آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ مرداد ۱۳۹۲

آرش یغمایی

سیاست


در آرزوی نان و زمین


179A
حرف‌های تازه‌ای می‌زد، مردی که این بار قرار بود از شهرداری تهران به کاخ ریاست جمهوری برود. از آمدن پول نفت بر سر سفره‌های مردم، از اینکه مشکل ما مدل موی جوانان نیست و…. بسیاری رویاهای دیگر که در تاریخ انقلاب ایران تابو و جزء ناگفته‌ها بود. او خود را نمادی از مردم و فرزند مردم معرفی کرد و سعی داشت هاشمی را بعنوان فرعونی برخواسته از نظام به مردم معرفی کند، حربه‌ای که جواب داد و او را در مرحله دوم انتخابات ۸۴ پیروز کرد.
«احمدی‌نژاد» با بیشمار وعده‌های آرمانی و رویای برپایی بهشت ایرانی برای مردم، به خصوص طبقه محروم، به پاستور رفت. «محمد» یکی از طرفداران اوست: «از‌‌‌ همان روزهای شهرداری تهران می‌شد فهمید که او فرزند ملت است و درد مردم را دارد، یادم نمی‌رود در یکی از ملاقات‌های مردمی دست جوانی که معلوم بود کارگر مسجد است را گرفت، او را بوسید و از حالش پرسید. جوان به درد دندان‌هایش اشاره کرد و اینکه نمی‌تواند هزینهٔ آن را بدهد و… احمدی‌نژاد همانجا مبلغی پول نقد از یکی همراهانش به عنوان قرض گرفت و به پسر داد و بعد شماره تماسی به جوان داد که در صورت نیاز می‌تواند تماس بگیرد و کمک بخواهد.»
محمد می‌گوید: «او به این دلیل در میان طبقه محروم، محبوب است که این طبقه هیچ‌گاه در دوره اصلاحات دیده نشد.»
او آمد، با وعده‌های طلایی نیز آمد! ولی گذشت زمان نشان داد که ساختار بوجود آمده در دوران او تنها به ناامنی فرآگیر در ایران ختم شد، ناامنی که تمام عرصه‌ها از شغلی، تحصیلی، خانوادگی و… را فرا گرفت و بد‌ترین دوران بعد از انقلاب را در ایران رقم زد.
«ارژنگ» سال ۸۲ ازدواج کرده و می‌گوید: «اون موقع‌ها یک وام کم بهره برای جوانهایی که طرح خاصی برای اشتغال داشتند می‌دادند، من هم که تازه دانشگاه را در رشته گرافیک تمام کرده بودم؛ تصمیم داشتم شغلی برای خودم دست و پا کنم. تنها کاری کردم گذراندن یک دوره تخصصی ۳ ماهه ارشاد بود. با یک گواهی نامه تخصصی اداره ارشاد شهر محل سکونت، مدرک دانشگاهی و یک طرح توجیهی توانستم وام کم بهره بگیرم. وامی که زندگی من را عوض کرد، مغازه‌ای گرفتم و وسایل کار فراهم کردم. باز پرداخت وام را هم زود‌تر شروع کردم و تونستم زود وام را تسویه کنم» وقتی این روز‌ها را با سال‌های دوره دوم خاتمی مقایسه می‌کند می‌گوید: «الان شروع زندگی واقعا سخت شده، آن موقع بازار زنده بود و کار جریان داشت ولی الان اصلا همه کار خوابیده و خیلی از دوستانم زمین خورده‌اند. حالا یا ما خیلی خوش شانس بودیم یا این‌ها به روزهای واقعا بدی برخورده‌اند.» و مرا دعوت به خوردن چایی می‌کند که دیگر سرد شده است.
خانه
رویای یک مسکن
«تینا» فارغ التحصیل بیوشیمی از دانشگاه تهران است ومی گوید: «بهترین روزهای زندگی من در بد‌ترین سالهای ایران افتاد. من آدم ضعیفی نیستم و همیشه گلیم خودم را از آب بیرون کشیده‌ام، مامانم من و خواهرم را دست تنها بزرگ کرده و ما از همون دوره دبیرستان کار می‌کردیم و دستمان توی جیب خودمان بود.»
او از عاشق شدنش می‌گوید: «امین بچه خوبی بود با درآمد خوب و من هم درآمدی متوسط داشتم. به پیشنهاد امین در مسکن مهر پردیس ثبت نام کردیم و با وام و قرض صاحب خانه شدیم، ولی چه خانه‌ای! رفتن جایی خانه ساخته‌اند که بیشتر به درد بازنشسته‌ها و گذارندن اوقات فراغت می‌خورد. اصلا نمی‌دانم چه فکری پشت ساخت این خانه‌ها بود، امکانات شهریش از یک روستا هم کمتره، امنیت که نداره، اصلا نمی‌شه پیش بینی کرد که همسایه‌ات از کدام طبقه اجتماعی است و…» او که محل کار خود و شوهرش در مرکز تهران است از پشیمانی زود هنگامش می‌گوید: «حاضریم زیر قیمت بفروشیم ولی مشتری ندارد! یک دلیلش هم این است که هنوز سندهای خانه‌ها را نداده‌اند و مشتری اعتماد نمی‌کند.» جالب این است حتی برای اجاره خانه نیز متقاضی وجود ندارد و فعلا خانه خالی مانده: «ببه پول این خانه احتیاج داریم، وکیل گرفتیم، سه سال است که داریم پول جمع می‌کنیم، کلاس می‌رویم و سابقه کار جمع می‌کنیم تا برویم.»

