آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ شهریور ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

وبلاگ


نیم ساعت بغلم کن تا گریه کنم


موبایلم زنگ میزنه نزدیک عصر جمعه و اسم فرشته که میفته یه کم طول میکشه تا به خاطرم بیاد فرشته کیه؟ گوشی رو برمیدارم و حال و حوالی میکنه و احساس میکنم حالش خوش نیست و منتظرم بگه دلیل زنگ زدنشو. میگه اگه وقت دارم ببینیم همو امروز کافه‌ای جایی. میگم بیا خونه‌مون. میگه نه! خونه نه! بیرون، یه کافه‌ی خلوت. باهاش یه کافه‌ای که بین راه جفتمون باشه قرار می‌ذارم

Wounded_Angel_by_beggwa.

 عکس  برگرفته از نقاشی هوگو سیم برگ با عنوان فرشته زخمی با اجرا ی بگوا 

فرشته رو از یک ان‌جی‌اُ -یا به قول خودش «سمن»، مخفف سازمان‌های مردم‌ نهاد- می‌شناسم که فعالیت در زمینه محیط‌ زیست می‌کنه شناختم سر نمایشگاهی که داشتن برگزار می‌کردن و چندباری تو این برنامه‌های پاکسازی کوهستان باهاشون رفتم. یه خانوم حدود ۴۵ساله‌‌ی بلند بالا و خوش‌تیپه که مربی یوگاست با همسر و فرزند؛ آرومه و معقول و حرف زدن باهاش خودِ آرامشه. تو فیس‌بوکم هم دارمش و همیشه پست‌هاش یا در مورد محیط‌ زیسته یا کودکان یا دعوت به گیاه خواری که عادت دارم همیشه باهاش شوخی کنم با دعوت به استیک و کله‌ پاچه. تلفنش با این صدای پراسترس عجیبه برام و سر ۶ خودمو میرسونم به کافه. نشسته رو تنها دست مبل راحتی که رو به خیابون ولیعصر داره کافه؛ ولیعصر پایین‌تر از طالقانی. قبل من اونجاست و داره چای سبز میخوره. می‌شینم کنارش و خوش و بش. می‌گم خب! داستان چیه که بغضش میترکه و بغلم می‌کنه… نمی‌دونم دقیقا باید چیکار کنم میگه می‌تونی بدون اینکه هیچ سوالی بپرسی نیم ساعت منو بپذیری که با خیال راحت گریه کنم؟ میگم آره و بغلش می‌کنم. عین دختربچه‌ها شده. با سر نگاه کنجکاو و نگران کافه‌چی رو از رو خودمون رد میکنم که: چیزی نیست… گریه‌هاش که آروم میشه میگه ببخش تو خونه نمی‌تونستم حتی غمگین باشم چون حمید عصبانی می‌شه. می‌گم از ناراحت بودنت عصبانی می‌‌شه. چرا؟ میگه بابت خبرهای این روزها و مستقیم تو چشمم نگاه میکنه. دارم مرور می‌کنم خبرهای این روزها رو؛ اخراج شریعت‌زاده از دانشگاه علامه؟ زندان‌های سیاسی آزاد شده‌ی این روزا؟ اردوگاه اشرف؟ … می‌گم اشرف؟. موبایلشو از کیفش در میاره و باتریشو میکشه بیرون. به منم میگه همینکارو بکنم. برام میگه که یه برادرش سال ۶۷ اعدام شده و یه برادرش هم تو اردوگاه اشرفه… دوباره بغضش میترکه. میگه نمیدونم الان دیگه هست، نیست. کجاست اصلا؟ سال‌هاست که هیچ خبری ازش ندارن. پدرش تا زنده بوده گاهی میبردنش اطلاعات و میدیدن هیچ خبری از پسرش نداره بی‌‌خیال می‌شدن. میگه اسم برادرم سال‌هاست تو خونواده‌ی ما نیومده، انگار هیچوقت نبوده، مخصوصا چون پسرخاله‌م تو مرصاد شهید شد. میگه که به شوهرش موقع ازدواج گفته که برادرش تو اشرفه و اونم گفته اگه تو اون عقایدو نداری مهم نیست به شرطی که هرگز اسمش برده نشه. میگه قبول کردم چون عملا برادرم برای من یه خاطره‌ی دوره و هیچ قرابتی با عقاید سیاسیش که ندارم راستش نسبت به کل اون سازمان و توهماتشون یک حس آمیخته از انزجار و ترحم دارم؛ فکر کن یه سری آدم اینهمه سال ایزوله از دنیا یه عقایدی دارن و براش تمرین مبارزه میکنن با چشمای بسته و توهم و کینه. چند سال پیش بعد مرگ پدرش مادرش گفته که اگه بره زیارت کربلا راهی هست که بتونه بره و پسرشو ببینه که هرچی فرشته گفته این پیام از چه طریقی بهت رسیده بروز نداده؛ فرشته مخالفت کرده و مادرش هم قبول کرده و فقط گفته خودتم یه روز مادر میشی میفهمی. اون موقع فرشته بچه نداشته.

