آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۹ شهریور ۱۳۹۲

کاوه گلستان قاضی ربیحاوی

اجتماع


حجله


Kaveh_133
کاوه گفت: ببین اصلا توی این موقعیت عوضی نمی‌شه تو این مملکت کار کرد. نمی‌شه یک اثر هنری درست حسابی درست کرد که علنی باشه و یک عده عوضی هم درباره بله یا خیر بودنش تصمیم بگیرند. نمی‌شه دیگه. گفت اصلا بیا هنر زیرزمینی راه بندازیم تو ایران.
عبارت هنر زیرزمینی هنوز یک زنگ تازه بود آن روز‌ها در آن مکان و انعکاس صدای آن سال‌ها بعد در جوانان هنرمند کشور شنیده شد. کاوه گفت: اصلا خودمون همین جا کار‌ها را درست می‌کنیم بعدم همین جا یا هرجای دیگه که بتونیم نمایش می‌دیم برای دیگران. برای جوون‌ها بخصوص. پرسیدم: خب من چه باید بکنم برای ساخت این اولین اثر هنر زیرزمینی؟ گفت: داستان‌ها را تو بنویس من هم تصویر‌ها را درست می‌کنم. یه دوربین معرکه هم که داریم.
هنوز امکانات ادیت کامپیوتری و فتوشاپ در دسترس نبود حتی اگر در آن روز‌ها این‌ها اصلا درست شده بودند. بنابراین او همه کار فیلم‌های ضبط شده را فقط روی‌‌‌ همان دوربین که تنها ابزار کارش بود، سروسامان می‌داد.
بعد تصمیم گرفته شد که در این قطعه‌ها چندتا شخصیت متفاوت از یک جامعه را به حرف و به تصویر دربیاوریم اشخاصی از آن جامعه که در آشوبِ غریبِ مردن ترسیده بودند، جامعه‌ای ورشکسته و مفتخر به دفاع مقدس. همه اشخاصی که به عنوان شخص واقعه برای این مجموعه پنج اپیزودی انتخاب شدند اشخاصی هستند که کاوه مایل بود آن‌ها را نقل کند، آدم‌هایی که پیش از آن هم مقابل دوربین کنجکاو او ظاهر شده بودند. من هم بعضی از آدم‌ها را به عنوان داستان نوشته بودم. هردو ما تقریبا دور و بر یک جور اشخاص می‌پلکیدم و در کار‌هایمان یک جور آدم‌ها را نقل و منعکس می‌کردیم و این موضوع هم دلیل آشنایی ما بود و هم دلیل ساخت این مجموعه، البته پس از گذشت ده سال آشنایی.
آن روز‌ها اگرچه شاید دوسه سال از پایان جنگ گذشته بود اما آثار جنگ هنوز در اطراف ما بود. جنگ به شکل و شمایل دیگر حضور داشت. شعارهای جنگ و عکس شهدا هنوز بر سردر و دیوار‌ها بود وگاه حجله‌ای در محله‌ای. پس بنا شد با روایتی از جنگ کار مجموعه را شروع بکنیم. گشتن دنبال معنی یک بی‌معنی که در جامعه ما معنای باشکوه داشت. در داستان های من از جنگ، شهادت یک پرسش بود و جستجویی برای فهمیدن یک ذهن مظلوم.
rabihavi
در عکس‌های جنگ کاوه هم شهدا چهره‌هایی بودند آشنا و نزدیک آنقدر که‌گاه مثل خودم بودند اما چقدر مثل خودم نبودند، چقدر ناآشنا و غریب و مظلوم بودند. چه می‌گذشته پشت تخت پیشانی آن مرد جوان وقتی که هنوز زنده بود و خود خواسته به سوی مرگ می‌رفت؟ او چه درکی از مرگ داشت؟ یک چهره در عکس‌های کاوه انتخاب شد در مقام شخصیت اول روایت. بعد نوبت انتخاب داستان من بود. رعایت مینی مالیسم تجربه مهمی بود که ما می‌خواستیم در این کار‌ها انجام بدهیم. همه عوامل سازنده فیلم باید حداقلی به کار گرفته می‌شدند یعنی فقط از یک دوربین استفاده کنیم، یک منبع نورداشته باشیم و همه اعمال در یک شات بدون قطع انجام بشوند، یک نفس. اگر وقت فیلمبرداری ایرادی پیش می‌آمد، کار باید باز از اول شروع می‌شد. هرکدام از این تصاویر چندین مرتبه گرفته شدند. هردوی ما حوصله تکرار داشتیم با اینکه تکرار خسته کننده هست و بود اما اشتیاق انجام آن همه تکرار از تعهد ما به رعایت تجربه مینی مالیسم بود. هر چیز مورد استفاده برای یک کار هنری را به حداقل رساندن به معنای عملی برای ما مهم بود. هدف ما این نبود که دیگران را به فکر کردن وادار کنیم بلکه واداشتن دیگران به دیدن و شنیدن اثر مهم بود. باری این کار‌ها در آن روز‌ها برای عده‌ای می‌انسال و گروهی جوانان در مجلس‌های کوچک خصوصی به نمایش گذاشته شدند اما پخش آن در مجله تابلو به مناسبت سالگرد سی و سومین سال آغاز جنگ، نخستین پخش عمومی یکی از قطعه‌های این مجموعه است. داستانی که برای قطعه اول انتخاب شد پیش از آن با نام دیگر منتشر شده بود اما کاوه مایل
بود نام آن را بگذارد: «حجله».
برای دیدن ویدئو کلیک کنید