آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۹ شهریور ۱۳۹۲

پروانه وحیدمنش

فرهنگ


طعم بابا، طعم جنگ


Screen shot 2013-09-20 at 8.16.32 PM
عکس از کامران جبرییلی

داستان فرزندان شهدای جنگ ایران و عراق
«شاید نتونی درک کنی که فرزند شهید بودن یک موضوع فراموش شده یا بهتره بگم انکار شده است تو زندگی من و نزدیک شدن به این قصه آنقدر دردآور و پیچیده است برام که الآن حس می‌کنم از شدت لرزش داره همه جام از هم باز می‌شه و تبدیل به یک توده ابر می‌شم…»

پدرسارا قبل از اینکه او یاد بگیرد کلمه «بابا» را به زبان بیاورد شهید شد. درست در روزهایی که مادرش در اوج زیبایی و جوانی بود؛ زنی که خیلی‌ها مطمئن بودند دوباره ازدواج خواهد کرد ولی هیچگاه تنهایی بعد از شهادت همسرش را با مرد دیگری پر نکرد.
«.. مادرم زیبا بود اما ازدواج کردن او را دچار احساس شرم و گناه می‌کرد. ازدواج برایش به معنی ناسپاسی و پشت پا زدن به لطف خانواده بود که بهش با یک بچه پناه داده بودند و این یک بچه که می‌گم خیلی مهمه… چون همه فکر می‌کردند من به خانواده پدرم تعلق دارم و باید برگردم آنجا و همین که مادرم به لطف خانواده‌اش می‌توانست من را داشته باشد، خیلی کار بزرگی بود. آدم‌ها همه بر خلاف آنچه ابراز می‌کردند که نسبت به خانواده شهدا مدیون هستند طلبکار بودند. بیرون از خانه حس تجاوز به یک اسیر جنگی را داشتند و همه آماده بودند برای رضای خدا با یک زن بی‌شوهرِ زیبا ازدواج کنند و در خونه حس تسلط و فرمانروایی به یک برده، چون تصور این بود که این زن بدون آنها قادر به زندگی نیست.»
مریم اما تا هشت سالگی پدر داشت اما هرگز طعم داشتن پدر را واقعا درک نکرد و بالاخره در هشت سالگی پدرش را از دست داد: «اوج انقلاب بود و جنگ هم شروع شده بود. از آنجا که بیشتر مردم ایران خودشون را موظف به دفاع از وطن می‌دیدند پدر من هم که در وزارت راه و شهرسازی کارمند بود به طور داوطلبانه به سنندج رفت. هیچ کس به خاطر شرایط بحرانی حاضر به رفتن به آن منطقه نبود ولی اداره راه استان کردستان پدرم را قبول کرد و او به صورت داوطلبانه برای کار به سنندج رفت. او ما را هم برد. مادرم و پدرم هرگز از هم جدا نمی‌شدند.»
پدر به منطقه جنگی رفت. مریم، مادرش و برادرش تنها می‌ماندند. شب‌هایی چند پدر دیروقت می‌آمد و صبح قبل از خروس خوان خانه را ترک می‌کرد: «ما تقریبا هیچگاه از نبود پدر گله‌ای نداشتیم، نه من بلکه هر سه ما به شدت به مادرم وابسته بودیم و همه چیز ما در مادرم خلاصه می‌شد چون ما واقعا پدر را درک نکرده بودیم.»
بالاخره یک روز خبر شهادت پدر مریم را آوردند. مریم نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده، فقط می‌دید که تمام توجه‌ها به او جلب شده است. با ماشین زرد رنگ اداره به دنبالشان می‌آمدند و او ذوق زده برای اولین بار سوار ماشین شیک و شخصی می‌شد. بعد‌ها هم هرگز نمی‌فهمید پدر یعنی چه؟

