آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۲ مرداد ۱۳۹۲

بزرگمهر شرف الدین

سیاست


دشواری‌های ساختن مستندی از یک رئیس جمهور


316215_10150393785418410_170516727_n
بزرگمهر شرف الدین- خبرنگار بی‌بی سی و تهیه کننده مستند «مردی با کاپشن بهاری»

چگونه می‌توان درباره رئیس جمهور یک کشور مستندی ساخت اما اجازه سفر به آن کشور را نداشت؟

این اولین سوالی بود که رئیس بخش مستندسازی بی‌بی‌ سی از من پرسید؛ رو به رویش نشسته بودم و می‌خواستم بگذارد فیلمی درباره احمدی‌نژاد بسازم. راست هم می‌گفت. تلویزیون بی‌بی سی فارسی از ابتدای تاسیس اجازه سفر و تهیه گزارش از ایران را نداشته، اما جواب من خیلی ساده بود: «همانطور که دو سال پیش مستند خط و نشان رهبر درباره آیت الله خامنه‌ای را ساختم.»
حقیقتش را بگویم ساخت مستند احمدی‌نژاد، «مردی با کاپشن بهاری» از مستند «خط و نشان رهبر» ساده‌تر بود. احمدی‌نژاد در مقایسه با آیت الله خامنه‌ای شخصیت دراماتیک‌ تری است. ریاست جمهوری هشت ساله‌اش پر است از کار‌ها و حرف‌های جنجالی که یا تو را می‌خنداند یا حسابی عصبانی می‌کند. برعکس آیت الله خامنه‌ای، با آن چهره همیشه جدی و لباسی همیشه یک سان و رفتاری تقریبا همیشه قابل پیش بینی‌اش.
ما نمی‌توانستیم به ایران سفر کنیم اما خوشبختانه محمود احمدی‌نژاد مرد سفر بود. تقریبا مطمئنم در مقایسه با رئیس جمهورهای دیگر ایران بیشترین سفرهای خارجی را داشته. تقریبا کشوری نبوده که گذرش به آنجا نیفتاده باشد. و این برای ما موهبتی بود. فقط باید منتظر می‌ماندیم و او را در یکی از سفر‌هایش شکار می‌کردیم.
اما به آن سادگی هم که فکر می‌کردیم نبود. احمدی‌نژاد در سفر‌هایش منظم نبود. مثلا دفتر رئیس جمهوری ایران گفت او برای جشن نوروزی به تاجیکستان می‌رود. خبر تکذیب شد. بعد گفتند رئیس جمهور ایران اواخر ماه مارس به دوشنبه می‌رود. تیم مستند (شامل خبرنگار و تهیه کننده و فیلمبردار و…) برای ویزای خبرنگاری تاجیکستان اقدام کردند، اما وقتی ویزای همه آماده شد، خبر رسید آقای احمدی‌نژاد تصمیم گرفته برود تور آفریقا.
فیلمبرداری با لباس دانشجویی
تور آفریقایش هم معلوم نبود از کجا شروع می‌شود و به کجا ختم. حتی خبرگزاری‌های دولتی ایران هم سردرگم شده بودند که آقای احمدی‌نژاد می‌خواهد برود نیجر یا نیجریه. تنها کشوری که همه از آن مطمئن بودند غنا بود. برای همین تیم تهیه مستند پاسپورت‌هایشان را گرفتند و رفتند سفارت غنا برای ویزا.
فکر می‌کنم رفتن به غنا یکی از بهترین تصمیم‌هایی بود که گرفتیم. رئیسم دوباره پرسید مطمئنید می‌خواهید این قدر از بودجه فیلمتان را صرف قماری کنید که معلوم نیست چه چیزی ازش دربیاید؟
اما بلیط قمارمان برد. در ‌‌نهایت تصاویر خیلی رنگین و زنده از آب در آمدند. از سوی دیگر سفر غنا، جنبه‌ای از شخصیت احمدی‌نژاد را به تصویر کشید که در رسانه‌های جهانی کمتر دیده شده: محبوبیتش در میان مردم کشورهای کمتر توسعه یافته. احمدی‌نژاد برای بسیاری از مردم آفریقا و خاورمیانه مثل یک قهرمان بود.
مستند احمدی‌نژاد را با تصاویر ورود او به آکرا، پایتخت غنا شروع کردیم. البته ضبط این تصاویر هم آسان نبود. قبل از اینکه تیم فیلمبرداری و گزارشگر وارد سالن کنفرانس شوند، ناگهان به آن‌ها گفته شد اسمشان از لیست حذف شده. معلوم بود روابط عمومی رئیس جمهوری ایران روی اسم ما دوباره حساس شده بود. بعد از آن هاوارد، فیلمبردارمان خودش را به آب و آتش زد که بتواند داخل سالن شود. به هر ترفندی هم که می‌توانست متوسل شد. اول کارت ورود یکی از خبرنگارهای بخش آفریقایی را گرفت و با لرزاندن آن جلوی چشم نگهبان سعی کرد او را گول بزند و برود داخل. اما معلوم بود شانس زیادی ندارد: هاوارد سفیدپوست است و خبرنگار، سیاهپوست. نزدیک بود دوربین و وسایل صدابرداری توسط پلیس ضبط شوند که با کمی خواهش و کلی التماس به خیر گذشت.
اما هاوارد کوتاه نیامد و روز بعد با پوشیدن تی شرت دانشجو‌ها خودش را جای آن‌ها زد و داخل سالن شد و بالاخره موفق شد صحنه‌هایی طلایی شکار کند.
البته باید بگویم در این میان خبرنگار بی‌بی سی در آکرا هم به ما لطفی کرد که شاید هیچ خبرنگاری در حق هیچ خبرنگار دیگری نکند. او که موفق شده بود وارد سالن کنفرانس خبری رئیس جمهوری ایران و غنا شود، قبول کرد سوال ما را از احمدی‌نژاد بپرسد. سوالی که آن را در آخر فیلم گذاشتیم و پایان بندی مستند ما شد.
در کل مستند مردی با کاپشن بهاری حاصل لطف‌های این چنینی بود. بدون همکاری و سخت کوشی دفا‌تر بی‌بی سی در دوشنبه و استانبول و واشنگتن و نیویورک و قاهره و بیت المقدس و… محال بود که بتوان در این زمان کم، مستندی با این تنوع ساخت.
وزیر اطلاعات اسرائیل بعد از هفته‌ها پیگیری ناگهان پیشنهاد مصاحبه ما را قبول کرد. یکی از آخر هفته‌های ساکت لندن بود و من داشتم دوچرخه سواری می‌کردم. تلفنم زنگ خورد و جیمز به من گفت وزیر اسرائیلی گفته فردا به ما ده دقیقه وقت می‌دهد، در نیویورک!
خب. این جمله ساده کافی است که آخر هفته آرام هر کسی را تبدیل به یک کابوس کند. تلفن‌های بی‌پایان شروع شد. بهمن کلباسی خبرنگارمان در نیویورک برای ما دنبال فیلمبردار می‌گشت و من مشغول چانه زنی بر سر قیمت و مدل دوربین و پیدا کردن دیوید (تهیه کننده رادیویی فیلم که از قضا در آمریکا بود) که خودش را به نیویورک برساند و مصاحبه را انجام دهد.

