آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ مرداد ۱۳۹۲

فاطمه شمس

فرهنگ


دو شعر از “فاطمه شمس”


0
«۸۸»

من فقط یک عدد می‌نویسم
نمی‌دانم چرا انگار، ناگهان
مغز پرندگان می‌پاشد
روی سفیدی صفحه
یک هشت می‌افتد این طرف
یک هشت آن طرف دیگر.

محسن
ای کاش مانده بودی و ای کاش داوری…
محسن سلام! مرگ، دروغی بزرگ بود
آن سال، سال حمله یک گله گرگ بود
از پرده‌های مغز تو گفتند و در سرت
جای جراحت ضرباتی سترُگ بود

از خون گرم و سرخ دهانت نگفته‌اند
از آیه‌های سبز زبانت نگفته‌اند
کشتند صاحبان جنون، خنده‌ی تو را
از دردهای مانده به جانت نگفته‌اند

محسن، کجا و کی من و تو ناخلف شدیم؟
پای کدام خاطره‌هامان تلف شدیم؟
آهو شدیم، ساکت و آرام و بی‌پناه
آن‌جا کنار جوخه‌ی گرگان به صف شدیم

«تق، تق، تتق، تتق، تت، تق، تق، تتق، تتق»
با مرگ تو، جریده‌ی شب می‌خورد ورق
هشتاد و هشت، مثل دو پرواز واژگون
افتاده است گوشه‌ی تقویم بی‌رمق

شادی، کنار مرز وطن تیر خورده است
درد آمده‌است و هر چه که بودیم برده است
پرچم، رفیق، رای، نفس، هر چه داشتیم
آرام، کنج سینه‌ی این خاک مرده است

مهدی، ندا، ترانه، محرم، علیرضا
اشکان، امیر، ناصر و بهزاد و مصطفی
هفتاد و چند خاطره‌ی سرخ بر زمین
هفتاد و چند درد مجسم شدیم ما

ای کاش مانده بودی و ای کاش داوری
ای کاش مانده بودم و ای کاش باوری
اینک منم دو پای پیاده به سمت هیچ
ای کاش باز هم برسد روز آخری