آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۹ شهریور ۱۳۹۲

ساقی لقایی

سیاست


از کربلای پنج تا خاوران


کربلای 5
نشسته بود پای سماور تسبیح فیروزه ای‌اش را دانه دانه می‌شمرد. لبش بی‌صدا تکان می‌خورد. با لب‌خوانی هم نمی‌شد ذکرش را فهمید. اصلا ذکر می‌گفت؟ گوشش به رادیو بود. چند روزی بود نشسته بود پای سماور خاموش و چشم و گوش دوخته بود به رادیو.
-… صمد آقاخانی، فرزند رجب
رضا ایزدی، فرزند یدالله
مصطفی صالح‌آبادی، فرزند حسین…
در این چند روز بار‌ها شنیدن نام «مصطفی» قلبش را از جا کنده بود. «مصطفی»‌هایی که مصطفای او نبودند. چهار سال گذشته بود بی‌حتی یک خط نامه یا پیغام و نشانی از مصطفایش.
«حالا ۲۴ ساله است و حتما ریشش پرپشت شده.» چشم‌هایش را بست و تجسم کرد: «مثل خیلی از اسیرانی که حالا آزاده شده‌اند و تلویزیون نشانشان می‌دهد، لباس خاکی به تنش کوچک شده و موهای روی شقیقه‌اش… برای سفید شدن زود است. مصطفی فقط ۲۴ ساله است…»
شب‌ها رادیو که پخش اسامی آزادگان را تمام می‌کرد قلبش دو تکه می‌شد زهرا خانم. نیمی ش پر می‌کشید خاوران. از آن روز‌ها که قلبش از میله‌ها می‌گذشت و می‌رفت تا سلول تنگ و تار محبوبه و دخترک را در آغوش می‌کشید تا سردش نشود، دو سالی گذشته بود. محبوبه برایش هنوز‌‌ همان دخترک لاغر کم حرف بود که خودش را لابه‌لای کتاب‌ها و نقاشی‌های کودکانه‌اش قایم می‌کرد. نیمی‌ش هم آوارهٔ نمی‌دانم کجا می‌شد در به در دنبال مصطفی؛ مثل آن روز‌ها که پسرک توپ پلاستیکی دولایه‌اش را بر می‌داشت و می‌رفت و زهرا خانم غروب که می‌شد دربه‌در کوچه‌ها را دنبال او می‌گشت. پیشتر‌ها قلبش یک جا پر می‌کشید. یک‌راست می‌رفت گوهردشت پیش دخترک. تابستان ۶۵ بود که مصطفی رفت سربازی، انگار که قلب زهرا خانم آواره شده باشد. اسفندماه‌‌ همان سال، وقتی مادر گرم خانه‌تکانی بود به امیدِ چند روز مرخصیِ نورزیِ پسر، مصطفی با عملیات کربلای ۵ رفت که رفت. دو سال بعد، بعد از چند ماه بی‌خبری در پشت درهای بستهٔ ملاقات زندان، در پاییز ۶۷ بود که خبر محبوبه را آوردند. بی‌هیچ مزار و نشانی. عبدالله خان دق کرد و مرد. زهرا خانم که از سیاه پوشیدن و عزاداری هم منع شده بود، از آن به بعد هر وقت اسم عبدالله خان را می‌آورد یک «بختوَر» پیشوندش می‌کرد. بس که به مرگ شوهر غبطه می‌خورد…

خاوران
این چهار سال انگار بیست سال گذشته باشد. زهرا خانم مو‌هایش خاکستری شد و صورتش چروک. نرسیده به پنجاه انگار هفتاد ساله شده باشد. روز آخر اعلام نام آزادگان بود و زهرا خانم چسبیده بود به رادیوی دو موج سبز رنگش. کوچه، چراغانی پایانِ چشم انتظاریِ اختر خانم بود. هادی را بعد از شش سال در آغوش کشید مادر. زهرا خانم این چند روز را چسبیده بود به رادیو. جز چشم روشنی اختر خانم جایی نرفته بود. نشسته بود کنج دالانِ بین دو اتاق، پای سماور، که خنک‌ترین جای خانه بود و تسبیح به دست گوش چسبانده بود به رادیو. در‌‌ همان دیدار کوتاه با اخترخانم چه‌ها که نشنیده بود از در و همسایه‌ها و غریبه‌ها: اسم پسر همسایهٔ کوچه پشتیِ جاریِ منظر خانم را که چهار سال بود مفقودالاثر بود از رادیو خوانده بودند. برایش مراسم ختم هم گرفته بودند. نامزدش شوهر کرده بود و هشت ماهه حامله بود. خانواده‌اش مانده بودند که در میان شادمانی‌هایشان چطور این خبر را به پسر بدهند. فرهاد، برادرزادهٔ نیره خانم برگشته بود با یک پا. اسم حجت، نوهٔ میرزا تقی را که مفقودالاثر بود رادیو خوانده بود، اما شور و شادی بی‌نوا‌ها بیهوده بود. حجت سلیمی فرزند جواد، نوه‎ی میرزا نبود، هم‌نامش بود. خواهرِ همسایهٔ فخری، دخترخالهٔ اخترخانم با شنیدن نام پسرش از رادیو سکته کرده بود و فرزند آزاده‌اش را برده بودند بیمارستان بالای سر مادر. طفلک می‌ترسیده وارد اتاق شود، نکند مادر دوباره سکته کند و از دست برود.

اسیران
روز آخر اعلام نام آزادگان بود. زهرا خانم رادیوی دو موج سبزش را برداشت و رفت توی حیاط پای درخت به.‌‌ همان درختی که عبدالله خان، وقت تولد مصطفی کاشته بود. چه باری هم داده بود امسال! فکر کرد حتما شگون دارد و مصطفی می‌آید. دلشوره داشت که چطور به مصطفی بگوید بابا دیگر نیست؟ با داغ محبوبه چه کند مصطفی؟ پسرکِ دردانه‌اش، بعد از این همه سال دوری بهانهٔ خواهر را خواهد گرفت. مگر چه کرده بود محبوبه؟ مگر باور می‌کرد مصطفی که به خاطر داشتن چند کتاب محبوبه را بی‌محاکمه اعدام کرده باشند؟
زهرا خانم – انگار که ضریح باشد – صورتش را به تنهٔ درخت مالید و نشست. اسم‌ها یک به یک قطار شد:
-… نادر ابراهیم‌آبادی فرزند مختار
الیاس محمودی فرزند الماس
کیوان دارابیان فرزند محمد
مصطفی پورحسینی فرزند عبدالله…
از پنج مصطفایی که خوانده شد، هیچ یک محمدزاده فرزند عبدالله نبود…
زهرا خانم بلند شد. چادرش را از سر چوب‌لباسی برداشت و سر کرد. تسبیح فیروزه‌ای‌اش پای درخت به افتاده بود. پیاده به سمت شرق راه افتاد. شاید به سمت خاوران.