آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۹ شهریور ۱۳۹۲

قاضی ربیحاوی

اجتماع


توی دشت بین راه


_20110608_1938076342
سی و سه سال از شروع جنگ هشت ساله بین ایران و عراق گذشته است. جنگی که بر جامعه ایرانی تاثیر عمیق گذاشت و حتی هنوز این تاثیر را می‌توان پنهان و آشکار در سطح جامعه دید. با شروع جنگ بدیهی بود که مطبوعات زمان هر روزه اخباری درباره آن منتشر کنند و رسانه های دیگر از آن سخن بگویند و در سوی دیگر هنرمندان ایرانی نیز به ساخت آثار هنری و نوشتن درباره جنگ بپردازند.
در دهه شصت و حتی دهه هفتاد شمسی نوشته‌ها، نقاشی‌ها و فیلم های زیادی که از جنگ می‌گفتند به بازارهای هنری روانه شدند. انبوه آن نوشته‌ها منتقدان و روزنامه نگاران ایرانی را واداشت تا جایگاه ویژه برای آن‌ها برگزینند و پدیده ای با عبارت «ادبیات جنگ» را خلق کنند. امروزه این عبارت در تاریخ ادبیات معاصر ایران شناخته شده و جاافتاده است. برخی منتقدان حتی آن را به دو وجه متفاوت تقسیم بندی کرده اند، تحت عنوان های ژانر «ادبیات ضد جنگ» و ژانر «ادبیات موافق» یا ژانر «ادبیات دفاع مقدس» که خود عبارتی غریب اما به هرحال جاافتاده است.
واما این پدیده ادبیات جنگ کی و از کجا شروع شد؟ پدیده ای که به وقت خلق اصلا فکرش را نمی‌کرد به مقوله ای تبدیل شود که سی و سه سال بعد علاقمندان جوان تاریخ ادبیات معاصر از آن سخن بگویند و مشتاق برای بهتر فهمیدن آن باشند.
نخستین دفتری که ویژه نوشته هایی درباره جنگ بود – نامه کانون نویسندگان ایران – بود که در پاییز سال پنجاه و نُه یعنی در ماه های اولیه شروع جنگ منتشر شد. این دفتر این بار ویژه نوشته هایی بود که فقط اخبار جنگ نبودند بلکه سعی داشتند اخبار جنگ را هم به گونه ای دیگر بیان کنند و به فردیت انسان توجه بیشتر داشته باشند و فریب تبلیغات منتشر شده در فضا را که خیلی هم قدرت انتشار داشت نخورند؛ دفتری با نوشته های نویسندگانی که می‌خواستند آنگونه بنویسد که خود خیال می‌کردند؛ شامل گزارش، طرح، شعر و داستان.
این داستان در آن دفتر منتشر شد، دفتری که اولین حرکت معتبر در پدید آوردن پدیده ای بود که اکنون در ایران ادبیات جنگ نام دارد.

