آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۷ مهر ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

وبلاگ


۱۲۴روز پیش


B bad
این روز‌ها ساکتم. آسته میام و آسته می‌رم بی‌گربه‌ای که از شاخش بترسم. یعنی قدیمی‌ها واقعا نمی‌فهمیدند که گربه شاخ نداره؟ یا منظورشون همین ترس احمقانه بوده و استعاره‌ش شاخ گربه! شاخ جانوری که شاخ نداره! منظورشون آسته اومدن و رفتن متوهمانه بوده حکماً… مهرداد می‌گه ساکت شدی؛ بابک می‌گه مرموز شدی؛ شیوا می‌گه عاشق شدی؟ اما من هیچکدوم این‌هایی که می‌ٰ‌گن نشدم. فقط سردرگمم و دلم می‌خواد هیچ نظری راجع به هیچی نداشته باشم.
دلم می‌خواد خبر نخونم نه توی نت نه توی روزنامه‌ها؛ روزنامه‌هایی که تیترهاش بوی اونوقت‌ها رو می‌ده؛ بوی سال‌های خاتمی. دلم می‌خواد حرف نزنم. فقط کار کنم عین یه کارمند شریف و سر ظهر ناهارمو گرم کنم و پشت میزم بخورم و برگردم خونه و تو راه موسلی میوه‌ای پنگوئن بخرم و شیر کم‌چربی و بشینم سریال ببینم؛ «برکینگ بد» ببینم و حالم به هم بخوره از زن والتر که انقدر مرزهای اخلاقی‌ش کثیفه. کثیف‌تر از والتر و جسی که تولید مواد مخدر می‌کنن و بقیه قاچاقچیا که از کشتن بچه‌ها هم حتی ابا ندارن. کثیف بودن اسکایلر روی اعصابم بره و نفهمم که چرا اسکایلر انقدری که برای من منفوره برای بقیهٔ بچه‌های دفتر که همه‌شون دارن «برکینگ بد» می‌بینن منفور نیست. دلم می‌خواد فقط همین‌کارو بکنم و در طول روز به این فکر کنم که چرا انقدر این یک شخصیت با روح و روانم داره بازی می‌کنه. اینجور مواقع همیشه به این فکر می‌کنم که عین یه کامپیوترم که فقط وقتی می‌تونه فایلی رو بخونه که برنامه‌ای که اون فایل تحت اونه روش نصب شده باشه. لابد اون چیزی که آزارم می‌ده روم نصبه که می‌تونم بخونمش و درکش کنم؛ درک کردن اسکایلر که ظاهرا اخلاق‌گراست اما مرزهای اخلاقیش وقتی که نفعی توش داشته باشه کاملا قابل تغییره و بابت کسب منافعش باج می‌ده و باج می‌گیره…
این روز‌ها ساکتم. دلم می‌خواد به این فکر نکنم که کمتر از یک ماه مونده تا هزار روز بشه که موسوی و رهنورد و کروبی توی حصرند. راستی منتظری چند روز توی حصر بود؟ کسی شمرد؟ اینهایی که امروز به هر دلیلی پای کشتار ۶۷ رو می‌کشند وسط و غمنامهٔ خاوران می‌نویسند شمردند؟ کدومشون؟ اونهایی که جایزه‌های صلح و حقوق بشر رو درو کردند، شمردند؟ یا ایستادند پای پرونده‌های پرسر و صدا‌تر؛ جایزه‌بیار‌تر؟ کِی از حصر در اومد؟ تاریخ دقیقی براش هست؟ دلم می‌خواد ساکت باشم و به شاخ گربه‌ای که نیست فکر نکنم. حتی به این فکر نکنم که چقدر ساکتم و چقدر آروم شدم با حداقل‌هایی که بهم داده شده؛ مگه خودمون نگفتیم که کف مطالبات؟ که خواست‌های حداقلی. بیا! این همونه. کافیه؟ یا از حداقل هم پایین‌تره؟

