آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۱ مهر ۱۳۹۲

امیر پیام

وبلاگ


کنکور، پارتی و شامپو


9006_bi-600x450

در اوایل دهه ۸۰ موضوع دختران فراری به یکی از نگرانی های کارشناسان مسایل اجتماعی بدل شده بود. در همان ایام در تهران، در کارگاهی آموزشی که به همت یونیسف برگزار شده بود، دختری را دیدم که از نورآباد لرستان به تهران گریخته بود. داستان زیر بر اساس تجربه آن دختر در روزهای نخست رسیدنش به تهران نوشته شده. درهمان کارگاه کارشناسی را دیدم که می گفت از جستجو در میان پایان نامه های دانشگاهی متوجه شده به حدود ۱۲ تا ۲۰ درصد از دختران ایرانی در کودکی و نوجوانی از سوی محارم یا یکی از اعضای فامیل دست درازی می شود. صحت و سقم چنین آماری دست کم تا امروز اثبات نشده و احتمالا تا زمانی که قربانیان لب نگشایند مسکوت باقی خواهد ماند

اما داستان چنین بود…

برای اولین بار به چشمهای پسر نگاه کرد. نمی دانست ارزش یک یا یک و نصفی ساندویچ را داشت یا نه. با این حال تصمیمش را گرفته بود. بعد از یک هفته، باید کاری می کرد. از پشت شیشه قدی ساندویچی به پارک آن طرف خیابان نگاه کرد. تابلوهای سه وجهی تبلیغات چون ردیفی از درختان بلوط فلزی، تصویر پارک لاله را یک خط در میان کرده بود.
بدون تیز کردن چشمهایش هم می توانست بفهمد که روی سه وجه تابلوی اول چه تبلیغاتی نصب شده. یک طرف آگهی کلاس کنکور بود؛ طرف دیگر فیلم پارتی از سامان مقدم و سومین وجه که رو به خیابان کارگر شمالی بود شامپوی گلرنگ را تبلیغ می کرد. یادش افتاد که هفت روز است حمام نکرده. چندش اش شد. حس می کرد تنش کبره دارد می بندد. یقه پیراهنی که از زیر مانتو به تن داشت را جلو کشید. به کیسه ای که پول و شناسنامه اش در آن بود نگاهی کرد. لبه های کرست اش از چرک قهوه ای شده بود.

نمی خواست در صندلی جلو بنشیند اما پسر اصرار داشت که کنار او بنشیند تا نیروی انتظامی کمتر متوجه ماشین شود. هنوز مزه سوسیس بندری، پیاز سرخ شده و سیب زمینی رب زده زیر دندانش بود.
– الو ساسان چطوری؟ مامان و بابات هنوز از کُردان برنگشتن؟ خوبه. غیر تو دیگه کی هست؟ آره. شب می مونه. می تونی دکشون کنی. وحید از خودمونه ولی بقیه رو یک جوری دک کن برن. دمت گرم. پس ما یه چرخی می زنیم نیم ساعت دیگه اونجاییم.
– من می تونم برم حموم اونجا؟