Screen shot 2013-09-20 at 8.16.04 PM
عکس از کامران جبرییلی

«همیشه دلم برای خود پدرم می‌سوخت که از زندگی هیچ لذتی نبرد و هیچ چیز را ندید و هیچ بهره‌ای اززحمت هایش نبرد. واقعا دلم برای جوونیش می‌سوزه، بیشتر از آنکه دلم برای خودم بسوزه ولی در این سال‌ها گاهی دوست داشتم پدر داشته باشم ولی هیچ وقت طولانی مدت به اون فکر نمی‌کنم. من هیچ ذهنیتی از پدر ندارم هیچ ذهنیتی از صداش، از قیافه‌اش، از اخلاقش ندارم و اگر عکسش نبود من هیچ جور پدرم را به یاد نمی‌آوردم. من هیچگاه گرمای دست پدرم را یادم نیست نمی‌دانم او چه حسی به من داشت. اینها برایم سخته، خیلی سخت. من هیچگاه طعم پدر را نچشیدم تا بخواهم بگویم داشتنش خوبه یا بده.»

سارا هنوز زندگی‌اش تحت تاثیر جنگ و از دست دادن پدر سپری می‌شود؛ اتفاقی که بار‌ها و بار‌ها انکارش کرده است:«روزای زیادی از سال‌های زندگیم را با روانکاو‌ها گذراندم ولی هرگز نتونستم راجع به پدرم با هیچ کدومشان یا حتی با خودم حرف بزنم… در سال هاى جنگ اصلا فکر نمی‌کردم چیز غیر عادی وجود داره چون از وقتی که یادم می‌آد همه چیز خاکستری بود و از اولین روزهای بچگیم زندگی برای همه همون جوری بود که هر کسی از اون سال‌ها یادش می‌آید.»
دنیای سارا به سیاه و سفید تقسیم شده بود: «طبق آموزش‌های مذهبی آدما سیاه و سفید بودند. با این تفاوت که تو ذهن کودکی من آدمای خوب که می‌جنگیدند و امام را دوست داشتند، قرار بود بروند بهشت. به من هم مدام می‌گفتند که جزء همون‌ها هستم. سیاه بودند. همه کسانی که کوه می‌رفتند و شلوار جین می‌پوشیدند و خوشبو بودند و لبخند می‌زدند و قرار بود از اون تیکه موهاشون که از روسری بیرون بود تو جهنم آویزون شوند و من باید ازشون متنفر می‌بودم سفید بودند. حالا اگه گفتی من واسه خودم چه رنگی بودم؟ اگه تونستی از این تناقض نتیجه‌ای بگیری…؟»
سارا سال‌ها با خودش می‌جنگید. درون سیاهی، چشم به سفیدی آدم‌هایی داشت که آرزو می‌کرد یکی از آن‌ها باشد. «تو اون سال‌های اول جنگ من سیاه خیلی خوبی بودم همه به من خیلی توجه می‌کردند. هم آدم سیا‌ها، هم آدم سفیدا. وقتی آدم سفیدا به من توجه می‌کردند (مثلا تو کوچه و خیابون که به هر بچه‌ای ممکنه توجه شه) من با تمام احساسات یک کودک خوشحال می‌شدم و وقتی آدم سیا‌ها به من توجه می‌کردند، گیج می‌شدم، نمی‌فهمیدم واقعا خودم خوبم یا منظورشون اینه که چون مثل ما هستی، خوبی. گیج می‌شدم چون دلم نمی‌خواست مثل آن‌ها باشم. دلم نمی‌خواست حجاب داشته باشم. دلم نمی‌خواست بگم جانم فدای رهبر. یک بار ۴سالم بود و یک بار که به مامانم نزدیک بودم، ازش پرسیدم چرا همه این قدر منو دوست دارن ولی فائزه رو (دختر داییم که هم سنم بود) زیاد دوست ندارند؟ مامانم گفت: نه اینجوری نیست. گفتم: به خاطر خودمه یا به خاطر اینه که بابا ندارم؟ و جوابی که شنیدم کاملا صادقانه بود. منو دوست داشتند چون پدر نداشتم. من از اون روز اصلا دلم نمی‌خواست بابا داشته باشم؛ چون اینجوری بیشتر به من توجه می‌شد. ولی از اون روز دیگه هرگز باوری از خوب بودن راجع به خودم پیدا نکردم. با هر توجهی احساس معصومیت بیشتری می‌کردم. معصومیتی که برام سیاه بود. با هر توجهی سیاه‌تر می‌شدم و از خودم دور‌تر…»
بعد‌ها که سارا اسمش رفت در لیست بچه‌های شهید و بنیاد شهید از آن‌ها حمایت کرد این حس در او قوی‌تر شد. فرار می‌کرد تا در جرگه سیاه‌ها نباشد ولی در ‌‌‌نهایت و در چشم همه او یک سیاه بود. «جنگ برای من یعنی جمهوری اسلامی. تهوع می‌گیرم اسمش را می‌شنوم و یک عمر جوانی‌ام جلو چشمم می‌آید. جامعه همیشه طلبکار بود که چرا سهمیه‌ای به ما می‌رسد اما هیچ کس از خود نمی‌پرسید یک زن تنهای ۲۰-۲۲ ساله چطور باید زندگی خودش را در آن سال‌های بحرانی اداره کند.»
***

