آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۹ شهریور ۱۳۹۲

محمد آقازاده

اجتماع


حماسه‌های بی‌رمق


کرخه
حماسه، زبان روحی است که خود را در خانه‌اش می‌یابد، چکامهٔ روزگاری که پیروزی را تقدیر ناگزیر و حتمی خود می‌داند، شعر زمانه‌ای که تناقض را نمی‌شناسد، هرچند در ذات خود متناقض است
قهرمان فیلم «ازکرخه تا راین» که می‌فهمد دیگر فرصتی ندارد تا محبوب زمینی‌اش را ببیند، کنار راین فریاد سرمی‌دهد که چرا وقتی شهادت را می‌طلبید آن را از او دریغ کرد و اینک که زندگی را می‌خواهد آن را هم دریغ می‌کند. نسلی که خود را نسل دریغ‌ها یافت، نسلی که خود را سوخته یافت

روح حماسی در میان ما حضوری رنگ پریده دارد و مدام می‌کوشد چون شبحی از توان افتاده خود را به تماشا بگذارد. هرچند توان این کار را نمی‌یابد، اما هرگز به مغاک نیستی سقوط نخواهد کرد و هرچند آینه یک بار با تجدید قوا حضورش را به رخ می‌کشد و زندگی انسان ایرانی را دیگرگونه می‌کند تا شاید باز صلابتی را باز یابد که امروزه از دست رفته است. این روح از انقلاب مشروطیتت وارد جان ایرانیان شد و با فراز و نشیب‌هایی مدام عقب نشست و باز موقعیتش را باز یافت؛ در حوالی سال ۵۷ جوانی آغاز کرد، یک رژیم دیرپا را سرنگون کرد و به صورت ناگهانی هشت سال همراه با برانگیخته شدن یک جنگ، همه هستی و پدیدار‌شناسی روح جمعی را فتح کرد، فتحی که در پایان جنگ چاره ایی جز انزوا نداشت.
سینمای ایران هرگز نتوانست فراز و نشیب‌های این روح را به تمامی درونی کند و نسبت به آن واکنش مناسب نشان دهد، نه انقلاب مشروطیت و نه انقلاب سال پنجاه و هفت، هیچ کدام نتوانستند به تخیل سینما راه بکشند، بلکه سینما از این طریق معنا و تاویلی از حرکت جمعی واتاب دهد. اما چرا روحی که در پدیدار‌شناسی ذهن جمعی این چنین حضور حّی و حاضر داشت، در ذهن سو‍ژهٔ هنری نتوانست رسوخ کند؟ جواب را باید در سینمای جنگ جستجو کرد، چرا که جنگ – برخلاف دیگر رویدادهای ذکر شده – حضوری قوی‌پنجه در سینما و صنعت معناسازی وابسته به آن داشت. این حضور اما فارغ از تناقض نبود: هرچه این حضور پررنگ‌تر می‌شد، خود را از حماسه بیگانه‌تر بازمی‌یافت و در افشای رازهای آن پرلکنت‌تر می‌شد.
حماسه، زبان روحی است که خود را در خانه‌اش می‌یابد، چکامهٔ روزگاری که پیروزی را تقدیر ناگزیر و حتمی خود می‌داند، شعر زمانه‌ای که تناقض را نمی‌شناسد، هرچند در ذات خود متناقض است. شیپور پایان جنگ، شیپور پایان زمانه‌ای از این دست بود. حماسه از ذهن‌ها رانده شد، چه‌که روح انسان ایرانی تناقض‌های خود را باز‌می‌شناخت و می‌کوشید تا یک دستی از دست‌رفتهٔ خود را، یا در غم ‌فراغی ایدئولوژیک بازیابد و یا در کوششی برای پالودن هرچه عمیق‌تر خود از گذشته. از همین رو بود که این پایان با جام زهر نماد سازی شد. سینمای معاصر با جنگ، دقیق‌تر بگوییم سینمای جنگِ معاصر با جنگ، تبلیغ و تهییجی یکدست و خالص بود. شکلی از روابط عمومی، کنشی برای برانگیختن که جلوی دوربین پوست و گوشت می‌گرفت و نوید پیروزی می‌داد. اما واقعیت به گونه‌ای دیگر خود نمود. ذهن جمعی درگیر این پرسش شد که چرا حماسه این چنین شکست‌اش را پذیرفت و تن به مصالحه‌یی داد که با روحش، روحِ خالص حماسه، بیگانه بود. درست همین پرسش بود که فیلم‌های جدی‌تر جنگ را به تمامی وارد حوزه سینمای شکست کرد. «از کرخه تا راین» و «آژانس شیشه‌یی» ابراهیم حاتمی‌کیا مثال‌های خصلت‌نمای اینجابجایی شکست و حماسه بودند.
راین
قهرمان فیلم «ازکرخه تا راین» بعد از سفر به آلمان و بازیافتن مجدد بینایی، در‌می‌یابد که سرطان حاصل از بمباران‌های شیمیایی زندگی‌اش را به مرزهای مرگ می‌رساند، او که می‌فهمد دیگر فرصتی ندارد تا محبوب زمینی‌اش را ببیند، کنار راین خطاب به خدایی که در کنار کرخه به راحتی می‌توانست جانش را به خاطرش به آغوش خطر بیاندازد، فریاد سرمی‌دهد که چرا وقتی شهادت را می‌طلبید آن را از او دریغ کرد و اینک که زندگی را می‌خواهد آن را هم دریغ می‌کند. نسلی که خود را نسل دریغ‌ها یافت، نسلی که خود را سوخته یافت. این فریاد پرسش بسیاری از رزمنده‌ها بود، پرسشی که لاجرم بی‌پاسخ می‌ماند.
رزمنده‌ها در زندگی روزمره خود را بیگانه یافتند. بعضی‌هاشان کوشیدند تا در زندگی روزمره غرق شوند و تن به مرگ تدریجی دادند، بعضی دیگر از سابقه جبهه برای فربه کردن زندگیشان و بهره‌بردن از رانت‌ها استفاده کردند، اما گروهی راه به اعتراض کشیدند و با هر اعتراضی خود را در جامعه بیگانه‌تر یافتند. «آژانس شیشه‌ای» می‌کوشید تا این بیگانه‌گی را ترسیم کند. بیماری یک رزمنده به فرمانده‌اش این فرصت را می‌دهد تا اعتراض‌اش را نسبت به جامعه‌یی نشان دهد که رزمندگانش را، بازیگران زمانهٔ حماسه را، فراموش کرده. این فیلم عامل شکست را در تحولاتی جستجو می‌کند که پسین روزگار جنگند؛ رویکردی که بسیاری از ذهن‌ها را قانع نمی‌کند.