فرشته گفت این چند روز عصر به عصر میرم خونه مامانم و اونجا میشینیم فیلما و عکسای اشرف و کشته‌ها رو نگاه می‌کنیم بلکه تو تصویرا پیداش کنیم.

اسمش تو لیست‌ها نیست چون سالهاست که گویا مستعاره. میگه مادرم از نیمه‌ی خوندن لیست‌ها نسبت به موضوع ابراز بی‌علاقگی می‌کنه و فرشته احتمال می‌ده که اسم رو دیده و نمی‌خواد بگه… میگه دو روزه درو بسته رو خودش مادرش.

یک بار هم که تو ماهواره درمورد این قضیه میگفتن و میاد گوش کنه حمید شروع میکنه داد زدن که بهتر که کشتنشون چه عراقی‌ها چه سپاه قدس خودمون، هرکی، نسل اینا باید ورداشته بشه از رو زمین و به اینم گفته نبینم قیافه‌ت اینجوری باشه باید فکر کنی اگرم کشته شده یه لکه بوده که از زندگیت برداشته شده… گاهی پسرای دم تلویزیون پشت کانتر کافه یه صدایی ازشون بلند میشه، شاکی و هیجان‌زده از فوتبال. تو سکوت گوش میکنم و اون اشک می‌ریزه و میگه گور پدر سیاست. چرا یکی به اونها به عنوان قربانی نگاه نمی‌کنه. کل بودن جایی مثل اردوگاه اشرف، حبس شدن یه سری آدم تو یه آرمان موهوم خودش جنایته علیه بشریت فرقی‌هم با اردوگاه‌های کره شمالی نداره. گیریم اینا خودخواسته رفتن. حقشون مرگه اونجوری دست بسته با تیر خلاص از پشت سر؟ میگه این بازتولید خشونت و کینه رو نمی‌فهمم؛ بابا مجاهدا یه سازمان کاملا از بین رفته‌ن. خودشونم می‌دونن و اینو از نوشته‌های بچه‌هایی که از اشرف رفتن اروپا میشه فهمید اما این دوباره کشتار داره زنده‌شون میکنه این بار با نفرت بیشتر؛ این کینه‌پراکنی از هر دوطرف چرا تمومی نداره؟ … و دوباره اشک… میگه خونده یه عده اسیر شدن. میترسه برادرش جزو اونا باشه. میگه حتی نمیدونم دنبال چه اسمی بگردم. دست میکنه از کیفش یه گل سینه درمیاره که یه فرشته‌س با یه چوب که سرش یه نگین مصنوعی داره، شبیه اون تینکر بل والت‌دیزنی فقط زمخت و بدساخت… میگه من بچگیم خیلی زشت بودم، لاغر و سیاه‌سوله مخصوصا به نسبت دخترخاله‌هام که بور و زاغ بودن. مصطفی میگفت این بزرگ بشه از همه‌ی اونا خوش‌تیپ‌تر میشه… یه‌هو می‌بینه اسم برادرشو برده؛ اسم ممنوعه رو. لبشو با دندونش می‌گزه.
پا می‌شیم. پسرای تو کافه چشمشون به صفحه‌ی تلویزیونه و هر از گاهی دادشون میره هوا. کافه‌چی داره پول چای‌هامونو حساب میکنه و میگه امیدوارم حالتون بهتر بشه. شالتونم خوشرنگه. شال فرشته آبیه و کافه‌چی استقلالی… میزنیم بیرون… راه می‌‌ریم ولیعصرو به سمت بالا. خیابونا خلوتن. بازی مساوی کرده و هیجانی نیست؛ بازی مساوی یعنی برد برد یا باخت باخت؟ ساکتیم. میگم مرسی که با من حرف زدی بین اینهمه آشنات. گرچه دوست دارم بدونم چی شد که منو انتخاب کردی برای همچین رازی؟ میگه این روزا تو فیس‌بوک می‌بینم که چقدر همه برخورداشون تنده نسبت به این قضیه. حتی بی‌تفاوتی رو درک میکنم اما شادی از کشته شدن اونا رو نمی‌فهمم. نمی‌فهمم این خشم کی قراره تموم بشه؟ تا کی نفرت رو هی می‌خوایم بازتولید کنیم؟ از هر دو سوی داستان میگم‌ها! تو دوستای فیس‌بوک پست‌هاتو می‌بینم. فکر کردم نمیشه کسی دلش برای بچه‌های سوریه بتپه و درگیر نقض حقوق اخوان‌المسلمین تو مصر باشه و نگران درختای گزی‌پارک استانبول و ولیعصر یا دعوت کنه همه رو به جمع کردن دیه‌ی یه‌ نوجوون ریر حکم اعدام اما براش مهم نباشه این قضایا؛ انسان براش مهم نباشه توی هر جایی و هر موقعیتی و هر عقیده‌‌ای. بغلش می‌کنم می‌گم. ما انسان را رعایت کردیم خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود… تلخ نیگام می‌کنه، میگه: یا نبود.