزد، لا بوهما… پدرخوانده، پاپیون… خیلی خوب میزد. بچه‌ها بالا پایین میپریدند و جوونهای لاغر اجق وجق یا خانوم و آقاهای مسن خیلی شیک گله به گله ایستاده بودند. بابک رفت برامون دلمه و آش خرید و نشستیم لب سکوهای آجری به خوردن و گوش کردن و بحث ماچ کردن سینه‌ی سید داغ شد و هر و کر… یه باره دلم پر شد از یه احساس خوشبختی ساده؛ بچه‌ها از هر دری میگفتند و بیشتر حول پسر موفرفری توی کافه با اون ضرب کلامش یه جا که متن دیگه ای میخوند از خودش و ترس‌هاش از شهر غریبه که از خوابگاه طرشت بیرون میزنه و میره چهارراه ولی عصر. روی یکی از نیمکتهای پارک دانشجو میشینه و برای اولین باره که آدم‌ها رو تماشا میکنه… اولین باره… چند ساعت تماشا میکنه و نجات پیدا میکنه. به همین سادگی، ساده تر از اونچه خیال میکرده… این حالش رو درک میکردم. همون حالیه که همیشه از تماشای آدم‌های شهر دارم… بابک اما گیر اونجای متن مونده بود که میگفت تهران مهشید من میشه، علی عابدینی من میشه، حق من می‌شه، عشق من میشه، طلاقش نمی‌دم…. با لحن جوون موفرفری که نه با لحن خسرو شکیبایی خوند و شین زد و خندیدیم… به وضوح احوالش بهتر شد. همه‌‌مون خوش بودیم؛ درست مثل توی یه جشن.
هوا خوب بود و گفتم میخوام پیاده برم و جدا شدم از بچه‌ها… پیاده شریعتی رو اومدم بالا، همه‌جا چراغونیه برای عید، خیال می‌کردیم عید غدیر حصر تموم میشه، نشد… نزدیک سیدخندان دم یه آبمیوه‌ای وایستادم. پشت شیشه‌ش پر اناره. یه آب انار سفارش دادم. پرسید ترش؟ شیرین؟ یا ملس؟ گفتم ملس. چهار تومن گذاشتم رو یخچالش. لیوان پلاستیکی رو که اومدم بردارم نگاهی کرد به دو تا رشته نوار سبزو بنفش سته به مچم. خندید گفت… اوه اوه سبزو بنفشو دیده بودم همون اول ملس می‌دام خودم. خندیدم و لیوان به دست راه افتادم. تلفن زنگ زد. شیوا بود. گفت اینترنت رو گوشیت کار میکنه؟ گفتم آره. گفت کلمه رو ببین. لیوانو گذاشتم لب هره‌ی دیوار تو پیاده‌رو. رفتم سایت کلمه. دخترهای میرحسین رو جلوی چشم خودش و رهنورد کتک زدند، دستشونو گاز گرفته نگهبان؛ گاز گرفته. باورم نمیشه… این وزارت اطلاعات وحشی‌تر از قبلیه یعنی؟روز عید سیدها؟ … دیوانه شدم. چند قدم اونورتر، توی همین شهر جشنی نیست؛ تهران زندانه و خونه‌هاش میله دارند و کوچه حفاظ لگد زدم به لیوان آب انار… سرخ پاشید رو پیاده‌رو.
…

DSC_8148