آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۶ آبان ۱۳۹۲

کیان شهبازی

سیاست


تجربهٔ فاشیسم در ۲۷ سالگی


آرنت، بون هوفر و تصمیمات سرنوشت

Nazi-Flag
«من زنده‌ام، زیرا دیگران به جای من مرده‌اند… آیا این احساس گناه -احساسی که ماموران اعداممان به ندرت آن را احساس می‌کنند- همیشه همراه هر یک از ما بازماندگان نیست؟» (النا لینگنز)

آلمان-۱۹۰۶) بی‌شک نخستین دههٔ قرن بیستم برای ذائقهٔ آسان‌جوی آدم‌های نخستین دههٔ یک قرن بعد زمان مناسبی برای تولد نیست. چه کسی دوست دارد در آن آشوب به دنیا بیاید؟ چه کسی می‌خواهد میان دو جنگ بالغ شود؟ جنگ، بحران اقتصادی، ناامیدی… پنجاه سال فشرده و پرحادثه و خون‌هایی که ارزان بر زمین ریخته شد… فرزندان یهودی آواره شدند؛ کودکان مسیحی سرافکنده، و وارثان روشنگری از پس آرزو‌هایشان برنیامدند. آلمان در چهارراه حادثه قرار داشت و زمان منتظر تصمیمات خطیری‌تر در قیاس با اقدمات متهورانه دوران نو، همچون ترک قهرمانانه-ی سیگار، بود.
Hannah-Arendt-woman-art-Point-to-Point-Studio
هنا آرنت در جوانی
هنا آرنت و دیتریش بون‌هوفر هر دو در ۱۹۰۶ به دنیا آمدند، هر دو در ۲۷ سالگی به قدرت رسیدن نازیسم را دیدند و هر کدام به شیوهٔ خود، حافظ آبروی نسل خود، نسل گشایش قرن بودند و کوشیدند با اتخاذ موضعی راستین دربرابر فاشیسم – شری که آفرید و زخمی که برجا گذاشت- راوی صادق روزگار خود باشند.

نیویورک- ۱۹۳۹) چند هفته‌ای است که از اقامت دیتریش بون‌هوفر این پاستور لوتری در نیویورک می‌گذرد. این بار اقامت او طولانی نخواهد بود و به زودی، درست یک ماه پیش از آغاز جنگ، تصمیم به بازگشت می‌گیرد. در نامه‌ای به دوستش این بی‌قراری برای بازگشت را چنین توضیح می‌دهد: «من باید بخشی از این فرایند باشم… من هیچ حقی برای مشارکت در بازسازی زندگی مسیحی در آلمان پس از جنگ نخواهم داشت، اگر در کنار مردمانم در آزمون این دوران سهیم نباشم.»… بون‌هوفر بر آن است که هیچ مسیحی حقیقی‌ای نمی‌تواند در برابر شر بی‌تفاوت باشد و ناچار به مداخله است، چنین مداخله‌ای همواره عملی مخاطره آمیز و جسورانه است. هیچ معیار پیشینی‌ای برای سنجش صحت آن وجود ندارد، همچنان که صحت آن را با پیامد‌هایش نمی‌توان سنجید. با این وجود، استثناء پذیر نیست. چنین مداخله‌ای مبتنی بر مواجهه‌ای حقوقی یا فقهی یا مبتنی بر اخلاقیات نبوده و از سر وظیفه نیز نخواهد بود، «پایان کار انسان وظیفه‌شناس ارضاء قیود و الزاماتش است، حتی اگراین الزامات، الزام به شر باشند.» در برابر آشفتگی اخلاقی، راه حل قطعی، صریح و میان بری وجود ندارد. و دست آخر آنکه تنها راهنمای موجود برای مداخله، یکی نیاز همسایه است و دیگری الگوی مسیح ناصری. قطعیت بیشتری در کار نیست…
… و مسیح ناصری آن زاهد فریسی‌ای نیست که هرمسأله‌ای برایش یک مسأله اخلاقی باشد. آنجا که برای زاهد فریسی هیچ حکمی مصون از داوری اخلاقی نیست و هر لحظه و هر کرداری باید در ترازوی خیر و شر سنجیده شود، در مقابل، مسیح هواریون را به خوردن در روز سبت دعوت می‌کند. قانون سبت باید شکسته شود!… در برابر خود- اندیشی بی‌وقفهٔ زاهد فریسی در چارچوب قانون، هر چه مسیح انجام می‌دهد غیرشخصی است. مشارکت در واقعیت مسیح بنیاد رفتار مسؤولانه، و مسیح الگوی توجهات غیرشخصی، و در نتیجه، سیاسی است. بدین ترتیب، بون‌هوفر سیاست مسیحایی را در برابر اخلاق فریسی قرار می‌دهد. هر تلاشی برای حفظ خلوص اخلاقی که به عقب نشیتی از درگیرهای سیاسی منجر شود غیرمسؤولانه است.
او قصد چنین عقب نشینی‌ای را ندارد. در جولای ۱۹۳۹ از نیویورک به برلین باز می‌گردد. مقاومت همواره شکلی از بازگشت است. پس از شروع جنگ، بون‌هوفر با یک گروه مخفی مقاومت همکاری می‌کند که یهودیان را به خارج از مرزهای آلمان فراری می‌دهد و سر انجام در ۱۹۴۳ دستگیر و پس از گذراندن دورانی سخت در کمپ در ۹ آپریل ۱۹۴۹ هفت روز پیش از خودکشی هیتلر به دار آویخته می‌شود. عمر کوتاه بون‌هوفر نمونه‌ای مثال زدنی از وحدت نظریه و عمل و زیست حقیقت دوران خویش و مرگی به هنگام است؛ با دو خروج و دو بازگشت:

• خروج از آلمان و نه تنها از جغرافیای آنکه دست شستن از هویت آلمانی و پاسخ گفتن به خطاب کلی تری نسبت به خطاب آلمانی فاشیسم، و بازگشت به آن به عنوان یک آلمانی ضدفاشیست.
• خروج از کلیسای رسمی لوتری و بنیادن نهادن کلیسای اقراری، یک کلیسای آزاد و مستقل که بر خلاف کلیسای رسمی نسبت بر ستمی که بر یهودیان می‌رود بی‌تفاوت نیست: خروج از دین و بازگشت به آن.
خروج و بازگشت…. مقاومت همواره شکلی از بازگشت، و بازگشت، نه دیدار دوباره، که بازسازی و بنیاد نهادن است. بازگشت در زمان و مکان، بازگشت تا هسته ‌ی اصلی خطا و جبران آن، بازگشت در تاریخ و نه یکی شدن با لحظه‌ای در آن (در هیأت آن نوستالژی کوری که یادآوری بی‌رحمانه‌ترین فجایع، کمیابی‌ها و کثافت‌های گذشته را شیرین می‌کند)، بازگشت با حفظ فاصله، فاصله‌ای که باید با بازجو، با نظم ناعادلانهٔ موجود، حفظ کرد… چنین بازگشتی، همچنان که آنتونیو نگری می‌گوید، «تلاش و شادی برای آنجا بودن است… و با جابه جایی زمان و مکان، مشابه با حرکت اسب‌ها روی صفحه شطرنج، مقاومت را به آینده پرتاب می‌کند.»
auschwitz_arrivee
لهستان- ۱۹۴۱) فاشیسم، توتالیترینیسم… «ما در جهانی زندگی می‌کنیم و شریک شده‌ایم که جهانی برخطا و ناعادلانه است.» و از نظر هنا آرنت اولین قدم در غلبه بر این ناعدالتی تصدیق این واقعیت تلخ است که «ما باید از انسان بودن خود شرمسار باشیم.» سؤالی که پیش روی آرنت است سؤالی به ظاهر ساده است: مسوولیت شر فاشیسم به عهده چه کسی است؟ برعهدهٔ رایش سوم که هرزه نگاری مرگ در آشویتس را اثری هنری می‌دانست؟ یا بر عهدهٔ آیشمان، این بوروکرات وظیفه‌شناس که تنها می‌خواست وظیفه‌اش را به نحو احسن انجام دهد؟ نقش کاپو‌ها، یهودیانی که با جلاد‌هایشان همکاری کردند و یا اهالی شریف یِدوابنه در شمال شرقی لهستان که در ۱۰ جولای ۱۹۴۱ همسایگان یهودیشان را در انبار حبس کرده و به آتش کشیدند، چه می‌شود؟ آنهایی که گریختند (خود آرنت؟)، آنهایی که خاموش ماندند آیا گناهکار نیستند؟ در پاسخ به این سؤال، هنا آرنت با تمایز گذاردن میان مسؤولیت فردی و جمعی، حوزه‌‌ مسؤولیت اخلاقی را تنها محدود به کردارهایی می‌داند که هر فردی شخصا انجام داده یا از انجام آن‌ها خودداری نموده است. مسائل اخلاقی تنها محدود به اعمال و درونیات شخص هستند، در حالی که مسایل سیاسی باید از توجهی غیرشخصی به جهان مشتق شوند. بدین لحاظ، مسؤولیت در برابر فاشیسم نه اخلاقی که سیاسی است. نزد آرنت، نه فقط تمام آلمانی‌ها (فاشیست و غیر فاشیست) در فجایع اتفاق افتاده در دوران رایش سوم شریکنند و نقش داشته‌اند، بلکه او دیگران را نیز فرا می‌خواند تا در شرم آلمانی‌ها شریک شوند. اگر منشأ شر را تنها بخشی از مردم (گروهی قومی یا مذهبی در میان آن‌ها) بدانیم آنچه پیروز می‌شود خود ایدهٔ فاشیسم و ماشین‌نژاد پرستی آن است. بدین ترتیب، بنابر پاسخ آرنت:
• اقرار به گناه در سطح جمعی یا سیاسی در مورد فاجعه‌ای که پیش‌تر رخ داده، چیزی جز ریاکاری سیاسی نیست. چنین اقراری، از آنجا که هیچ پیامد جدی‌ای را ندارد و به مجازات و جریمه‌ای منجر نمی‌شود ژست آنجان زیبای هگلی‌ای است که بی‌آنکه چیزی پرداخت کند برای خود آبرو می‌خرد.
• نتیجهٔ اخلاقی کردن مسؤولیت جمعی شخصی ساختن سیاست و گشودن مسیر انتقام و کین‌توزی است. هولوکاست، نه میراث یهودیان که خاطرهٔ تمام بشریت است. حد اعلای کنش سیاسی آنجا که فاجعه، شخصی، قومی یا هویتی می‌شود تکریم قربانی است و این تکریم به چیزی جز انفعال در تمنای مداخلهٔ قدرت متعالی و بر‌تر منجر نخواهد شد.
با این وجود، «آن‌ها که کشته شده‌اند، کشته شده‌اند.» (هورکهایمر) فاجعه برگشت ناپذیر است. هیچ چیز نمی‌تواند ستمی را که بر ۱۶۰۰ یهودی‌ای رفته که در یِدوابنه به آتش کشیده شدند جبران کند. آنچه آرنت بدان فرا می‌خواند، بازگشت بی‌وقفه به خاطره کشتار یِدوابنه، یادآوری آن و شریک شدن در شرم لهستانی هاست، شرمی که ناشی از ناتوانی در جلوگیری از وقوع فاجعه است.
بدین معنا، شرم نقطهٔ مقابل احساس گناهی قرار می‌گیرد که بازماندگان و یا شاهدان ستم را با خود درگیر می‌کند. بسیاری از بازماندگان کمپ‌های نازیسم، همچون بازماندگان دیگر فجایع بشری در این احساس شریک‌اند: احساس گناه زنده ماندن به جای کسی دیگر، به بیان برنو بتل‌هایم این بازماندهٔ داخائو، احساس گناه از «هیچ کاری انجام ندادن و بیشتر از آن، از خوشحال شدن به خاطر اینکه آن کسی که مرده، من نبوده‌ام.» این احساس گناه در بازمانده، نتیجه‌‌ی نوعی می‌مسیس، تقلید یا هویت یابی ناخودآگاهانه با متجاوز و مهاجم است؛ خشونتی است که به سمت خود قربانی بازگشته و نتیجه‌ی آن تعذیب خویش است. آنچه گناه در پی دارد مجازات خویش، و حد غایی مجازات حذف خویش است. این احساس گناه، مرزی که مجرم و قربانی را از هم تفکیک می‌کند، محو خواهد کرد.
جورجو آگامبن، احساس گناه بازمانده را، به طور مشخص در مورد پریمو لوی، نتیجهٔ بازنگری «بچه گانه» او در مورد خطاهای جزئی‌ای می‌داند که در کمپ انجام داده، ودرمقابل براحساس شرم تاکید می‌کند:
• بر خلاف گناه، شرم محدود به کردارهای شخصی و هویتی نیست و حاکی از مسؤولیتی غیرشخصی و باواسطه است. بدین لحاظ، شرم با تصرف قلمرویی که مفاهیم حقوقی گناه و مجازات اشغال کرده‌اند ظهور سیاست را ممکن می‌سازد. شرم واجد بعدی سیاسی است که احساس گناه فاقد آن است. (انجام مسؤولیت سیاسی برحسب مفاهیم حقوقی غیر سیاسی است.)
• شرم بی‌اندازه از احساس گناه خلاق‌تر است.
• چنین شرمی را نمی‌توان اقرار کرد یا بر آن شهادت داد، خود بهترین شاهد خویش است، و شهادت دادن خود‌‌ همان شرم است. کسی می‌تواند به درستی بر فاجعه شهادت دهد که خود بخشی از آن باشد، درست به همین دلیل برای یک شاهد حقیقی شهادت غیر ممکن می‌گردد.
• مسؤولیتی که چنین شرمی می‌آفریند بی‌‌‌نهایت بزرگ‌تر از آن است که بتوان آن را بر عهده گرفت و دست بالا می‌توان به آن وفادار بود، به عبارت دیگر ناممکنی بردوش کشیدن آن را اعلام نمود. شرم بدین معنا هرگز نمی‌تواند به قانون آلوده شود یا به حقیقت بی‌اعتنا باشد.
