آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۴ شهریور ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

وبلاگ


نباید عادت کرد به تصویر جنایت…


از دیروز حالم بهتره؛ دست کم صبح که بیدار شدم نفس‌تنگی نداشتم. از چند روز پیش و از دیدن اولین تصویر کشته‌شده‌های شیمیایی تو سوریه یک چیزی روی سینه‌م نشسته که نفسم بالا نمیاد مخصوصا سر صبح‌ها… روز اول اشکم بند نمیومد… باورم نمی‌شد؛ یک چیزهایی یک حدی از درنده‌خویی رو انگار می‌خوایم مال جهان قدیم فرض بگیریم و وقتی می‌بینیم معاصرمون اتفاق میفته یه شوک وارد میشه به آدم. مهرداد تو دفتر نگام می‌کرد بر و بر؛ می‌دید که دارم کارمو می‌کنم در سکوت و اشکم بند نمیاد بعد برام چایی آورد و گفت دختر تو خیلی احساساتی هستی. اینو که گفت یکهو ترکیدم. گفتم چه خوب که برام عادی نیست این تصویرا…

2013-08-21T070533Z_01_SYR03_RTRIDSP_3_SYRIA-CRISIS-GAS

نباید عادت کرد به تصویر جنایت. این کاریه که تکرارش تو رسانه‌ها با آدم می‌کنه؛ بلاییه که سر آدم میاره….

این جمله رو سعید هم بهم گفت پای اسکایپ. گفت احساساتی هستی! یعنی چی؟ یعنی باید خیلی عاقلانه مثل همه‌شون فکر کنم که کار حکومت بوده با مخالفان؟ اصلا چه فرق می‌کنه؟ مهم اینه که اینهمه آدم غیر نظامی، اینهمه بچه دارن کشته می‌شن انقدر فجیع و هیچکس هیچ‌جای دنیا کاری نمی‌کنه جز آمار ساختن؛ جز بهانه ساختن برای حمله و فروختن سلاح بیشتر… مگه موقع جنگ ما چیکار کردن؟ موقع بمب شیمیایی حلبچه چیکار کردن؟


سعید از بچه‌های قدیم دانشکده‌ست -سال بالایی- که الان کانادا زندگی می‌کنه؛ تورنتو … رو فیس‌بوک پیدام کرده و رو اسکایپ گپ می‌زنیم این روزها؛ اوضاع سرعت اینترنت یه کم بهتره این روزا و میشه اسکایپ کرد البته به جز امروز که معلوم نیست چرا باز شیر فلکه رو بستن. سال ۸۹ رفته از ایران بعد اخراج شدنش از تدریس. اما شبی که تو خونه‌ی یکی از بچه‌ها جلسه داشتند که کارهای پایان‌نامه‌ی بچه‌هایی رو ببینه که بعد اخراجش مجبور شدند استاد راهنماشونو عوض کنند، تو راه برگشت سه نفر از یه پراید پیاده شدند و یه کتک ولمی بهش زدند. فکر کرده زورگیرند اما بعد که نه موبایلشو بردند و نه کیف و لپ‌تاپ فهمیده که برادرا بودند و به این نتیجه رسیده که باید جمع کنه بره… حالا برای یه استودیو عکاسی میکنه و یه جایی هم یک روز در هفته درس میده و زندگی جمع و جوری داره بر خلاف بریز و بپاشی که داشت تو ایران. برای یکی از وبسایت‌های اونوری هم مینویسه که میگه به خاطر اون دیگه عمرا نمیتونه برگرده ایران. این روزها ساعت ۴ قبل بیرون زدن از دفتر یا هم چت می‌کنیم؛ نوشتاری. وقتی اون تازه بیدار شده و شبها طرف دوازده-یک شب قبل خوابیدن من و اون که تازه برگشته ازسر کار. صدای همو میشنویم. بیشتر اون حرف میزنه. میگه تو شهر پر از ایرانی‌ای مثل تورنتو باز هم احساس تنهایی میکنه و فقط آخر هفته‌ها با یه جماعتی معاشرت میکنه که چندان قرابتی باهاشون نداره و اگر ایران بود امکان نداشت جزو دوستهاش باشند اما اونجا انتخابش محدوده. میگه ایرانی‌های تورنتو با ایرانی‌های اروپا فرق دارند. سعید دو سالی تو کلن زندگی کرده بود قبلاًها. میگه به نسبت اون بچه‌های بیشتر پناهنده یا دانشجو و بی‌پول و اغلب با تب‌های تند سیاسی، تورنتونشین‌ها یه تمکن مالی داشتند که اصلا تونستند مهاجرت کنند کانادا و یک سطحی از رفاه و انتخاب کردند که بیان اینجا، بنابراین طبقه‌ی متوسط آرومی‌اند با یک سطح فرهنگی مشخص اما بین‌شون تازه به دورون‌رسیده و آقازاده هم زیاده….. این روزها زده به سرش که برگرده؛ خودش میگه وجود من این حس‌شو تشدید کرده. من جدی نمیگیرم البته و می‌فهمم که این احساساتی که باعث میشه گاهی خاطرات دانشکده رو یادش بیاره و بگه از اونموقع هم از من خوشش میومده فقط ناشی از تنهاییه… تو اینجور موارد منم که به اون میگم احساساتی… گاهی حرف زدنمون تا دو و سه میکشه. این روزها کمتر میخوابم و صبح همیشه سر کار خوابالوئم. گاهی هم اون زودتر بیدار میشه که تو دفتر با هم گپی بزنیم و از اینکه من کندتر براش مینویسم و گیر کارم گاهی ناراحت میشه! بابک دست میندازه میگه ایشالله کی میری کانادا؟… من اما باهاش حرف میزنم فقط و میفهمم احتیاج داره که حرفای ساده و روزمره بزنه. دوست‌دختر نداره و دو باری که با یه کسایی دوست شده ادامه‌دار نشده؛ جنس هم نبودند و به قول خودش حرفاشون از جنس تهران نبوده… من فقط براش هم‌جنس تهرانم و گمون کنم تنها جذابیتم اینه براش. اون‌هم جنسش یه کم با پسرای اینجا فرق کرده؛ کمپلیمان بلد شده که هیچ پسری اینجا بلد نیست و رو راست و رکه و بی‌کنایه که اینم اینجا کمیابه

