آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ مرداد ۱۳۹۲

شادی زمانی

سیاست


نظام اجتماعی در آمریکا به مجرم و زندانی نیاز دارد


IMG_4519سمر تهرانی، روان‌شناس، در گفت‌وگو با تابلو

تبرئه جورج زیمرمن، مردی که یک نوجوان ۱۷ ساله سیاه‌پوست را به ضرب گلوله کشت، حرف و حدیث‌های زیادی در آمریکا به دنبال داشت. گروهی آن‌ را مصداق بارز تبعیض نژادی می‌دانند و گروهی دیگر معتقدند مسایل نژادی در صدور رای دادگاه اثری نداشت. به بهانه همین جنجال‌ها به سراغ یک روان‌شناس ایرانی رفتیم که بیش از ۱۰ سال در زندان‌های امریکا کار کرده و با نوجوانان بزه‌کار سر و کار داشته؛ سمر تهرانی دانش‌آموخته روان‌شناسی آموزشی و مشاوره اعتیاد است و به عنوان روان‌شناس در اداره خدمات اجتماعی مشغول به‌ کار بوده است.

خانم تهرانی به نظام قضایی و دستگاه زندان‌های ایالات متحده بدبین است، عقیده دارد این نظام مجرم‌پرور است و به عمد می‌کوشد مانع بهبود زندگی گروهی از شهروندان شود که جبر روزگار آن‌ها را در چنبره جرم و بزه گرفتار کرده است.

به نظر شما چرا بخش قابل توجهی از مجرمان در آمریکا رنگین‌پوستان به ویژه سیاهان هستند در حالی‌که جمعیتشان نسبت به سفیدپوستان کمتر است ؟
دلایل چندگانه‌ای دارد که باید ریشه‌های آن را در حوزه‌های مختلف روان‌شناسی و جامعه‌شناسی جست‌وجو کرد، اما به نظر من دو عامل بیشتر از عوامل دیگر اثرگذار هستند، یکی طبقه اجتماعی-اقتصادی و دیگر وجود بستری جرم‌خیز که این گروه‌ها با آن درگیر هستند و نظام حاکم مانع تغییر آن می‌شود. اصطلاحی داریم در این زمینه با عنوان «رویه درهای گردان» (revolving door policy) به این معنی که فرد یا گروه در این درهای گردان گیر کرده‌اند و راهی برای خارج شدن از آن‌ها ندارند، این در آن‌چنان تند می‌چرخد و سیستم اجتماع طوری پیش‌ می‌رود که فرد برای خروج از آن و ورود به محیطی دیگر فرصت ندارد.

یعنی به نظر شما قشری در جامعه وجود دارد که به عمد در یک دایره معیوب نگه داشته می‌شود؟
دقیقا. خوش‌بینانه‌تر این است که بگویم سیستم این خروج را سخت می‌کند. در طبقه‌های درگیر با این رویه معیوب، ویژگی‌هایی مثل سطح سواد پایین و ناآگاهی نسبت به وضع سلامت دیده می‌شود و ترکیب همه این‌ها آن دایره معیوب را تقویت می‌کند. هر جامعه‌ای برای ادامه حیات به طبقات و خرده‌اجتماعات مختلف احتیاج دارد، همان‌طور که کارگر و پزشک و وکیل و استاد دانشگاه می‌خواهد، به مجرم و زندانی هم نیاز دارد، به خاطر اینکه این‌ها کار تولید می‌کنند، و از نظر من کل این سیستم به دلیل تمرکز تام بر درآمدِ هرچه ‌بیشتر، بیمار است.

یعنی شما می‌گویید نظام و روش حاکم بر جامعه آمریکا به عمد مردم را به سمت ارتکاب جرم سوق می‌دهد تا از آن‌ نفع ببرد؟ این نگاه بدبینانه و مبتنی بر نوعی توهم توطئه نیست؟
چرا خیلی بدبینانه‌ است ولی برای من که سال‌ها در همین سیستم کار کرده‌ام و با مشکلات و ویژگی‌های آن آشنا هستم، خیلی سخت است که به این نقطه‌نظر بدبینانه بی‌توجه باشم. من سال‌ها با نهادهای مجری و سیاست‌گذار در امر زندان‌ها کار کرده‌ام و این دایره بیمار را از نزدیک دیده‌ام، دیده‌ام که لابی‌ها چه‌طور تلاش می‌کنند تا از اختصاص بودجه به برنامه‌هایی که مجرمان را بعد از پایان دوران محکومیت به زندگی عادی بر می‌گرداند، جلوگیری شود.