• دستگاه شکنجه فاشیسم و هر نظام شبه فاشیستی دیگری چیزی جز ماشین تبدیل شرم به احساس گناه، به می‌انجی وقاحت و به واسطهٔ اقرار، آزار و اذیت جسمی و جنسی نیست.
• شرم به عنوان ساختار پنهان هر خودآگاهی و سوبژکتیویته‌ای به منزلهٔ بازگشت به خود درست در لحظه‌ی ناپدیدی خویش است. درست در‌‌ همان لحظه‌ای که شرم پدیدار می‌شود آدم ناپدید شده یا می‌خواهد بشود: لحظه‌ای پارادوکسیکال که سوژه در موعد پدیدار شدن شاهد سوژه زدایی از خویش است. شرم در همراهی مطلق همین سوژه شدن و سوژه زدایی شدن روی می‌دهد. بدین قرار، هر سوژه‌ای سوژه شرم است، کسی که بر امکان ناپذیری شهادت دادن شهادت می‌دهد.
hitler-walking-up-steps-at-nazi-rally
چکسلواکی- ۱۹۳۲) آرنت پس از تحمل فشارهای یهود ستیزی و گذراندن ۸ روز در زندان از برلین به پاریس و پس از اشغال پاریس در ۱۹۴۱ به نیویورک می‌گریزد، آنجا کتاب خاستگاه‌های توتالیترینیسم را می‌نویسد. بون‌هوفر، گویی در مسیری برعکس، کتاب اخلاق را می‌نویسد، در ۱۹۳۹ از نیویورک به برلین باز می‌گردد و پس از تحمل شش سال زندان به دار آویخته می‌شود. در حد فاصل برلین- نیویورک، نقاط تلاقی و شباهت میان آرنت و بون‌هوفر کم نیستند و بی‌شک خواندن آن‌ها در کنار هم در الگویی دیالکتیکی از مهاجرت (Exodus) و بازگشت وسوسه برانگیز است. با این وجود، اختلافی عمده نیز میان آن دو وجود دارد؛ اختلافی که نمود آن را باید در الگوی زیست و کنش سیاسیشان یافت: برخلاف بون‌هوفر، مداخلهٔ مستقیم سیاسی آرنت در نیویورک چیزی بیشتر از نامه نگاری و امضاء دادخواست‌های سیاسی را نشان نمی‌دهد (گویی این خاصیت تبعید ومهاجرت است!)… طرفداری از جبههٔ متفقین در جنگ و حمایت ضمنی از دخالت نظامی-سیاسی در واکنش به حکومت‌های کمونیستی در اروپای شرقی در دوران پس از جنگ، نشان از گزینش رویکردی «عمل گرایانه» به سیاست ازجانب آرنت دارد. موضع آرنت در قبال حقوق بشر در این رابطه موضوعی مثال زدنی است: نقد آن در عرصه نظری سیاست و توسل به آن در میدان عمل سیاسی.
امضا کردن یک دادخواست عملی متظاهرانه یا ریاکارانه نیست، کسی که یک دادخواست را امضاء می‌کند بر‌‌ همان جایی انگشت می‌گذارد که سیاست اوست، یعنی بر ناتوانی‌اش در تغییر سیاسی…
… آرنت معتقد است نگریستن به سیاست از منظر حقیقت بیرون ایستادن از قلمرو سیاسی است، اما بون‌هوفرمصر بر حقیقت است و در نامه‌ها و کاغذهایی از زندان می‌نویسد: «آن‌که کلبی مسلکانه حقیقت را می‌گوید، دروغگو است.» آرنت، استفادهٔ عمل گرایانه از ابزارهای سیاسی‌ای مثل حقوق بشر را، علی رغم آنکه بر آن‌ها نقد وارد است، «بهتر از هیچی» می‌داند، اما بون‌هوفر در کنفرانس صلح جوانان در۱۹۳۲ در چکسلواکی بر آن است که ترجیح مسایل عملی حقیقت را بازیچهٔ نیروهایی می‌کند که دشمن آن هستند.
امروز پس از گذشت نیم قرن، هرجا بی‌عدالتی‌ای روی می‌دهد، شری سر برمی آورد، یا زخم فاجعه‌ای التیام نمی‌یابد، هنا آرنت و دیتریش بون‌هوفر، هنوز چهره‌هایی‌هایی زنده و قابل ارجاع‌اند.