اونروز تا صبح بیدار شدم دیدم تو اسکایپ برام یه لینک گذاشته از اینکه محمود علوی، وزیر اطلاعات جدید گفته امنیت ایرانیان خارج از کشور که در حوادث سال ۸۸ مرتکب خلافی نشده‌اند تضمین میشه و یه علامت چشمک گذاشته که به زودی می‌بینمت پس. سه بار هم در ساعتهای مختلف زده بیداری؟ هستی؟… حال نداشتم بنویسم از همون توی جام زدم ویدئو کال. منتها بستم ویدئو رو که سرعتو نگیره بشه حرف زد. گفتم خب حالا این حرف کلی جای تفسیر داره. مگه اون همه که رفتن زندان خلافی مرتکب شده بودن؟ از کجا که این تله نیست همه برگردن بعد بگیرنشون. تند نرو بابا! گفت پس چی شد خوش بینیت؟ خندیدم گفتم سر جاشه اما عقلم هم سر جاشه… گفت اوه اوه صداشو سر صبح خیلی سکسی شده!…

بداخلاقی کردم یه کم و قطع کردم و پا شدم. حوصله‌م سر رفته از این مدل جدید لانگ دیستنس ریلیشن‌شیپ که شده باب این سال‌ها و همیشه ازش پرهیز کردم… من دلم کسی رو میخواد که زیر درختای ولیعصر باهاش راه برم و رو نیمکتای شیش ضلعی تئاتر شهر باهاش بشینم منتظر وا شدن گیشه و مزخرف بگم؛ که برای حرف زدن باهاش خوابم به سه ساعت در شبانه‌روز تقلیل پیدا نکنه؛ از دست خودم عصبانی‌ام که برای کسی که نه بوشو میشناسم نه چندان حالات صورتشو، نه لمسش کردم نه هیچی دلم تنگ میشه… حوصله‌ی هیجان‌زدگی برای خرده خبرهای خوب این روزها رم ندارم تا وقتی عملی نشه. تا وقتی جنتی پسر واقعا ممیزی قبل انتشار اثر رو بر نداره و راستش حتی بدبینم که از کجا که انتشار کتاب و آلبوم موسیقی و … بدون ممیزی منجر بشه به اینکه عقاید و نظرات و کسانی که تا الان پشت سد سانسور ناآشنا بود برای حکومت شناسایی بشه؛ که کل رفع ممیزی قبل انتشار برای بیرون اومدن از لونه‌ها باشه؛ که پا کوبیدن مرغ بارون باشه برای روی خاک اومدن کرم‌ها به توهم بارون و بد خورده شدن‌شون… این مثالی بود که بابا دوران خاتمی می‌زد و ما حرص می‌خوردیم…. حوصله ندارم پیش از موعد خوشحال چیزی باشم؛ خوشحال اومدن سعید که معلوم نیست پاش برسه اینجا و درد تنهایی و فارسی با یک زن حرف زدنش برطرف بشه و شاگردای سابق براش سلام استاد، سلام استاد کنن بازم من براش جالبم یا نه؛ یا خوشحال چاپ شدن کتاب‌هایی که بعد چاپ معلوم نیست کدوم مدعی‌العموم و بسیج فلانجا و مرکز فرهنگی قرآنی بیسارجا علیه‌ش شکایت نکنند و نویسنده‌هه به خاطر شاکی خصوصی کشیده نشن به قوه قضاییه…
همونجور بداخلاق لباس کشیدم تنم و پریدم تو یه تاکسی؛ راننده گفت دیدی خانوم؟ دیدی با بچه‌های سوری چه کردند؟ این اسمش مسلمونیه؟ بچه خواهرمو دیشب بغل کردم و یاد بچه‌های سوریه زار زدم خانوم، خواب به چشمم نمیاد چن شبه. شما یادت نمیاد موقعی که تو کردستان خودمون شیمیایی زدن من سرباز بودم اونجا. مگه یادم میره؟ تاکسی از بهشتی پیچید تو ولیعصر، زیر چتر درخت‌ها… رادیوی تاکسی داشت سهیل نفیسی پخش می‌کرد؛ نسیم خنکی اومد یه دم. راننده نگام کرد گفت شما خوبین خانوم؟ بغض داشتم. دلم می‌خواست بگم بیا با من ازدواج کن! دست کم تو دور نیستی؛ دست کم تو واقعی هستی و سرعت اینترنت تصویرتو شطرنجی نمیکنه و صداتو تیکه تیکه؛ دست کم تو به من نمی‌گی احساساتی…
گفتم پیاده می‌شم. پیاده شدم.