سوال این‌جا است که آیا این نظام ناکارآمد با برنامه‌ریزی قبلی ایجاد شده تا گروهی به دام بیفتند و از به دام افتادن آن‌ها چرخ اقتصاد بگردد، یا اینکه ناتوانی در اداره بهینه اجتماع این نظام را ایجاد کرده؟
من فکر می‌کنم ساده‌انگارانه است که باور کنیم این شرایط بدون برنامه‌ریزی پیش آمده است.

Oblique_facade_2,_US_Supreme_Court
می‌توانید شواهدی را توضیح بدهید که بر اساس آن‌ها این‌طور نتیجه‌گیری می‌کنید؟
مهم‌تر از همه اینکه دستگاه زندان‌ها در ایالات متحده خصوصی است. اقتصاد خصوصی چارچوب‌های خودش را دارد و به هر نحوی تلاش می‌کند سود بیشتری بسازد. نظام قضایی و دادگاه دولتی است، اما وقتی کسی حکمش را از دادگاه می‌گیرد و باید دوران محکومیت را بگذراند، به زندانی می‌رود که به‌طور خصوصی اداره می‌شود. البته قوانین و مقررات حاکم بر زندان‌ها را دولت معین و مصوب می‌کند، در واقع دولت مجری زندان‌ها نیست و بودجه‌ای را که برای اداره زندانیان در نظر گرفته به متقاضیان اداره زندان‌ها واگذار می‌کند. یعنی دولت برای ساخت زندان و نگهداری از زندانیان با بخش خصوصی قرارداد می‌بندد. طبیعی است که این بخش بخواهد مسیری هموار برای سودآوری پیش رو داشته باشد.
برویم سراغ‌‌ همان رویه‌ای که ابتدا درباره‌اش گفتید. یک گروه یا خانواده از یک‌نژاد خاص مثلا سیاهان چه‌طور درگیر آن می‌شود و نمی‌تواند از آن بیرون بیاید؟
معمولا افرادی در این رویه‌ گرفتار می‌شوند که از یک خانواده گرفتار برآمده‌اند. اداره خدمات انسانی در دولت‌های محلی هر شهر، این خانواده‌ها را شناسایی و به آن‌ها خدمت‌رسانی می‌کنند. تمام اعضای این خانواده به نحوی با مشکلات جدی درگیر هستند، به ویژه وقتی والدین زندانی و فرزندان بدون سرپرست باشند. سرنخ را باید از همین جا پیدا کرد. هر کدام از اعضای این خانواده که از زندان بیرون می‌آیند، تحت نظر ویژه هستند و یک مشاور همراهیشان می‌کند تا دوباره به مسیر ارتکاب جرم نیفتد.

خب این روش که منطقی و مفید به نظر می‌رسد. چرا باعث نمی‌شود فرد از آن دایره بی‌بازگشت خارج شود؟
روی کاغذ منطقی به نظر می‌رسد اما عملی نیست. فردی که ۱۰ سال زندان بوده و حالا از زندان بیرون آمده، باید کار پیدا کند، دو بار در هفته به هزینه خودش مشاوره روانی یا خانوادگی بگیرد، هفته‌ای یک بار برای انجام آزمایش‌های پزشکی که ثابت کند معتاد نیست، به آزمایشگاه برود، و پلیس حق دارد که هر وقت اراده کرد بیاید سراغش و خانه‌اش را تفتیش کند. این‌ها برای مرد یا زنی که ۱۰ سال از جامعه دور بوده و بسیاری از مناسبات انسانی و اجتماعی را تجربه نکرده، اصلا آسان نیست، در واقع این یک فرمول ناکارآمد است که نتیجه‌ای ندارد جز بازگشت زندانی به دامان جرم و قانون‌شکنی. این‌جاست که فرد همراه با دیگر اعضای خانواده‌اش همچنان در‌‌ همان در گردان باقی می‌ماند.

