آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۹ شهریور ۱۳۹۲

حسن سربخشیان

بدون دسته بندی


همه روزهایی که پشت سر گذاشتیم


سخن سردبیر

mer 7)
از معدود فریمهایی که از جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۷ عکاسی کردم و برایم باقی مانده است، تصاویر بالاست

مادرم ایستاده بود مقابل در و صدایم می‌کرد اما من نمی‌خواستم به زیر زمین بروم، به فرودگاه خیره شده بودم که در فاصله‌ای نزدیک با مجتمع مسکونیِ ماشین سازی قرار داشت و به دود برخاسته از بمباران نگاه می‌کردم.
هنوز سیزده سالم نشده بود که اولین تجربه واقعی جنگ را در روز شروع رسمی جنگ و حمله همه جانبه هواپیماهای عراقی به فرودگاه‌های ایران شاهد بودم.
نزدیک ظهر بود، بیرون آپارتمان مان در تبریز مشغول بازی بودم که صدای غرش هواپیماهای عراقی شیشه اکثر طبقات بالای ساختمان را شکست و همگی وحشت زده بیرون از خانه‌هایشان ریختند تا در زیر زمین پناه بگیرند.
هنوز چشم به دود بمباران دوخته بودم که دختر قوی هیکل همسایه‌مان، نمی‌دانم چطور من را از زمین بلند کرد، زد زیر بغل‌اش و در زیر زمین آپارتمان شانزده واحدی گذاشت زمین و به من گفت: به حرف مادرت گوش کن! اینجا بود که فهمیدم اوضاع بد‌تر از آن است که من فکر می‌کنم و این تازه شروع ماجرا بود؛ از آن روز لااقل برای من، جنگ جزء جدانشدنی زندگی‌ام شد.
سال‌های دشوار جنگ با کشیک‌های شبانه و نوبتی من همراه پدرم و همسایه‌های محل شروع شد و تا آنجا پیش رفت که دو سال بعد‌ تحت تاثیر صدای آهنگران شاید برای رفتن به بهشت و البته بعد از جنگیدن با دشمن، سن‌ام را در شناسنامه با خودکار تغییر دادم تا بزرگ‌تر به نظر بیایم و بتوانم به جبهه بروم. اما مسؤول ثبت نام کلک مرا فهمید و این کارم هم نتیجه نداد.
اما طولانی‌ترین جنگ بعد از جنگ جهانی دوم قرار بود مهلت کافی به من و دیگر نوجوانان بدهد تا به جوانی برسیم. سال ۱۳۶۴ آشنایی من با دنیای جادویی عکاسی و فیلمسازی بود، تا بعد‌تر بتوانم از مناطق موشک باران شده تبریز عکاسی کنم و نتیجه‌اش این باشد که در امتحانات دیپلم رد شوم. ناظم دبیرستان دهخدا مادرم را به مدرسه خواسته بود تا در حضور او از من بپرسد که چرا آن همه غیبت داشتم و به کلاس درس نمی‌رفتم؟ و من جوابم این بود: کار مهمتری داشتم. آن کار ثبت تصویر مکان‌هایی بود که بمباران شده بودند.
امروز اما در بیست و پنجمین سال پایان آن جنگ شوم، دوستی که آن زمان دختری جوان در خرمشهر بود از خاطرات آن روز‌هایش برایم می‌گفت و اینکه عده‌ای از مردم آن جنگ را بلایی از طرف خدا می‌دانستند چرا که اهالی آبادان وخرمشهر مرتکب گناه شده بودند. حتی در شهرهای مرکزی ایران به جنگ زدگان نان هم نمی‌فروختند و از آن‌ها می‌خواستند برگردند و از شهرشان دفاع کنند.
حالا من با تجربه عکاسی در دو جنگ، جنگ امریکا در افغانستان علیه طالبان در سال ۱۳۸۰ ، و جنگ امریکا در عراق علیه صدام در سال ۱۳۸۳، هر زمان که صحبت از جنگ پیش می‌آید به دنبال تصاویری در ذهنم می‌گردم که فرصت ثبتشان هیچ وقت دست نداد و من ناباورانه از ثبت آن‌ها گذشتم.. آثار هر یک از جنگ‌های سه گانه‌ای که در آن‌ها حضور داشتم به نوعی زندگی من، خانواده‌ام و دیگران را در ایران و منطقه، در چهار دهه گذشته تحت تاثیر قرار داده و صدمات جبران ناپذیری بر روح و روان همه ما بر جای گذاشته است. با همه این تجربه‌ها، هنوز گاهی جنگ، نه یک معضل جهانی، نه یک عارضه غیر قابل جبران، که راه حلی است که جایگزینی ندارد. عصر روز یازدهم سپتامبر، در شهر استانبول ترکیه به دیدار چند روزنامه نگار کرد سوری رفتم، کسانی که در باره لزوم حمله امریکا به سوریه حرف می‌زدند و امیدوار بودند با دخالت کشوری خارجی بتوانند مملکت ویران شده ناشی از دو سال جنگ داخلی سوریه را از چنگ بشار اسد در آورند. برای آن‌ها مهم نبود بعد از آنچه اتفاقی خواهد افتاد.
اینکه امریکا برای تنبیه رژیم بشار اسد به سوریه حمله خواهد کرد یا نه، تنها بخشی از داستان است. اینکه تبعات ناشی از این جنگ احتمالی چند ده سال دیگر بر جای خواهد ماند؟ و آیا ایران نیز به عنوان متحد استراتژیک سوریه وارد جنگی دیگر خواهد شد؟ و آیا حمله امریکا به سوریه هدف‌اش ایران است یا خود سوریه؟ این‌ها بحثی دیگر است. اما بدون شک بررسی آثار بر جای مانده از جنگ هشت ساله و علل آن می‌تواند برای جوانان بازگویی تجربه‌ای باشد که نمی‌خواهیم دوباره تکرار شود.
در این پرونده تلاشمان این است تا روایتی دیگر از هشت سال نبرد بین دو کشور را برایتان بگوییم، روایت‌هایی شاید تکراری تا همه‌مان یادمان بماند چه روز‌هایی را پشت سر گذاشته‌ایم.