آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۰ مهر ۱۳۹۲

بهاره شکیب

اجتماع


کوله پشتی


01a
رفتن یا ماندن، مساله این است
کوله پشتی، حکایت دختری است ستاره دار که جلای وطن کرده و به دیاری رفته است که دانشگاه‌هایش ستاره دارند و نه دانشجویانش. کوله پشتی داستان همین روزهای این دختر است که در هوای بارانی کشوری غریب، از مهاجرتش می گوید و دشواری‌ها و لذت‌هایش. همسفر شوید با «بهاره شکیب» متولد تهران.

رفتن از وطن، از کشور، مفهوم وسیعی است. طیف گسترده‌ای را در بر می‌گیرد و هزار گوشه- کنار دارد. از مهاجرت و پناهندگی تا موقتا رفتن. برای هر کدامش اما، باید حسابی سرت درد کند. یا انگیزهٔ خیلی جدی داشته باشی. تغییر خیلی بزرگی در «رفتن» نهفته است. و برای من، هر تغییری خیلی ترسناک.
به فکر رفتن افتاده بودم، موقت، برای تحصیل و تجربهٔ یک زندگی جدید و مستقل، برای زیستن در یک فرهنگ جدید. ساعت‌های زیادی را پای اینترنت صرف جست‌و‌جو کردم. کشور‌های مختلف، شهر‌ها، دانشگاه‌ها و رشته‌های گوناگون، دست آخر مقصد نهایی‌ام را مشخص کردم. در یک شهر برای یک رشته در فقط یک دانشگاه و یک بورس درخواست دادم. نمی‌خواستم برای رفتن به هر دری زده باشم. یک جور شرط بندی زیر پوستی با خودم کرده بودم که یا همین می‌شود یا نمی‌شود و خلاص!
وقتی تصمیم می‌گیری بروی، یک طوری است که دلت می‌خواهد یک اتفاقی بیفتد و نروی. در عمل انجام شده قرار بگیری و بمانی. یک نمایشنامه دارد سار‌تر که در آن یک زنی هست که همسری دارد و معشوقه‌ای. همسرش یک دستش را در دست دارد و معشوقه‌اش دست دیگرش را. زن، برای آنکه انتخاب نکند، خودش را کاملا جسم می‌کند، بی‌هیچ سوژه گی. خودش را به زور-آزمایی همسر و معشوق‌اش می‌سپارد. هر کدام او را به سمت خود کشید او را از آنِ خود می‌کند و خلاص!!
آزادی را اگر بشود تعبیر به «امکان انتخاب کردن» کرد، آزاد بودن موقعیت بسیار پیچیده‌ای از آب در می‌آید. انتخاب کردن ترسناک است و مسئولیت سنگینی دارد. تمام تبعات انتخاب تو، پای توست و اما و اگر هم ندارد. نمی‌دانم «ایران» همسرم بود و «امکان تحصیل در اروپا» معشوق‌ام یا بالعکس، اما من هم هزاران بار وسوسه شدم تن به زورآزمایی این دو بدهم و زیر بار تلخی‌ها و مسئولیت‌های انتخاب نروم، و رفتم.
وقتی می‌خواهی بروی، ترس از دست دادن مثل سایه‌ات همیشه جایی کنار توست. از دست دادن دوست‌هایت، خانه‌ات، پدرت، مادرت، موقعیت‌ها و ارتباطات اجتماعی‌ات، ترس سنگین و غلیظ از دست دادن عشقت، سگت و بیش از همه ترس از دست دادن خودت. با انتخابِ رفتن آدم خودش را در معرض تغییر‌های جدی قرار می‌دهد. از تختی که شب‌ها رویش می‌خوابی و آدمی که روز‌ها با او گپ می‌زنی و سوپری ای که از او خرید می‌کنی تا شغلت و دلبستگی‌هایت همه و همه تا سرحدات ممکن دیگر گون می‌شوند. به خودت می‌آیی می‌بینی هیچ چیزی از جزئیات زندگی روزمره‌ات‌‌ همان قبلی‌ها نیستند. و عادت کردن و وفق پیدا کردن با شرایط کاملا جدید کار چندان آسانی نیست.
یک مسئلهٔ جدی دیگر، زبان است. هزار سال هم که کلاس زبان رفته باشی، باز مکالمات روزمره برایت غریب خواهد بود و ظرایف فرهنگی زبان غیر مادری‌ات را نمی‌دانی. من در تهران در یک بخشی از جامعه معاشرت می‌کردم که عموما طبقهٔ متوسط فرهنگی محسوب می‌شوند. در نتیجه دایرهٔ واژگان و مفاهیم و بحث‌ها در محدوده‌ای مشخص می‌چرخد و پس از چندین سال رفت و آمد در این فضاهای فرهنگی و روشنفکرانه، کاملا به این فضا‌ها مسلط‌‌م. اما با رفتن، مختصات تمام معاشرت‌های آدم گم می‌شود و خلاصه باید یک جغرافیای فکری، فرهنگی و زبانی جدید برای خود دست و پا کرد.

پیش‌تر یک‌بار رفته بودم. بلاتکلیف، بی‌برنامه، بی‌هدف و مستاصل. بی‌درنگ بازگشته بودم با این تصمیم که هرگز رفتنم فقط برای رفتن نباشد. اقدامی واکنشی نباشد، اقدامی باشد ایجابی. راهی باشد روشن و مشخص. رفتن شاید فقط در صورتی ساده باشد که هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشی. من داشتم. و این همه چیز را پیچیده‌تر می‌کرد. آدم وقتی تصمیمی به «رفتن» می‌گیرد باید پیه خیلی چیز‌ها را به تنش بمالد. من برای «از دست دادن» آماده نبودم. همین شد که تصمیم گرفتن را مدام به تعویق می‌انداختم.

«رفتن» برای من یک پرونده بود که با دست‌های خودم بازش کرده بودم. برای بسته شدنش یا باید جواب رد از دانشگاه می‌گرفتم یا از بورس. راه بعدی دست‌های خودم بود برای بستن این پرونده. روز‌هایی که فرم‌های دانشگاه را پر می‌کردم و برای بورس تحصیلی مدارک می‌فرستادم روزهایی بودند خاکستری. نور آن روز‌ها نورِ«ستاره»‌ام بود. دانشجوی ستاره دار بودن دلیل به غایت خوبی است برای مسافرت تحصیلی. ماه‌های بعد از آن ماه‌هایی بودند بسیار روشن‌تر. کلی اتفاق دلپذیر توی زندگی‌ام جاری می‌شد و بار‌ها مردد می‌شدم. به یک ماجراجویی خطرناک می‌مانست که از طرفی می‌تواند ختم به تجربه‌ای عزیز و ارزشمند و دوست داشتنی شود. روی دیگر سکه، حسرت و پشیمانی ست. رفتن؟ یا نرفتن؟ مسئله این است!