آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۹ شهریور ۱۳۹۲

سپنتا پرهام

اجتماع


جنگ، زندگی و دیگر هیچ


بمباران 2
بوم. نیمه شب است و این صدا از خیابان پشتی می‌آید. صدای اگزوز خراب یک ماشین یاافتادن چیزی در میان خیابان. صدا در سکوت نیمه شب می‌پیچید و گم می‌شود. این صدا و هراسش من را می‌برد به بیست و چند سال پیش به شب بیست و پنج شهریور ١٣۶۵ شبی که همین صداى کمی مهیب، خواب را از کوچه ما گرفت. آن شب اما صدا در میان تاریکی شب گم نشد. صدا که پیچید در صدای شکستن شیشه‌ها و بعد جیغ‌های سحر…

***
سحرگاه دوشنبه ٣١ شهریور ١٣۵٩ با حمله هواپیماهای عراقی به ١٠ فرودگاه نظامی و غیر نظامی ایران جنگ میان ایران و عراق رسما اغاز شد. جنگی که از سحرگاه ٣١ شهریور تا ٢٩ شهریور ١٣۶٧ با دو هزار و ٨٨٧ روز طولانی‌ترین نبرد کلاسیک در قرن بیستم و دومین جنگ طولانی این قرن پس از جنگ ویتنام بود. در این جنگ ٢۶٢هزار نفر نظامی و غیر نظامی در دو سرزمین کشته شدند. از میان این افراد ۱۰۵ هزار کشته نظامی بودند و ١۵٧ هزار نفرشان غیر نظامی بودند. کسانی که ناخواسته درگیر این نبرد طولانی شدند. اما قربانیان این جنگ فقط به این٢۶٢ هزار نفر محدود نمی‌شد.
***
سحر همکلاسی‌ام بود از کلاس اول دبستان با هم به مدرسه می‌رفتیم و سر یک میز می‌نشستیم. عصر‌ها هم مشق‌هایمان را با هم می‌نوشتیم و بازی می‌کردیم. او به همراه خانواده چهارنفره‌اش در یک خانه کوچک حیاط دار زندگی می‌کردند. بار‌ها در آن حیاط کوچک اما سبز خانه آن‌ها بار‌ها بازی کرده بودیم. مادرش توی باغچه سبزی می‌کاشت و هرروز عصر به آن‌ها آب می‌داد. از خانه ما تا خانه خانواده سحر هفت تا خانه فاصله بود. این خانه‌ها را هزار بار شمرده بودیم. خیلی شب‌ها میان آژیر قرمز تا وضعیت سفید میان کوچه می‌ایستادیم و صدای بوم‌هایی را که می‌آمد، می‌شمردیم. هر بوم یعنی خانه‌ای ویران شده یعنی کسی زیر آوار است یعنی شاید نوبت بعدی تو باشی. سحر از هواپیماهای عراقی که بمب‌هایشان را روی خاطره شهر می‌انداختند می‌ترسید. مثل من. روز‌ها و شب‌های زیادی در شش سال فاصله میان شهریور ۵٩ تا ۶۵ با این هراس گذشته بود. هراس از جنگی که هیچ کدام از ما سهمی در آغازش نداشتیم. وقتی مارش پیروزی پخش می‌شد می‌دانستیم تا چند روز هواپیماهای مزاحم دشمن بعثی روی شهر رژه خواهند رفت. ما پیروزی‌ها را دوست نداشتیم. مفهوم جنگ برای ما‌‌‌ همان صداهای وحشتناک بود. صدای بمب و موشک.

بمباران
برای نسلی که چند سال بعد از انقلاب به دنیا آمدند جنگ مفهوم دردناکی بود که درست از اول مهر سال ١٣۵٩ شروع شد. از آن شبی که همه مردم تهران از ترس حمله عراق به تهران شب را در زیر زمین سحر کردند. کلمه مقدس دفاع آن روز‌ها برای ما معادل مردان جوانی بود که هیچگاه برنمی گشتند، یعنی پدران همکلاسی‌هایی که نام شهید می‌گرفتند. یعنی حجله‌های سر کوچه‌ها. یعنی: «توجه توجه علامتی که می‌شنوید٠٠٠ معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی انجام خواهد شد… بوققققققققققق» جنگ یعنی حمله هوایی. یعنی زندگی زیر موشک.
***
سحر می‌خواست دکتر شود و من می‌خواستم نویسنده شوم. لابلای بازی‌های کودکانه آرزو‌هایمان را دوره می‌کردیم. سه روز قبل بیست و پنجم شهریور جشن تولد سحر بود. ده ساله می‌شد. مادر و پدرش یک کیف صورتی به او دادند که قرار بود اول مهر کیف و کتاب‌هایش را در آن بگذارد. اما آن شب از خانه آن‌ها و خانه بغلی اشان تنها تلی از خاک باقی مانده بود. بمب درست خورده بود میان بهترین خاطره زندگی سحر. بمبی که اگر کمی آن طرف‌تر افتاده بود روی خانه ما آوار می‌شد. آن شب مادرم نگذاشت از خانه بیرون بروم فقط صدای جیغ‌های سحر را می‌شنیدم و گریه می‌کردم.
***
در طول نبرد میان ایران و عراق شهر‌ها و مناطق مسکونی دو طرف بار‌ها توسط هواپیماهای جنگی بمباران شدند و تعداد زیادی خانه و مراکز عمومی به صورت کامل تخریب شدند. اما تبعات این جنگ بالا‌تر از آن چیزی بود که به چشم آمد. بسیاری از خانواده‌ها خانه و سرمایه‌هایشان را گذاشتند و به شهرهای دیگر مهاجرت کردند. آنهایی که تمکن مالی داشتند تعدادشان به اندازه هزاران جنگ زدهای که در شهرهای مختلف اسکان داده شدند. آدم‌هایی که به شغل‌های حاشیه‌ای و کاذب روی آوردند. آدم‌هایی که بعد از جنگ هم به شهر‌هایشان باز نگشتند.
***
روز اول مدرسه که از کنار خانه خانواده سحر رد شدم. کاغذ رنگی‌هایی لابلای تل به جای مانده از خانه اشان برق می‌زد و صدای سحر که تنها بازمانده دو خانواده و ١١ نفر بود هنوز در گوشم زنگ می‌زد حتی وقتی که به جای او همکلاسی دیگری کنارم نشسته بود.

***
جنگ ایران و عراق ٢٩ مرداد ١٣۶٧ با پذیرش قرارداد ۵٩٨ الجزیره از سوی ایران رسما به پایان رسید. اما تبعات طولانی‌ترین جنگ ۵٠ سال گذشته در نسل بعدی ادامه داشت. کودکانی که زیر سایه بمب باران و موشک باران بدنیا امدند و بزرگ شدند با مشکلات روانی و عصبی فراوانی رو به رو بودند. نسلی که گذشته‌اش را از دست داده بود و آینده‌ای برای خود تصور نمی‌کردند.
***
آن شب آخرین باری بود که سحر را دیدم. یکی از همسایه‌ها می‌گفت که پیش خانواده مادریش به شهرستانی دور رفت. اما خرابه خانه آن‌ها و خانه کناریشان تا چند سال بعد از پایان جنگ شبیه یک زخم زشت در پیشانی کوچه کودکیمان باقی ماند مثل خاطره‌های که بعد از بیست و چند سال باقی مانده است. مثل هراس زندگی لابه لای هراس مرگ، کودکی‌هایی که لابلای مارش‌های پیروزی گم شد.