موسوی

دلم می‌خواد غر نزنم. دلم می‌خواد عصبانی نباشم؛ راضی باشم؛ امیدوار باشم… دیروز مهرداد صدام کرد و گفت به عنوان رئیست ازت می‌پرسم که مشکل خاصی داری که انقدر یه‌باره ساکت شدی؟ بهش گفتم هیچی نیست. من فقط خسته‌م. بهش نگفتم که می‌خوام زندگیمو بکنم بدون اینکه روزهای حصر اونهایی رو بشمرم که حتی نشونی خونه‌ یکی‌شونو نمی‌دونم؛ یا روزهای گم شدن آرش صادقی رو یا تعداد زندانی‌هایی که فقط ۱۷-۱۸ تاشون آزاد شدند دم پایان محکومیت‌شون؛ با منت و عید حاجی‌ها جای گوش به زنگ آزادی بودن گوشت قربونی حاج رضای آزانسی رو بگیرم از دم در قبول باشه بگم و باهاش آبگوشت بار بذارم و شاید چند پر علفِ گل هم قرض کنم و بریزم توش و نشئه و چِت کرده و لنگ به هوا بیفتم تو خونه روز عیدی، پرتِ پرت از عالم و آدم.
دلم می‌خواد آروم و معقول و منطقی باشم و راضی از دانشجوهای ستاره‌دار اخراجی که فراخونده شده‌ن به دانشگاه و به دلایل شخصیم خوشحال باشم که برای مزدک نامه‌ای نیومده؛ که بعضیا مثل مزدک یه ستاره‌دار ابدی‌اند و جاشون یه جای دنیا توی دانشگاه‌هاییه که الکن بودن زبانشون قضاوت الکن بودن ذهن‌شون و دانش‌شون رو می‌ده به استاد‌ها و همکلاس‌های بور؛ که تا وقتی حرفاشون شنیدن داره و عزیز هم‌دانشگاهیان که کلیشهٔ نقش قربانی رو بازی کنند؛ نقش اسماعیل مسلمون‌ها و اسحاق مسیحیا توی داستان ابراهیم؛ نقش خاورمیانه‌ای‌های بدبختِ دمِ ذبح که پناه بردند به مهد دموکراسی… انگار نه انگار که این خارجیای زبون‌نفهم الکن حالا اونج هستند چون تو کشورشون اصلا الکن نبودن و روی کول ۱۰۰ تا دانشجو بیانیه می‌خوندند؛ که قهرمان بودند. خوشحال باشم که نیست. چون تحمل یه مرد قهرمان سخته؛ تحمل یه معشوق قهرمان. تحمل همیشه آرمانی رو به دوش کشیدن سخته. تحمل شوهر یا فرزند نسرین ستودهٔ حتی آزاد شده هم سخته که روزی یه عالمه آدم بیان دیدنش محض اینکه باهاش عکس بندازند و بذارند تو فیس‌بوکشون. بهتره معشوق قهرمانِ ستاره‌دار دور باشه و پشت اسکایپ و احساساتش خلاصه بشه به دو نقطه ستاره و عکس هر زلف بلوند و پای صندل‌پوشی رو توی اینستاگرام قهرمانِ تبعیدی بو بکشه و قلبش فشرده بشه تا نزدیک باشه و پشت شیشه‌های اطاق ملاقاتِ اوین یا رجایی‌شهر. دلم می‌خواد فکر نکنم که مجید توکلی کجاست؟ حتی ندونم کیه. عین ظریف که نمی‌دونست و این ندونستن هیچ از محبوبیت و ظرافت دیپلماتیکش کم نمی‌کنه.
این روز‌ها ساکتم. می‌خوام معتدل و عاقل باشم بدون اینکه نگران باشم که چقدر مرزهای اخلاقیم با منافعم متغیره. که گربه‌ها شاخ دارند یا نه. این همون چیزیه که ۱۲۴ روز پیش بهش رای دادم؛ به اعتدال. ساکتم. می‌خوام تغییر‌ها به کندی انجام بشه اما تحمل اینهمه کندی رو ندارم. می‌خوام ساکت و آروم صبر کنم؛ مثل ۹۷۴ روزی که صبر کردم… اما این صبر جایی تموم می‌‌شه. همه‌چی جایی تموم می‌‌شه؛ هر سرگرمی‌ای، حتی «برکینگ بد» که من تازه فصل سومشو تموم کردم.