آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ مرداد ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

اجتماع


ولی عصر و درخت هایش


IMG_5935

عکسها: هوتن سلامت

دم غروبی اولین چیزنالهٔ فیس‌بوکی بچه‌ها که از عصر جمعه و دلتنگی هاش بلند شد، گلی زنگ زد که پاشیم بزنیم بیرون. گقتم کجا بریم تو این گرما و مغازه‌ها و کافه‌های بسته. گفت: بسه دیگه، لوس شدین شما‌ها هم. هی کافه کافه! هی از بی‌پولی می‌نالید همه‌ش هم ولو تو کافه‌ها. پاشین دم افطاری بزنیم بریم پارک.
یعنی انگار بهم پیشنهاد بیشرمانه‌ای چیزی داده باشند. پارک؟ ما؟ پیک نیک؟
گفت آره. حالا کی گفته حتما پارک‌نشینی یعنی پیژامه تا گردن و لوبیاپلو و قلیون. هرکدوم یک کیسه خرت و خورت دست می‌گیریم و می‌ریم ولو رو چمن‌ها… گفتم حالا ببین بچه‌ها میان؟ الکی الکی همه رو مجاب کرد بریم پارک.
از آخرین پیک نیکم هفت سالی می‌گذره با خانواده تو پارکی تو کرج بودیم که گشت ارشاد دختر خاله‌مو گرفت و از دماغمون در اومد قشنگ. قرار گذاشتم با گلی سر عباس‌آباد، تو ولیعصر که از سیدخندان بیام برسم اونجا. هربار می‌گم عباس‌آباد، گلی ریسه می‌ره می‌گه موقعی که اسم اون خیابون عباس‌آباد بود تو موز هم نبودی رو درخت. تو از وقتی بودی اینجا اسمش بهشتی بوده. ساعت هشت رسیدم. هوای دم غروب یک کمی قابل تحمل‌تر شده بود.
گلی رسید با نیما پسرخاله‌ش که دو سه هفته پیش کنکور داده و از اراک اومده بمونه تهران یک‌مدتی تا ببینه نتیجه چی می‌‌شه که اگه کنکور قبول نشد بره مدرسه ایتالیایی ثبت‌نام کنه و اقدام کنه برای رفتن. گفتم با بی‌آرتی بریم. گلی گفت بابا دو قدم راه بریم خب. راه افتادیم. یک کم بالا‌تر از کوچهٔ زرین به نحو محسوسی خیابون یک‌ مرتبه بی‌درخت شد؛ دم دیوار بلند یک خونه متروک بزرگ که رنگ زرد زدند رو آجرهاش. دم جوی هم سه تا جای درخت بریده هست که قطر هر کدومش بالای شصت هفتاد سانته. قشنگ معلومه تازه زدن درختا رو چون دورش پر خاک اره‌ست… می‌گم بیا اینم درختای ولیعصر که می‌گن دارن می‌زنن شبانه. پس درسته! گلی گفت لابد می‌خوان اینجا یک برجِ خفن بسازند برا این‌که اون موقع خاکبرداری صداش در نیاد الان زدند. گفتم نگاه کن اما خود ملک هم عجیب غریب متروک می‌زنه اما توش چراغای باغی درست درمون روشن داره. شاید دوربین امنیتی، چیزی داره. یا خونهٔ خاصیه!
به نیما گفتم ببین تو تهران آدم تبدیل به خانوم مارپل می‌شه از بس هر چیزی یک داستان عجیبی پشتش هست. گلی گفت نگاه اون دست خیابون! دم رستوران اروندکنار و شیوا هم کاملا بی‌درخته یادم نیست اینجوری بود یا تازه شده… اما نبود اینطوری… همینجوری به سمت بالا می‌رفتیم و چشممون توی جوی‌ها که پر از سنگچین‌های دور درخت‌ها بود و توش خالی. یعنی قبل‌تر
بریده شده درخته. گلی گفت بعضی‌ها رو به خاطر ضعف ریشه مجبورند بزنند که با باد و طوفان نیفته. گفتم خب همین که ریشه‌هاش ضعیف شده به خاطر بد درست کردن بستر جوی‌هاست تو این پیاده‌روسازی این چند ساله…
IMG_5892

بالا‌تر بعد دل‌افروز دیگه رسما درخت‌ها رو قلع و قمع کردند… یکی جلوی هتل سیمرغ و بعد چندتایی جلوی مجتمع تجاری بزرگ سفیدرنگ و زشتی که بعدشه… تازه این سمت شرقی خیابونه. بالا‌تر که رسیدیم نزدیک پارک هوا خنک‌تر شد. حوصله‌ی
نیما سر رفته بود از بس چشم ما به درخت‌ها بود. ما سرامون روی زمین و عصبانی و حرصی جاهای خالی و اون سرش بالا در حال تماشای درخت های بلند و زیر لب زمزمهٔ یک ترانه… دم پارک ساعی هم درخت بریده زیاد بود. یکی با قطر شاید یک متر درست جلوی در. نزدیکش یک تنه درخت سیمانی رنگ شده درست کردند که یک زائده‌ی فلزی داره و روش سال تاسیس پارک رو نوشته ۱۳۳۷ و اسم مهندس کریم ساعی و اسم انواع درخت‌های پارک رو… فکر کن روی یک تنهٔ درخت سیمانی مصنوعی!
بچه‌ها هنوز نرسیده بودند و ما همین‌طور چشم به زمین رفتیم بالا‌تر. دم دکهٔ خرت و پرت فروشی وایستادیم که چیپس و آب‌معدنی بخریم. باز یک تنهٔ خیلی بزرگ تازه بریده… از دور دیدم که بچه‌ها هم اومدند؛ بابک و علی و صادق و شیوا. گفتم گلی نگاه کن اونام چشماشون توی جوی و دم جدوله.