دشت روبروی ما پهناور بود و تا خط افق چیزی نبود غیر از زمین صاف پُر از شوره. ما به پشت سر که نگاه می‌انداختیم شعله های آتش را می‌دیدیم که زبانه کش مثل هیولای زخمی به خود می‌پیچیدند و پخش می‌شدند و شهر که حالا هیچیش پیدا نبود زیر چتری از آتش بود و مردم به شکل سایه های کوچک لغزان در بخار از دل آتش بیرون می‌جستند و خود را می‌انداختند توی دشت و لب تشنه پا می‌کشیدند تا آبادی بعد که در چهل کیلومتری بود. در پیشاپیش ما سایه هایی داشتند به مقصد می‌رسیدند. پدر گفت یه کمی بشینیم خب. و ایستاد با لب های سفید شده ش خم شد روی پنجه پا‌ها نشست بعد من و دوتا خواهرهام که از من کوچک‌تر بودند خودمان را ولو کردیم روی زمین. مادر هم قمقمه آب را از روی شانه پایین آورد نشست. افراد یک خانواده که پشت سر ما بودند آمدند از کنارمان گذشتند و رفتند و دور شدند. خواهر بزرگ‌تر گفت آب. مادر از قمقمه آب ریخت توی لیوان و دراز کرد به طرف پدر. پدر لیوان را گرفت و آب را ریخت توی دهان و لیوان را به مادر پس داد، هنوز آب را قورت نداده بود، آن را نگه داشته بود توی دهانش و مزمزه می‌کرد مثل وقتی که گاهی بعد از خوردن غذا مادر با آفتابه مسی آب روی دست او می‌ریخت و او یک مُشت آب به دهان می‌ریخت و نگه می‌داشت و توی دهن می‌تاباند و با فشارِ آب لای دندان‌ها را می‌شست بعد آب را تُف می‌کرد داخل لگن، اما حالا آب را تُف نکرد بلکه آن را قورت داد، بلعید و با لذت نفس عمیق کشید.

