آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۹ شهریور ۱۳۹۲

امید کشتکار

اجتماع


جنگ و نوستالژی


روزهایی که همه برابر بودیم

 

ORWO_Chrome_Cassette

هنوز هم مدرسه برای من و نسل من تنها جای درس خواندن نیست و خلاصه نمی‌شود به کلاس درس و حیاط و آزمایشگاه. مدرسه برای نسل من علاوه بر همه این‌ها یک مشخصه مهم دیگر هم دارد: پناهگاه.

مدرسه دوران کودکی ما جایی است که روزهای عملیات از حیاطش همکلاسی چند کلاس بالاترمان را تشییع می‌کردند. جایی که به ما یاد می‌دادند به این نوجوان کشته شده، برای آنکه جان در راه اسلام داده است، افتخار کنیم. مدرسه برای آن نسل آمیخته است با صدای جیغ معلم در پای تخته که از صدای بمباران هوایی در چند کوچه پائین‌تر وحشت کرده است. مدرسه برای نسل دهه پنجاه و شصت یک جای دیگر است. جایی که از کودکی در آن خبری نیست. جایی است که یاد می‌گرفتیم دنیای بزرگ تر‌ها چقدر وحشتناک است.
****
ما در دورانی بزرگ شدیم که کودکی کردن معنایی نداشت. سال‌هایی که از یکسو جنگ رویاهای کودکی را می‌دزدید و از سوی دیگر فشارهای اقتصادی ناشی از جنگ. نسل ما سال‌ها از همه چیزهای رنگی دوران خردسالی محروم بود. خبری از اسباب بازی‌های رنگ و وارنگ، مداد و دفتر کودکانه، کتاب‌های نو و خیلی چیزهای دیگر نبود. همه زندگی خلاصه می‌شد در دفترچه بسیج اقتصادی، در کوپن، در محرومیت. دورانی که ناچار بودیم با هم برابر باشیم. چون چیزی وجود نداشت که دلیل برتری باشد.
در مدرسه‌ها آنقدر‌ها تفاوت نبود. مدادرنگی‌ها همه شبیه هم بودند و روی جلد دفترچه‌ها به جای پوکومون و باربی طرحی از یک گل داشت که با بد ترین سلیقه‌ ممکن، ظاهرا از طرح قالی کپی شده بود. دفترهای ما کاهی بودند و مدادهای ما سوسمارنشان. پاک کن‌ها پاک نمی‌کردند و خودکار‌ها جوهر پس می‌دادند. یکی از تفریحات ما در آن سال‌ها این بود که در میان کتاب‌های دست دوم درسی مان که از اول سال کهنه بودند، به دنبال جای خالی برای نقاشی کردن بگردیم. واقعا خوش شانس بودیم اگرصاحب سال قبل کتاب آن را تمیز نگه داشته بود. هنوز هم وقتی پاک کن‌های دو رنگ آبی و قرمز را در فروشگاه‌های لوازم التحریر می‌بینم ناخودآگاه به جایی پرتاب می‌شوم که قرار بود کودکی ام باشد.
وقتی از مدرسه بیرون می‌آمدیم و «لگدبازی» و دعواهای تا راه خانه تمام می‌شد، نوبت تلویزیون بود که کودکی از هم گسسته مان را به رخ بکشد. «هوشیار و بیدار» با آن آیتم‌های نمایشی ضعیف و اجراهای بی‌نمک خانواده‌ها را پای تلویزیون‌های سیاه و سفید میخکوب می‌کرد. انیمیشن‌های دست چندم می‌دیدیم و در تمام تعطیلات مهم، رابین هود از قلم نمی‌افتاد. صدا و سیمای جمهوری اسلامی پولی نداشت که برنامه تولید کند و یا بخرد پس ساعت ٩ شب کرکره را پائین می‌کشید. بزرگتر‌ها دلخوش به سریال‌های آبکی ایرانی بودند و «عمر مختار» را به عنوان بر‌ترین فیلم تاریخ ده باری دیده بودند. در آن میان البته ناگهان «اوشین» سر برآورد که با دوبله تروتمیز تلویزیون از یک «گیشا» تبدیل به فاطمه زهرا شده بود. مردم یادشان رفته بود که روزی هم حق انتخاب داشتند. این جعبه جادویی هم در روزهای جنگ، جادویی نداشت.
****
اما راستش همه چیز هم بد نبود. آن دوران نوار کاست بود و هایده و حمیرا. هایده از مسافر در راه ایران می‌خواست که چشم‌هایش را همراه خودش ببرد و حمیرا هم دلش می‌خواست برود زیبا کنار چون به نظرش زیبا کنار هنوز قشنگ بود. آن روز‌ها اگر دور دور در جردن و ویلا در خزرشهر نبود در عوض می‌شد رفت کن و سولقون بساط چای و قلیان راه انداخت. آن روز‌ها کسی چندان نگران مدل ماشینش نبود. هنوز پیکان ۵۴ و رنو ۵ برای خودشان ماشینی حساب می‌شدند و دغدغه آدم‌ها پورشه و بنز نبود. البته همیشه پولدار‌ها بودند اما انگار در یک دنیای دیگر زندگی می‌کردند، دنیایی که ربط چندانی به ما نداشت. روزهای جنگ مارک لباس‌ها هم مهم نبود. گوچی و شنل و نایک در تهران نمایندگی نداشتند. وقتی می‌رفتی فوتبال بازی کنی بیشتر آدم‌ها گرمکن‌های سه خط مارک آدیداس می‌پوشیدند که محصول خیاط خانه‌های زیر بازار بزرگ بودند نه مثل الان که یک قرار فوتبالی پانصد هزار تومنی خرج کفش و لباس دارد. آن دوران کتانی چینی و کفش ملی از صد تا پوما و نایک بیشتر به ما لذت می‌داد. مهم نبود بچه کجای شهر بودی اما چیزهای مشترکی بود که آدم‌ها را به هم ربط می‌داد. اگر جنگ و محرومیت بود در عوض می‌دانستی با بچه پولدار نیاوران نشین یک مدل دفتر و مداد داری. او هم شاید‌‌‌ همان کتانی‌ای را بپوشد که تو می‌پوشی. آن روز‌ها انگار فاصله‌های ما کمتر بود.
***
روزهای جنگ گویا دنیا ساده‌تر بود. مردم ساده‌تر بودند. آدم‌ها همه بزرگ بودند. آن روز‌ها ما بچه نبودیم. کودکی معنای خود را باخته بود. این روز‌ها نوستالژی‌های کودکی ما صدای موشک است و وحشت شبانه و چسب‌های ضربدری پشت شیشه‌ها. دنیا آن روز‌ها شکل دیگری داشت…