آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۹ شهریور ۱۳۹۲

امیر عماد

اجتماع


آزادی های نویافته


20130630_142709

پس لرزه‌های رهایی از محدودیت‌ها در کانادا
هنوز باورم نمی‌شود بین این همه جمعیت در خیابون یانگ در تورنتو هستم و منتظرم که جشن گی پراید (رژه همجنسگرا‌ها) شروع بشه. هوا گرمه و حوصله‌ام هم سر رفته. چند تا ماشین پلیس خیلی سریع از توی خیابونی که برای جشن خالی شده، رد می‌شوند. نگاهم می‌افته به تک تک آدمایی که دور و بر من ایستاده‌اند. دو تا خانم ایرانی را می‌بینم که پدرشان را هم با خودشان آورده‌اند. خسته به نظر می‌آید و هاج و واج دارد جمعیت شاد و خوشحال دور و برش را سیر می‌کند و انگار هنوز نمی‌داند این همه مردم برای چه زیر این آفتاب گرم دور هم جمع شده‌اند.
رژه شروع می‌شود و کم کم آدم‌ها می‌آیند. از تمام اقشار جامعه امروز همه با افتخار می‌خواهند اعلام کنند که با بقیه فرق می‌کنند. بعضی‌ها پیاده، بعضی هم روی ماشین‌های بزرگ. آهنگ‌ها طبق معمول بیت تندی دارد و جمعیت را حسابی به شور و شوق می‌آورد. کارمندهای دولت، مامورهای پلیس و اعضای ارتش بعدش هم دانشجو‌ها، انجمن‌های کوچک و بزرگ و کارمندهای رادیو و تلویزیون با شادی از جلوی چشمانم رد می‌شوند. همگی دست تکان می‌دهند و بوسه می‌فرستند. از شور و ذوق نمی‌دانم باید چکار کنم. منم مثل آن‌ها خوشحالم. بعد از مدت‌ها سروکله زدن با انواع و اقسام فکر‌ها یک نفس راحت می‌کشم. با خودم می‌گم انگار طوری نیست آدم همجنس گرا باشه.
شب شده، توی تخت خوابم هستم. از ته دل خوشحالم که رفتم گی پراید. پیش خودم فکر می‌کنم این روز تجربه بزرگی بود برام. خودم را عضوی از یک جامعه احساس می‌کنم که افتخار می‌کند به اینکه متفاوت از بقیه است و جلوی آن همه آدم رژه هم می‌رود. پلک‌هایم سنگین شده‌اند و ذهنم آرام آرام من را می‌برد به یه جای دیگه. خیلی خیلی دور از خیابون یانگ و جشن پراید. خواب بابام را می‌بینم. انگار کسی بهش قبلاً خبر داده که پسرت گی از آب در اومده. توی صورتش دقت می‌کنم عصبانی نیست فقط مات و مبهوت من را نگاه می‌کند. نمی‌داند چه بگوید. سعی می‌کند چند کلمه‌ای بگوید ولی فقط به تته پته ختم می‌شود.
پیش خودم فکر می‌کنم تا مدت‌ها زندگی من اینطوری خواهد بود. احساس شادی و راحتی از اینکه در کشوری هستم که لازم نیست خودم را پنهان کنم و دوستانم خیلی راحت من را آن طوری که هستم پذیرفته‌اند و از طرف دیگه احساس ناراحتی و حتی شاید شرم از اینکه پدر و مادرم تو ایران تصور کاملاً متفاوتی از من دارند. موقع آمدن به کانادا با خودم فکر می‌کردم همه چی خیلی بهتر می‌شود وقتی جایی بروم که قانون کشور به جای اینکه دنبال دستگیر کردنم باشد دنبال حمایت از من به عنوان یک عضو عادی از جامعه است که مبادا دچار تبعیض بشم توی محیط درس و کارم. اینجا درس خواندم و کار کردم ولی چیزهایی هم هیچوقت تغییر نکردند، چیزهایی هیچوقت بهتر نشدند. تغییری که در ابتدا به نظر قطعی و خیلی سریع می‌آید. سوار هواپیما می‌شوی و چند ساعت بعد در کشوری هستی که تو را می‌پذیرد با همه ویژگی‌های شخصیتیت. چند ماه می‌گذرد و می‌بینی نه، این تغییر، یک مسیر طولانیه.
بیشتر که دقیق می‌شم و با دوستای جدید ایرانیم حرف می‌زنم می‌بینم اون‌ها هم تجربیاتی شبیه من دارند. می‌بینم که همه فکر‌ها و نگرانی هام هم «همجنس گرایانه» نیست و خیلی برمی گردد به یک پدیده بزرگ‌تر به اسم مهاجرت. اما آخرش اون فکرهایی که بیشتر از همه توی ذهن من هستن و من می‌خوام اینجا راجع بهشون بنویسم مربوط می‌شن به تجربه من به عنوان یک فرد همجنس گرا که از یک کشور مثل ایران که محدوده و خطرناکه برای ما، مهاجرت کرده به کانادا و کم کم داره دستش می‌یاد زندگی اینجا چه جوریه
سوال‌ها در ذهنم رژه می‌روند. چرا چند ماه طول کشید تا بالاخره به هم کلاسی هام گفتم گی هستم. چرا وقتی توی خیابون دو تا پسر را می‌بینم که دست همدیگر را گرفته‌اند می‌ترسم و نگاهم را می‌دزدم. چرا خیلی از کتاب‌ها و بحث‌ها و حرف‌هایی که اینجا آزادانه راجع به همجنس گرا بودن می‌خونم و می‌شنوم حسابی حوصله‌ام را سر می‌برند و هنوز برام عجیب و غریب به نظر می‌آیند. انگار دوز گی بودن این چیز‌ها حتی برای من هم بالاست.

از همه مهم‌تر این نگرانی که آیا آمدنم به اینجا تصمیم درستی بود؟ آیا زندگی کردن در یک کشور غربی به من کمک می‌کند تا همجنس گرا بودن خودم را بپذیرم و با آن کنار بیام یا نه، تا به آخر، مثل یک رویا خواهد بود که روز‌ها را با آن خوشحال و شاد طی می‌کنم و شب‌ها با کابوس آن بیدار مى شوم؟

20130630_142647