سپیده اما روزی دید که مادرش با مردی دیگر ازدواج می‌کند. چند سالی از شهادت پدرش گذشته و فشار زندگی و تلخی‌هایش مادر را سخت کرده بود:«پدربزرگم پیر بود و دیگر امیدی نبود بتواند خرج ما را بدهد. من و خواهرم با پدر بزرگ و مادرم زندگی می‌کردیم اما بالاخره روزی قرار شد مادر دوباره بختش را آزمایش کند.»
«کودکی بدون پدر گذشت و من نفهمیدم نبودن پدر یعنی چه. حتی آنقدر به من توجه می‌شد و همه دوستم داشتند که دیگر بودن یا نبودنش فرقی نمی‌کرد. دوست داشتنی که بعد‌ها فهمیدم واقعی نبود. به سنین بلوغ که رسیدم، در دوران راهنمایی، تازه حس کردم پدر داشتن یعنی چه. همکلاسی‌هایم با شوق و شادی از پدر‌هایشان حرف می‌زدند و من با بهت به پدربزرگ پیرم فکر می‌کردم که هر گز نمی‌توانست مثل پدرهای دوستانم باشد.»
سپیده هر چه می‌گذرد بغض‌هایش بیشتر می‌شود:«انگار این درد لامصب درمان نمی‌شود. من سال‌ها بی‌پدر زندگی کردم تا یک عده دیگر پله‌های ترقی را دو تا یکی بالا بروند و پول‌های هنگفت به جیب بزنند و ما را همه با انگشت نشان بدهند که نگاه کن بچه شهید سهمیه‌ای است.»
***

«پدر من یک ارتشی بود اما همیشه در سنجش‌های معمول در جامعه ما را جزو دسته بسیجی‌ها و حزب اللهی‌ها به حساب می‌آوردند. اوایل نمی‌فهمیدم اما بعد‌ها از گفتن اینکه پدرم در راه وطن جان داده بود پرهیز می‌کردم. ترسم این بود که فکر کنند من هم یکی از عوامل سرکوبم.»
مینا که از ۴ سالگی پدرش را از دست داده ادامه می‌دهد: «اما از جامعه‌مان بیزارم. آن‌ها برای سهمیه شهدا هزار قیل و قال راه انداختند و همیشه از ما طلبکار بودند اما هیچگاه از خود نپرسیدند پدر ما برای چه شهید شد؟ چرا من در ۴ سالگی باید بی‌پدر زندگی کنم و آن‌ها غرق در شادی، هر سال تابستان در کنار پدرانشان به شمال و دریا بروند؟ جامعه هیچگاه حرمت نگه نداشت، نه حزب اللهی‌ها و وابستگان به حکومت و نه مردم عادی. بس که در جامعه بین همه شکاف انداختند.»

پدران سارا‌ها، مینا‌ها، سپیده‌ها و مریم‌ها جان سپردند بعضی برای شعار جنگ جنگ تا پیروزی بعضی با شعار راه قدس از کربلا می‌گذرد و بعضی برای شعار وطنم! هر چه باشد در این میان انسان‌های بسیاری طعم تلخ از دست دادن عزیزی را تا همیشه با خود حمل می‌کنند و هنوز جامعه نتوانسته است تصویر روشنی از تعریف خود از این کسانی که در جنگ هشت ساله جان دادند برای خود ترسیم کند و فارغ از حب و بغض‌های سال‌های اولیه انقلاب به آن‌ها نگاه کند.