IMG_5891
بابک از عصبانیت چشماش قرمز بود. گفت از ونک پیاده اومدند پایین و آن‌قدر درخت بریده زیاد بوده که داشت دیوانه می‌شد. صادق گفت نمی‌کشن بیرون لعنتیا از این شهر، این درختای ولیعصر و اون تئاترشهرو هرکی می‌رسه می‌خواد یک بلایی سرش بیاره. انقدر همه شاکی بودند که فرصت نشد گلی، نیما رو معرفی کنه. من معرفی کردم. نیما گفت من فکر کردم شما دو نفر فقط
عشق دارو درختید دوستانونم مثل خودتونند که! علی داشت با موبایلش از بدنه‌های بریده و دورچین‌های سنگی خالی عکس می‌گرفت گفت نه نیما جان بحث عشق دارو درخت نیست. این شهر این درختا نباشه، توش نمی‌شه نفس کشید. لازمه برای این شهر. بعدشم اینا حافظهٔ این شهره. ما زیر این درختا بزرگ شدیم. بازی کردیم. عاشق شدیم. کتک خوردیم.
گفتم باید از همین امروز دائم زنگ بزنیم ۱۸۸۸ شهرداری و به روزنامه‌ها که مجبور بشه ممدباقر جواب بده در موردش. حالا هرقدر از این قالیباف دل خوش نداشته باشیم این راه انداختن داستان پیگیری حقوق شهروندیش خوب بوده خدایی. بابک گفت آره. اونا حقوق شهروندی رو هی پی‌پی کنن توش و ما هی زنگ بزنیم و اونا بگن چشم ما پی‌گیری می‌کنیم و ما هی خوشحال بشیم. بی‌خیال بابا! ساخت و ساز‌ها زدن هرچی باغه نابود کردند تو تهران. هیچی نمونده از این شهر… درختای ولیعصرم نابود کنن دیگه ولله هیچی نمونده. نیما رسما رو پاش بند نبود. گفت بریم تو پارک حالا؟ ما یک مدتی مهمون شماییم حالا ایشالله تو این چند سال تهرون باقی میمونه بعدش دیگه با خدا. گفتم نیما جون بدیش اینه که کلی از ساکنین این شهرتو مثل خودشونو مهمون این شهر می‌دونن همینه که براش دل نمی‌سوزونن. همینه که هرکی از یک گوشه‌ش می‌خواد بکنه. حتی بیزارند ازش. هی می‌گن تهرانِ خراب شده. اومدند که موفق بشن و برن. ازش حافظه ندارند. خاطره ندارند. حتی شهرداراش هیچوقت تهرانی نبودند. تهران شده عین یک سالن ترانزیت بزرگ که میان و می‌رن. کسی دوستش نداره. کسی نگرانش نیست.

IMG_5914
از حال و هوای پیک‌نیک افتادیم رسما. رفتیم تو پارک از کنار لونه پرنده‌ها قدم زدیم. شلوغ بود. بچه‌ها می‌دویدند و گله به گله بساط افطار پهن بود. صادق رو موبایلش ربنای شجریان رو پخش کرد. گفت رمضون بی‌ربنای شجریان که رمضون نیست. صدای شجریان پیچید تو دار و درختا…. ما ساکت بودیم. نیما تماشامون می‌کرد؛ بچه نمی‌فهمید چه مرگمونه. رسیدیم به مجسمهٔ برنزی مهندس کریم ساعی. ولو شدیم دورو برش. صادق یک بطری آب معدنی باز کرد گرفت سمت مجسمه. گفت به سلامتیت که هویت ساختی برا این شهر و یک دنیا خاطره و یک قلپ رفت بالا. سرمو گذاشتم رو پیشونی سرد مجسمه چشمامو بستم؛ شجریان می‌خوند رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ*.
از تو کیسه یک بطری آب برداشتم. به نیما گفتم یادم بنداز فیلم «کندو» رو بدم ببینی. بطری رو گرفتم سمت آسمون: به سلامتی درختای ولیعصر.
IMG_5918
* از خدا خواستند که بار پروردگارا به ما صبر و استواری بخش و ما را ثابت قدم دار و ما را بر شکست کافران یاری فرما. (سوره بقره)
IMG_5907