آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۷ مهر ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

اجتماع


یک قهرمان تمام عیار


gal_6935

مادرم پسرخاله‌ای داشت که با همسرش توی شیراز کار تئاتر می‌کردن قبل انقلاب. بعدتر که دو تا بچه هم داشتن به تهران اومدن و همیشه مضیغه‌ی مالی بود که نه از تئاتر پول در میومد و نه از کار نیمه‌وقت توی دارالترجمه. تنها راه نجاتشون رو هم گویا تبدیل شدن یکباره به ستاره‌سینمای فارسی میدونستن؛ اینکه یه‌شبه شانس بهشون رو کنه… از قضا همسرش یه نسبت خیلی دور با ساموئل خاچیکیان داشت اما هرگز ندیده بودش و همیشه فکر میکردن اگر فقط یکبار با سامو.ئل خاچیکیان دیدار کنن و بگه که فامیلشونه بخت خلاصه به زندگیشون رو میکنه و کشف میشن و پله‌های ترقی و … این حرف‌ها و خیال‌پردازی‌ها از گوش دو تا بچه‌شون هم دور نمونده بود تا جایی که هروقت بچه‌ها کفشی، لباسی، عروسکی چیزی میخواستن اینها میگفتن صبر کنین تا ما بریم سر کار خاچیکیان براتون همه‌چی میخریم… بچه‌ها رویای لحظه‌ی دیدن خاچیکیانو داشتن و توی خواب می‌دیدنش و اسم عزیزترین اسباب‌بازیشون -عروسک مرد شش میلیون دلاری رو که یه فامیلی از آمریکا براشون سوغاتی آورده بود – رو گذاشته بودن ساموئل خاچیکیان. حتی یه بازی اختراع کرده بودن به نام خاچیکیان‌بازی که یکیشون میشد خاچیکیان که یه دفعه اون یکی رو که بیچاره و مریض و گرسنه بود میدید و نجاتش میداد؛ یه قهرمان تمام‌عیار که نجات همه‌ی زندگیشون به ملاقات با اون بستگی داشت… تا یه‌روز عصر جمعه که خانوادگی تو سه راه‌ شاه سابق و جمهوری فعلی، داشتن تو خیابون راه میرفتن که هوایی بخورن یه‌هو چند دو تا مرد جوون و یک مرد سیبیلوی کوتاه قامت میونسال از کنارشون رد میشن. پسرخاله‌ی مادرم می‌ایسته و مسیر رفتن‌‌شونو دنبال می‌کنه و میگه: عه! ساموئل خاچیکیان! و زنش میگه: راست میگی؟ میگه آره. بعد راه میفتن که برن. بچه‌ها هاج و واج وسط خیابون وامیستن. حتی از پشت سر نمیبینن خاچیکیانو که توی جمعیت گم شده بوده. دخترشون ذوق میکنه و چند قدم به اون سمت میدوه اما بعد پسر کوچیکتره وسط خیابون وامیسته و شروع میکنه زار زار گریه کردن با صدای بلند؛ انقدر تلخ که پسرخاله‌ی مادرم میشینه زمین و بغلش میکنه و باهاش گریه میکنه


حالا این حکایت تب و تاب این چند روزه‌‌ست برای رفتن روحانی به نیویورک و دیدار احتمالی با اوباما و دست دادن و چشم تو چشم شدن؛ از عصبانیت و تحلیل عین به عین سخنرانی دو طرف و حرص فرصت تلف شده و … حکایت سی و اندی سال، پیش از دنیا اومدن ما وسوسه و عشق و خشم و نفرت توامان رابطه با آمریکا و زندگی مواج دائم در تغییر زندگی اجتماعی و اقتصادی و شخصی در حاشیه‌ی این رابطه و دست کم ۱۶ سال اخیر هرروز به این گذشتن… یکباره تو یه صبح جمعه‌ی اول پاییز کامپیوترمو روشن میکنم و تو یه عکس نیش باز وزیر امورخارجه‌ی ایران و آمریکا رو دور یه میز می‌بینم… میگم: عه! ساموئل خاچیکیان
دیشب دیر از مهمونی میومدیم و شیوا نرفت خونه خودشون؛ اومد اینجا. شیوا خوابالو از لای ملافه‌ها میگه چی؟ میگم هیچی! ایران و آمریکا نشستن پای میز مذاکره. بلندمیشه صاف میشینه تو جاش با آرایش پخش شده دور چشمای گرد شده‌اش و موهای ژولیده. میگی کی؟ روحانی و اوباما؟ میگم نه! ظریف و کری. میگه خب؟ میگم خب جمال نشسته‌ت!
پا میشم برم قهوه بذارم و چایی و نون گرم کنم. میخوام نیمرو هم درست کنم. خامه هم داریم. کره تموم شده. نایابه. نمیاره سوپریه یا نمیذاره تو یخچالش و به ما نمیده! یه کم ژامبون داریم از پریشب. دو تا برش پیتزای سرد از ناهار دیروز. حلورده هم داریم که مامان بابک آورده از یزد و مربای بالنگی که مهرداد آورد از شمال. کاش میوه داشتیم برا سالاد میوه… شیوا میاد دم در آشپزخونه. میگه یعنی چی میشه الان؟ … میگم هیچی صبحونه میخوریم. اگه حال داری پاشیم بریم بعدش بام تهران راه بریم. همونجور که داره میره سمت حموم میگه مسخره! …
بعد صبحونه تو راه به سمت ولنجک شیوا پشت فرمون یه‌بند حرف میزنه، با صدای بلند فکر میکنه از تحریم‌ها وضعیت احتمالی قیمت دلار که سقوط میکنه مثل بعد قطعنامه یا همینجوری نگهش میدارن که ورشکسته نشن یه عده… از اینکه سفارتخونه‌ها کی راه میفتن… از وضعیت سوریه… از همه‌چی… من سرمو می‌دم از پنجره بیرون و نگاه میکنم به نیم‌سایه‌های اول پاییز تهران… به نسیم خنک. به نقاشی دیواریای تو مسیر به شعارای اخلاقی شهرداری… تو پارکینگ بام آرش و مهدی و آرمان جوون‌ترین بچه‌های دفتر که شیوا بهشون میگه ستاد نونهالان اعتدل ا‌گرا هم هستند که شیوا خبرشون کرده… قراره صادق و دوست‌دخترش هم بیان… راه می‌ریم… من ساکتم و بچه‌ها یه‌بند دارن نیمه‌ی اول حرفای روحانی رو تحلیل می‌کنن و از مقاله‌ی گاردین خاتمی وو اشنگتن‌پست این یکی و تحلیل‌هایی که این روزا خوندن حرف میزنن… میرسیم بالا. آرش میره چایی میگیره و میاد تو لیوانای یه بار مصرف و با یارو کل‌کل میکنه که باید لیوان کاغذی یا الیاف ذرت بیارن که دوستدار محیط‌زیست باشه… نشستیم و من خیره شدم به نمای تهران. یادمه اون خاطره رو پسرخاله‌ی مامانم هربار که خودش یا زنش تعریف میکردن چشماشون پر اشک میشد. بعد از اون اتفاق زن پسرخاله رفت متد گرلاوین یاد گرفت و یه خیاطخونه وا کرد. پسرخاله هم با قرض یه پیکان خرید و مسافرکشی کرد و بعدنا رفت حسابدار یه شرکت شد؛ با یه پول ارثیه‌ای یه خونه خریدن و الان وضعشون بدک نیست.