چه‌طور می‌شود که این خانواده‌ها را بیشتر در میان اقلیت‌های جامعه می‌بینیم؟ به عنوان مثال آمار‌ها نشان می‌دهد که سیاه‌پوستان آمریکا که ۱۴ درصد جمعیت را تشکیل می‌دهند، حدود ۵۰ درصد از جرایم گزارش شده به پلیس را مرتکب شده‌اند؟
خلاصه‌ترین پاسخ این است: بی‌سوادی و فقر آگاهی. اما اگر بخواهم کمی‌ شخصی‌تر به ماجرا نگاه کنیم باید برویم سراغ مبحث نیازهای انسان. هر کودک علاوه بر خوراک و پوشاک و سرپناه، نیاز دارد دوست داشته شود، دوست بدارد و امنیت را تجربه کند. کودکی از یک خانواده که پیشتر توضیح دادیم، به دنبال یافتن پاسخی برای این نیاز‌ها است، از خانواده‌ای که والدین به دلیل گرفتاری اقتصادی یا فقر فرهنگی یا دلایل دیگر به نیازهای او بی‌توجه است، خارج می‌شود و به گروهی از همسالان که آن‌ها هم در فضایی آشنا با جرم بزرگ شده‌اند، می‌پیوندد. او به این گروه نیاز عاطفی دارد. اینجاست که فقر آگاهی با نیازهای روانی انسان گره می‌خورد و افراد را به مجرمانی بالقوه تبدیل می‌کند. به همین دلیل است که آمار جرم میان سیاه‌پوستان امریکا بیشتر است چون بی‌سوادی و فقر به طور متوسط میان آن‌ها بیش از دیگر نژاد‌ها در آمریکا است.

معمولا اقلیت‌ها در جوامع مختلف نهادهای جمعی قدرتمندی دارند. این در مورد سیاه‌پوستان آمریکا صدق نمی‌کند؟
چرا همین‌طور است. اجتماعات سیاهان خیلی به هم پیوسته‌اند و نهادهای حمایتی فعالی دارند، مثل کلیسا‌ها. اما در همین نهاد‌ها هم یک کودک مجرم، وصله ناجور است. یا خودش به دلیل احساس شدید شرم حاصل از کار خلافی که انجام می‌دهد وارد این نهادهای حمایتی نمی‌شود یا اگر هم بشود در مدت کوتاهی طرد می‌شود. به این ترتیب ایزوله می‌شود و در گوشه تاریک زندگی خودش که با جرم و کار خلاف گره خورده، پناه می‌گیرد تا امنیت داشته باشد و میان کسانی باشد که دوستش داشته باشند.

تاثیری که یک حکم قضایی مانند دادگاه زیمرمن بر روان جمعی می‌گذارد، چه اثری روی جامعه خواهد داشت؟
جبهه‌گیری افراد نسبت به جمعیت سیاهان بیشتر می‌شود و برچسب‌هایی که غیرسیاهان به سیاهان می‌زنند، جدی‌ترمی‌شود. در مقابل، گروه تحت آسیب سعی می‌کند از خود دفاع کند پس برخورد بیشتر می‌شود، این گروه عصبانی‌تر می‌شود و بیش از گذشته از قانونی که حقوق او را تامین نمی‌کند، می‌گریزد. به این ترتیب نرخ جرم از سوی این جمعیت عصبانی زیاد‌تر می‌شود و همه چیز به سمت تقویت‌‌ همان برچسب‌ها حرکت می‌کند. این‌‌ همان درچرخانی است که افراد نمی‌توانند از آن خارج شوند.

این افراد به واسطه کمبود‌ها و مشکلات اجتماعی هم خودشان آسیب‌پذیر می‌شوند و هم به جامعه آسیب می‌رسانند، در مقابل گروه دیگری از شهروندان هستند که می‌خواهند مقابل این آسیب‌ها از خود محافظت کنند. از منظر کلان، برچسب‌زنندگان هم گناهکار نیستند؟
من فکر می‌کنم‌‌ همان نظامی که در ابتدا به آن اشاره کردم و به نظر شما بدبینانه آمد، می‌خواهد که در ذهن شهروندان نسبت به یک گروه خاص برچسب ایجاد شود. از نظر من این بدبینی نسبت به سیاهان منشاء واقعی ندارد، فقط حاصل تلاش رسانه‌ها است. این هم از‌‌ همان دایره‌های بسته و معیوب است، مردم به واسطه القای رسانه‌ها از گروهی از اجتماع می‌ترسند و با آن‌ها بدرفتاری می‌کنند، این برچسب‌زنی آن گروه را وادار می‌کند از خودشان دفاع کنند.