وام به سبک ایرانی
«اهورا» بزرگ شده یزد است، کار‌شناسی را در دانشگاه اصفهان خوانده و برای کار به تهران آمده است: «من آن روز‌ها در بخش خدمات یک رستوران بزرگ کار می‌کردم. مشتری‌های ما آدمهای پولداری بودند که خوب خرج می‌کردند و به خاطر همین هم باید مراقب می‌بودیم که چه جور با آن‌ها رفتار کنیم. درآمد من بد نبود با انعام و اضافه کار راضی بودم.» اهورا اما سال گذشته در کنکورکار‌شناسی ارشد رتبه خوبی آورده و در شبانه یک دانشگاه در تهران پذیرفته شد: «برای ادامه تحصیل نیاز به وام داشتم ولی اینقدر شرایط وام گرفتن سخت بود که ناامید شدم و ترجیح دادم همین جور ذره، ذره از درآمدم پس انداز کنم.» پس از مدتی یکی از دوستان به او پیشنهاد وام ازدواج می‌دهد: «کافی بود یک سند ازدواج تقلبی پیدا می‌کردم که با مشخصات پرشده و دفتر ثبت ازدواج هم آن را تایید کرده باشد. یکی از بچه‌ها یک زن بیوه را به من معرفی کرد. من می‌تونستم وام بگیرم ولی به شرطی که درصدی هم به او بدهم و بازپرداخت قسط‌ها هم با خودم بود، پذیرفتم. بعد از اینکه همه مدارک جور شد تازه مشکل ضامن پیدا کردم. با هر بدبختی بود ضامن هم پیدا کردم، تنها شانس من در اون روز‌ها این بود که مسئله ازدواج خیلی توی بوق و کرنا بود و وام ازدواج یکی و دو میلیون زیاد شد و کنارش هم یک وام تحصیلی خوب به خاطر اینکه دانشجوی متاهل بودم گرفتم. آن زن هم وقتی پولش رو گرفت رفت و هیچوقت دیگه ندیدمش.»
حالا اهورا درسش را تمام کرده اما همچنان به عنوان مدیر رستوران کار می‌کند: «وقتی وام گرفتم فهمیدم در چه کشوری زندگی می‌کنم، سیستم بی‌درو پیکر‌تر از نظام بانکی من ندیدم. بعد‌ها فهمیدم آن زن چندتا شناسنامه داره و کارش هم همینه و من شانس آوردم که قضیه لو نرفت و همه چیز خوب تموم شد.»
9(12)
و این روز‌ها
«آرش» از بچه‌های بازار است و در راسته پارچه فروش‌ها برای خود اسم و رسمی دارد: «همه چی خوابیده داداش! من سال ۸۳ که پیش دانشگاهیم تمام شد اومدم وردست حاجی، باور کن همهٔ آن یک سال از نظر کاسبی یک طرف، کل دوره چهارسال دوم این…. یه طرف، اصلا برکت از کارمون رفته که رفته، نصف بچه‌هایی که بوتیک و دهنه داشتند بی‌خیال کار شده‌اند و نشسته‌اند خونه.» او در حالی که به کارگرهای بازار اشاره می‌کند می‌گوید: «این بدبخت‌ها هم از زندگی افتاده‌اند و همه ش می‌نالند.»
بالا‌تر از بازار بزرگ که نبض تپنده تهران است، راسته کتاب روبروی دانشگاه تهران، کتابفروشی‌ها در خیابان کریمخان، حتی بوتیک دارهای ولیعصر، هفت تیر، گلستان، بوستان و…. به کسادی عجیبی رسیده‌اند. حتی «هلن» که آرایشگاه زنانه‌ای در خیابان فاطمی دارد می‌گوید: «مدتهاست عروس آرایش نکردم، حتی چند روزه آگهی دادم که آرایش عروس این روز‌ها رایگانه ولی باز هم کسی نیومده. حس عجیبی دارم.»