ما هرکدام لیوانی آب خوردیم. آخرین نفر مادر بود که برگشت و به ناپیدایی شهر نگاه کرد و گفت کاش بچه م هم اومده بود. از افراد خانواده ما دو نفر هنوز توی شهر مانده بودند، برادر بزرگم زهیر و مادر بزرگم که بی بی صداش می‌کردیم.
پدر گفت اون خودش خواست بمونه به دلخواه خودش موند.
مادر هیچ نگفت. پدر گفت اصلا چرا موند چرا نیومد با ما؟
برادرم به صف سربازان داوطلب پیوسته بود و برای جنگ با دشمن در شهر مانده بود.
گفتم خوب دیگه هرکس یه عقیدهای داره.
پدر عصبانی شد گفت اصلا من ریدم به اون عقیده. بعد سر به زیر انداخت و کشیده به مسخره گفت عقیده!
آفتاب کج می‌تابید و تا به وسط آسمان برسد هنوز ساعتی مانده بود. یک روز گرم پاییز بود. با طلوع راه افتاده بودیم که به گرما نخوریم و چون بچه کوچک با ما بود سخت راه می‌رفتیم. گرما ما را گرفت. تنها نبودیم. مردم پراکنده با قمقمه یا بی قمقمه بر دوش می‌آمدند و می‌رفتند و دور می‌شدند. دشت تبدیل شده بود به یک پیاده رو با طول و عرضی فرا‌تر از نگاه، بی آنکه کسی از روبرو بیاید، همه به یک جهت می‌رفتیم با هرچه شتاب که داشتیم زیر خورشید قرص تمام که حتی لکه ابری نبود جلوش سد کند و از گرماش بکاهد یا سایه بیندازد بر راه و شعله‌ها می‌غُریدند و شعاع سرخشان به هر سو می‌گسترد و چنگ می‌انداخت بر سطح زمین دنبال صیدی آدمی تا در خود ببلعد فرو ببرد و مردم می‌گریختند چون سپری نداشتند که پشت آن پنهان شوند هیچ غیر از سنگرهای کوچک گور شکل نمناک.
خواهر بزرگ‌تر باز گفت آب. پدر غُرید و گفت می‌زنم توی سرت‌ها. خواهر بزرگ‌تر زد زیر گریه و حتی بعد از خوردن آب هم ساکت نشد. گفتم بسه دیگه.
حالا قمقمه بر شانه من بود. خواهر بزرگ‌تر با گریه پرسید داریم می‌ریم به کجا؟ گفتم اول می‌ریم شادگان بعد می‌ریم اصفهان یا یه جای بهتر.
مدتی طولانی در سکوت رفتیم. آب قمقمه از نصف هم کمتر شده بود. گاهی یک جیپ ارتشی تند از کنارمان می‌گذشت و با رفتنش به ما خاک می‌خوراند. گروه هایی جوان می‌رسیدند و از ما جلو می‌زدند. نمی‌دانستیم چقدر دیگر راه داریم. تند می‌رفتیم که پیش از شب برسیم.
مادر باز نگاهی به پشت سر انداخت و گفت بیچاره بی بی. گفتم وقتی راه باز بشه و ماشین‌ها بتونن رفت و آمد بکنن من خودم بر می‌گردم می‌ارمش. همینجور یک چیزی گفته بودم بدون اینکه به آن فکر کرده باشم.
یک روز قبل از راه افتادن به بی بی گفتم تو را هم می‌بریم. اما می‌دانستم پاهای او پیر‌تر و عاجز‌تر از آنند که بتوانند آن همه راه بیایند. گفت نه، خودم نمی‌خوام بیام. تکیه داده بود به دیوار حیاط و دوکش را می‌تاباند و برای زمستانی که از هیچش خبری نبود جاجیم می‌بافت. گفتم بالاخره یه طوری می‌شه که تو را هم بتونیم ببریم. اما اولبخند زد و با صورت پُرچین نگاهم کرد و گفت بیا ببوسمت. صورتم را جلو بردم. بوی خوش می‌داد، بوی بچگی و گلاب و شیرینی های کوچک خوشمزه ای که از جیب‌هایش در می‌آورد و به ما می‌داد. لب‌هایش پوست گونه ام را مکیدند بعد ول کردند. سرم را کشیدم عقب، چشم های ریز او در اشک غوطه خوردند و درخشیدند. گفت پس کی بمونه به گاو‌ها غذا بده؟
ما دوتا گاو داشتیم که شیر خانواده را می‌دادند. بی بی گفت گاو‌ها و درخت یاس.
درخت یاس وسط حیاط خانه ما بود با شاخه های بلند پُرپشت و انبوه گلهای ریز سفید. بی بی گفت درخت زبون بسته هم آب می‌خواد دیگه مگه نه؟ گفتم دلواپس اون نباش، بارون که بیاد. اما او حرفم را بُرید و گفت اگه بارون نیاد چی؟
اینطور شد که بی بی ماند، تنها به انتظار مُردن، و ما زدیم به بیابان و حالا نمای یک آبادی دورادور کم کم شکل می‌گرفت.
گفتم یه جایی اون دور پیدا شد. پدر گفت یه مستراح. مادر با تکان سر به من علامت داد که چیزی به پدر نگویم. نگفتم، چون هرچه می‌گفتم او را بیشتر عصبانی می‌کرد. آب قمقمه به ته رسید. مدتی بعد وقتی که آبادی کاملا مشخص شد و ما امیدی به رسیدن یافتیم صدای شلیک توپ خیلی نزدیک به گوش رسید بعد صدای مهیب عبور یک هواپیما از بالای سرمان که تن را می‌لرزاند.
خواهر بزرگ‌تر گفت یا امام هشتم. گفتم نترس. گفت مگه مال کیه؟ هواپیما رفته بود جلو اما انگار در فکرِ برگشتن بود. گفتم مال این طرف. اما خیال خواهرم راحت نشد، لبه پیرهنم را ول نکرد. می‌رفتیم. لب های او خشک بودند. گفت تو می‌گی این طرف جنگ را می‌بره یا اون طرف؟ گفتم ما می‌بریم. دستی بر سرش کشیدم. هیچ نگفت. نگاه از آسمان بر نمی‌داشت بعد دستی دیگر از پشت لبه دیگر پیرهنم را گرفت و کشید. سر برگرداندم و دیدم خواهر کوچک‌تر ایستاده با ترس و موهای درهم خاک آلود خیره به چشم‌هایم. پرسیدم چیه؟ گفت کاکا؟ صدایش می‌لرزید. گفتم بگو. پرسید پس ما اینطرفیم یا اونطرف؟
مهرماه ۱۳۵۹