Screen Shot 2013-08-13 at 8.48.29 AM
مستند سازی بدون آرامش
فکر می‌کنم چیزی به نام مستندسازی با آرامش خاطر وجود ندارد و البته همین است که جذابش می‌کند. مهم نیست چقدر بنشینید و برنامه ریزی کنید. در ‌‌نهایت همیشه همه چیز طور دیگری اتفاق می‌افتد. جک استراو سر از بیمارستان در می‌آورد و فرهاد جعفری از پروازش جا می‌ماند.
ماجرای آقای جعفری هم خیلی پرهیجان بود. او که از مدافعان آقای احمدی‌نژاد است و در مشهد زندگی می‌کند، قبول کرد به استانبول بیاید و با ما صحبت کند.
«آیا مطمئنید که می‌خواهید این قدر از بودجه‌تان را صرف یک مصاحبه کنید؟» لازم نیست بگویم چه کسی این سوال را پرسید، اما جواب ما این بود که انعکاس این نوع نگاه به تعادل فیلم کمک می‌کند. نمی‌خواستم فیلمی درباره رئیس جمهوری ایران بسازم که در آن فقط سیاستمدارهای غربی و اوپوزیسیون خارجی صحبت می‌کنند.
در ‌‌نهایت بلیط‌ها را خریدیم و همه رفتیم استانبول. اما وقتی ساعت ۵ صبح موبایلم زنگ خورد فهمیدم یک جای کار، مثل همیشه، می‌لنگد.
آقای جعفری از پروازش جا مانده بود. البته تقصیر او نبود. بلیطی که من از لندن برایش خریده بودم، ساعت پرواز را چهار صبح اعلام می‌کرد اما هواپیما ساعت سه پرواز کرده بود. ظاهرا تغییر ساعت بهاری لندن که یک هفته بعد از خرید بلیط اتفاق افتاده بود در سیستم کامپیوتری شرکت هواپیمایی لحاظ نشده بود.
خلاصه همه دست از پا دراز‌تر به لندن برگشتیم. بعد از دو روز گشت و گذار در استانبول اعضای تیم به خانه هاشان رفتند تا کمی استراحت کنند و من رفتم پیش رئیسم و تا بگویم چند هزار پوند بودجه کم آورده‌ایم، چون باید سفر استانبول را یک بار دیگر تکرار کنیم.


مستند مردی با کاپشن بهاری