laili
فیلم کمدی «لیلی با من است» نگاه دیگری را مطرح می‌کند. فیلم فضایی را باز می‌شکافت که در خود جنگ ریشه دارد، ریشه بسیاری از پلشتی‌ها را در خود دوران جنگ می‌یابد، زبان کمدی فیلم هر چند به روح کلی جنگ وفادار است و نگاه متاقیزیکی به حوادث دارد ولی برای همیشه زیر پای حماسه را خالی می‌کند، سینمایی که هرگز زبان گویای حماسه نبود، اکنون زبان گویای نبرد با حماسه را فراهم می‌کند. اما تمام این کوشش‌ها اب‌تر باقی می‌مانند چه‌ که هرگز به‌جستن حلقه مفقودی که جنگ را فهم‌پذیر می‌کند، همت نمی‌کنند، به دیگر زبان، هرگز تاویلی کامل و تاثیرگذار از گذر روح جمعی در باز‌شناسی خود نمی‌دهند، چرا که حماسه ناگفته می‌ماند.
«اخراجی‌ها» جنگ را به سخره می‌گیرد، لمپن‌هایی که اتفاقی گذرشان به جبهه می‌افتد و تحت تاثیر خلوص آن متحول می‌شوند، ولی فیلم بخاطر ناتوانی‌اش، این خلوص را در خنده‌گرفتن از تماشاگر مضمحل می‌کند، جنگ با خنده تماشاگران برای همیشه از ذهن جمعی رخت برمی‌بندد. کمدی با حذف تلخی‌های جنگ نقاب بر تراژدی‌ای می‌کشد که به مرور حماسه را بی‌رمق کرد، سینمای جنگ نتوانست آنی باشد که می‌توانست باشد، یعنی راهی برای باز‌شناسی بخشی از تاریخ، حماسهٔ روزگاری که سوگواری حضوری پررنگ داشت، تحمل بمباران‌ها، شهادت‌ها، جانبازی‌ها و… در عمل نادیده گرفته شدند.
فیلمهایی مثل گاو، قیصر، رگبار و… خبراز رخداد انقلاب سال پنجاه و هفت می‌دادند، پس چرا پایانی این چنین تراژیک داشتند؟ مرگ به لبخند آلودهٔ قیصر در واگن زوال یافته، پایان تراژیک گوزن‌ها،…. تنها فیلم تنگسیر پایانی خوش داشت، قهرمان تثلیت فریبکار را می‌کشد و در دریا گم می‌شود ولی شاید این قهرمان همانی باشد که در راین پرسش هستی شناختی‌اش را فریاد می‌زند. سینمای ما از‌‌‌ همان آغاز سینمای شکست بود، حتی در اوج حماسه. چرا؟ پاسخ این پرسش را باید یافت!
اگر در دهه چهل ادبیات شکست با اخوان، فروغ، شاملو و… نشانه‌دار شدند این وظیفه در دهه بعد بر عهده سینما گذاشته شد، هم در ادبیات و هم در سینما رگه‌هایی از امید رخ می‌نمودند اما به حماسه گذر نمی‌کردند، شاید شکست‌های متوالی دلیل روانشناسانهٔ این پدیده باشد، ولی باید روزگاری به جواب‌های دیگر راه کشید. سینماگران جنگ که نماد تحولات روزگار خود بودند بعد از جنگ تبدیل به تمثیل‌های شکست شدند، مثل «عروسی خوبان» مخملباف، «می‌م مثل مادر» ملاقلی‌پور و… اما آیا به روزگاری که انقلاب، جنگ و پیامد‌هایش، این چنین بی‌واسطه زندگیمان را فتح می‌کنند، می‌توانیم از حماسه یی سخن بگوییم که مدام زندگیمان را متحول می‌کند و بعد عقب می‌نشیند؟ سینما باید این حلقه گم‌شده را باز یابد و پاسخی برای این پرسش اختراع کند که چرا از تاریخ حلقوی توان گریزمان نیست. باید دریابیم راز این حماسه چیست، چرا راه به خودآگاه و شهود هنرمندانه نمی‌کشد، چراهایی که هنوز پاسخ ناپذیرند. شاید روزی پاسخشان را بیابیم و با دگرکردن زندگی، دیگر نه به حماسه و نه به شکست نیاز داشته باشیم!