– آره. این دوستم که داریم می ریم خونه شون اسمش ساسانه. بچه خوبیه اما یه کمی تک خوره. اگر یه وقت خواست زبون بریزه بگو من با ناصر اومدم هر چی می خوای به ناصر بگو. وحید هم از خودمونه اما زیاد بهش رو نده سیریش می شه.
دلش می خواست با پشت دست بزند تو صورت پسر. محکم. مثل همان دفعه که زده بود تو صورت پسرخاله اش، مهدی. از وقتی پدرش مرده بود. پسرهای فامیل چپ چپ نگاهش می کردند. یک روز مهدی تو اتاق تنها گیرش آورده بود و یک دفعه چنگ انداخته بود پستانهایش را گرفته بود. جوری که هم از درد و هم از ترس خواسته بود جیغ بزند اما زبانش بند رفته بود. یاد حرف مادرش افتاده بود که گفته بود اگر سایه کریم آقا بالای سرشون نباشد باید در کوچه ها به گدایی تن دهند.
محکم زده بود تو صورت مهدی و فرار کرده بود به آشپزخانه. مادرش که رنگ و روی پریده اش را دیده بود، سین جین کرده بود. قول داده بود که پدر مهدی را دربیاورد. به خاله بگوید که پسرش را جمع کند. اما از او خواسته بود جلوی کریم آقا جیکش درنیاید.
– مادرجون دیدی که فامیل با ما چه کرد بعد از مرگ بابات. حالا هم کریم آقا مردونگی کرده من و تو رو با دو تا پسر بچه قبول کرده. نمی بینی مادرش چقدر سرکوفتمون می زنه که واسه پسرش دختر ۱۶ ساله نشون کرده بود و فلان و بهمان. راستم می گه تو این دور و زمونه کی یک بیوه رو با سه تا بچه می گیره.
اما کاش فقط مهدی بود. مادرش داشت سکته می کرد وقتی شنید کریم آقا از پشت چطور خودش را به او چسبانده و اینکه چند بار متوجه سایه کریم آقا پشت پنجره حمام شده بود. دو ماه بود که مادر و دختر هر گوشه کناری پیدا می کردند، پچ پچ می کردند و مادر سمیرا با چشمان گریان بر سر دخترش دست می کشید.
– تو می گی چه کنم؟ مثل عمه ات نفت بریزم سرم وسط حیاط آتیش بزنم خودمو؟ کجا بریم. خرم آباد که کسی رو نداریم. فامیل های بابات هم که تو درود راهمون نمی دن. من چه خاکی به سر کنم با این دو تا بچه و تو.
– من تو رو سر این کوچه پیاده می کنم. پنج دقیقه صبر کن بعد بیا تو کوچه. ماشین من رو که جلو در دیدی بیا تو حیاط همون خونه. من لای در رو باز میذارم. حواست باشه اگر دیدی یک دفعه کوچه شلوغ شد یا از خونه های دور و بر همسایه ها اومدن بیرون، رد شو برو اون سر کوچه. یک دوری بزن دوباره برگرد. من از پنجره نگاه می کنم.
از ماشین که پیاده شد دلشوره گرفت. ترسید. سیر شده بود. شاید یک شب دیگر می توانست دوام بیاورد. وسوسه حمام داغ و خوابیدن روی زمین صاف رهایش نمی کرد.
مادرش وقتی شنیده بود می خواهد از نورآباد برود، چانه اش لرزیده بود. با این وجود در چشمهای مادرش رضایت دیده بود. روز آخر از داخل سماور، یک دسته پول لوله شده را با کش بسته بود و داخل کیسه گذاشته بود کنار شناسنامه اش سمیرا.
سوار اتوبوس شد. از پنجره به کوچه نگاه کرد. دوباره قید حمام و خواب را زده بود. می دانست اغلب اتوبوسهایی که سر پایینی می روند تا مقابل پارک لاله می روند. باید تا نیمه های شب معطل می کرد. تا آخر خط یکی از اتوبوس ها اگر می رفت می رسید به میدان راه آهن. اینطوری یک ساعت و نیم طول می کشید. اگر شانس می آورد و اتوبوس همه ایستگاهها می ایستاد شاید بیشتر هم طول می کشید.
یک ساعت دور میدان راه آهن چرخید. این یک هفته، به متلک شنیدن و تنه زدن کارگرهای دور میدان های تهران عادت کرده بود. ساعت از ۱۰ که گذشت ساندویچ فلافل با نون اضافه از نبش میدان خرید. نون اضافه خریدن را از کارگرها یاد گرفته بود. کیسه دور گردنش لاغرتر شد. برای آنکه کسی متوجه تنها بودنش نشود، در چند قدمی خانواده ها یا پیرمردها راه می رفت. اول کارگر جنوبی دوباره سوار اتوبوس شد.
چشمهایش را به زور باز نگه داشته بود. از اول صبح که با صدای خش خش جاروی رفته گر بیدار شده بود سرپا بود. در توالت عمومی پارک صورتش را شسته بود و به سمت میدان انقلاب راه افتاده بود. در کتاب فروشی ها، موسسه های کنکور و چاپخانه ها دنبال کار می گشت. هر کاری، فقط جا و غذا می خواست و اینکه از کتاب و دانشگاه دور نباشد. سردر دانشگاه تهران آشناترین تصویری بود که از پایتخت داشت. نمی خواست خیلی از آن دور شود. آرامش می کرد.
ایستگاه بلوار کشاورز پیاده شد. به دور و بر نگاه کرد. ساندویچی بسته بود. به خودش گفت “این آخرین شبه. از فردا باید یک کاری بکنی.” به اطراف نگاه کرد. کسی متوجهش نبود. خیلی سریع خم شد و بدنش را به داخل تابلو تبلیغ داخل پیاده رو کشید . سه صفحه فلزی تابلو از داخل با سه نبشی آهنی به هم جوش خورده بودند و مرکز آنها با یک صفحه فلزی به ستونی وصل شده بود که داخل زمین رفته بود. کیفش را روی صفحه فلزی مرکزی گذاشت. دستهایش را به سطح داخلی صفحات تبلیغ فشار داد و خودش را بالا کشید. می دانست که بیرون دست راستی فیلم پارتی است و دست چپی شامپوی گلرنگ. پاهایش را کشید بالا و داخل سینه اش جمع کرد. پشتش را به کلاس کنکور تکیه داد. کرست اش اذیت می کرد. نمی توانست دستش را به پشتش ببرد و غزنش را باز کند. از جلو کمی جابجایش کرد. احساس کرد چیزی روی پستانهایش ماسیده. چشمانش سنگین شد.