آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ مرداد ۱۳۹۲

مهرزاد سرگزی

اجتماع


حال همه ما خوب است


سلام
حال همه‌ ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ‌گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان…
(سید علی صالحی)

IMG_9563
عکس: حسن سربخشیان

محمود احمدی‌نژاد (معروف به دکتر) در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری در سال ۸۴ بر اکبرهاشمی رفسنجانی پیروز شد و با شعار «عدالت» و «مبارزه با مفاسد» و «آوردن نفت بر سر سفره‌های مردم» دولت نهم را شادمانه کلید زد. نامبرده دره‌مان ابتدای راه وزرای دولت اصلاحات را با اصول گرایان تعویض کرد، سازمان برنامه و بودجه را (با الهام از اندیشه شهید رجایی!) منحل کرد، از طرح هدفمند کردن یارانه‌ها (و نه رایانه‌ها!) سخن به میان آورد وبه مرور با حق مسلم انرژی هسته‌ای و کیک زردش، مذاکرات هسته‌ای را در تنگنا قرار داد.
به دنبال ناآرامی‌ها و مشکل (یا توهمِ) عدم صیانت از آرا و نگرانی حامیان نامزدهای اصلاح طلب در دوردوم ریاست جمهوری در ۸۸، احمدی‌نژاد پس از مواجهه با تنش‌های اجتماعی و شعار «دکتر برو دکتر!» و موج جنبش سبزی که از سوی معترضین و دانشجویان و جوانان به راه افتاده بود (نام‌های دیگر این جنبش «فتنه»، «جنبش خس و خاشاک»، تلاش بدخواهان، شعار دشمن از گلویی تازه و…. هم بود!)، نه تنها دکتر نرفت، بلکه شمشیر از رو بست و اعلام کرد: «پس از تحلیف سر آن‌ها را به سقف می‌چسبانیم.» در عمل سر‌ها را به سقف چسباند یا سقف را به سر‌ها یا جای دیگر را به چیز دیگر…، در حوصله این بحث نمی‌گنجد.
دولت دهم با تنگ‌تر شدن حلقه تحریم‌های اروپا و آمریکا، شدت گرفتن التهابات سیاسی و نارضایتی‌های اجتماعی و اقتصادی همراه بود. نمایندگان مجلس و فراکسیون انقلاب اسلامی نوک حمله را به سمت احمدی‌نژاد و «جریان انحرافی» او گرفتند و به تشنج‌ها دامن زدند. افشای اختلاس سه هزارمیلیاردتومانی، بن بست مذاکرات گروه۱+۵، ونوسانات شدید ارز و طلا در بازاراوج این رویداد‌ها بود و لطیفه‌های اس‌ام اسی سعید و کا‌ترین، نُقل مجالس. به هرحال دکتر با آنکه از حمایت‌های سیاسی مطلوبی درداخل کشور برخوردار بود، راه به جایی نبرد و نامزد انتخاباتی‌اش از دوررقابت‌ها حذف شد! اسفندیاررحیم مشایی رد صلاحیت شد و در‌‌‌نهایت نیز احمدی‌نژاد کرسی ریاست را به حسن روحانی و کلید طلایی‌اش واگذار کرد. از قدیم گفته‌اند دکتر شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل.
کتاب
اما دردولت نهم و دهم درحوزه فرهنگ و هنرچه گذشت و چه برسرکتاب وکتابخوانی وفرهیختگان وهنرمندان مملکت آمد؟ گرچه تفسیرعملکرد دولت پیشین یعنی دولت محمد خاتمی با شعار «تقویت جامعه مدنی» وباهدف ایجاد اصلاحات وآزادی بیان وفضای بازسیاسی، (والبته تنش زدایی از سیاست خارجی و یکسان سازی نرخ ارز و مبارزه با رانت خواری) از دید منتقدان و مخالفان و موافقان دولت متفاوت بوده، درمورد دولت نهم و دهم به اتفاق نظرِاهل نظر، می‌توان سیاه‌ترین بخش کارنامه عملکرد دولت را همانا در بخش فرهنگی جست. با روی کار آمدن صفار هرندی، از اعضای سپاه پاسداران و معاون مدیر مسئول و سردبیر روزنامه کیهان، در مقام وزارت فرهنگ و ارشاد، سانسور شدیدی بر نظام نشر حکم فرما شد. آنچه مهاجرانی و مسجد جامعی، وزرای پیشین، به نام سیاست درهای باز در عرصه نشر و کتاب و مطبوعات ایجاد کرده بودند به کلی برچیده شد و ایجاد محدودیت، ممیزی و حذف، توقیف و لغو پروانه‌های نشر جایگزین آن شد. (این رویه سختگیرانه تا آنجا پیش رفت که در وزارت محمد حسینی حرف از آن شد که به بهانه درج مطلبی وبلاگی، وبلاگ نویسش را به دادگاه بکشند و حکم اعدام مولف را صادر کنند!)
سیاستهای جدید فرهنگی دولت نهم (غیر از مواردی مانند حذف سهمیه دولتی کاغذ برای برخی ناشران خصوصی، حذف حمایت خرید کتاب‌های تازه منتشر شده از ناشران توسط ارشاد و مواردی مشابه) به گونه‌ای «انقلابی» بر پایه سانسور و اِعمال قوانینی تازه، خصوصا در حوزه ادبیات داستانی و نمایشی، مستحکم بشد. بر اساس این قوانین، دیگر پیشنهاد اصلاحیه از سوی وزارت ارشاد به ناشر در کار نبود و محدودیت‌های بیشتری در مورد واژگان به کار رفته، عبارات، تداعی‌های احتمالی، فضا و محتوا و سبک زندگی اجرا شد. ترغیب به اسلام گرایی و فرهنگ سازی اسلامی و «ایران اسلامی»، همچنین مخالفت با تبلیغ ادیان و آیین‌های دیگر یا به اصطلاح عرفان‌های کاذب در همین راستا بود. این حد وحذف‌ها و جرح و تعدیل‌ها از مبحث صدور یا عدم صدور مجوز چاپ برای یک اثر فرا‌تر رفته، دامان ناشر و سپس مولف اثر را هم گرفت. حتی آثاری که پیش از این پروانه نشر داشتند برای چاپ مجدد نیازمند مجوز می‌شدند و امکان لغو مجوز پیشین بود. حتی بعد‌ها مسئله «اعلام وصول» نیز جدی شد. مجوزی دیگر که صدورش منوط به ارائه اجازه نشر اثر در همین دولت حاضر بود! روز به روز نویسنده مجبور به خودسانسوری بیشتر و ناشر متعهد‌تر به حذف «موارد مسئله دار» می‌شد. در غیر این صورت امتیاز منفی به ناشر تعلق می‌گرفت و نامش در فهرستی سیاه درج می‌شد و با جمع شدن این امتیاز‌ها، پروانه نشر او ابتدا موقتا، و سپس برای همیشه باطل می‌شد. (برخورد با ناشران ناراضی هم البته در دستور کار بود!) در نمایشگاه سالانه بین المللی کتاب تهران نیز از حضور ناشرانی که پروانه نشرشان حتی موقتا ابطال شده بود پیشگیری به عمل می‌آمد وغیرازاخلال در کسب و کار، روانشان هم آزرده می‌شد. ناشران همیشه شاکی از نظام نامتعادل و بی‌نظارت توزیع کتاب و چرخه ناهموار چاپ، حالا از شرکت در این همایش صنفی و رو به رویی و تعامل با متقاضیان و دانشجویان ومحققان و خوانندگان و خلاصه علاقمندان کتاب هم محروم می‌شدند.
در دوره دوم ریاست جمهوری دکتر، به دنبال حذف نه چندان هدفمند یارانه‌ها و تشدید تحریم‌های اقتصادی و بی‌توجهی دولت و سودجویی عده‌ای، بهای کاغذ (از بندی بیست هزار تومان تا بندی صدهزارتومان!) افزایش یافت. گل بود، به سبزه نیز آراسته شد! این اتفاق همراه با نوسانات نرخ ارز محدودیت بیشتری برای صنعت چاپ ونشر به ارمغان آورد: هزینه‌های تولید کتاب بالارفت و درنتیجه از تعدادعناوین کتاب‌های منتشر شده کاسته شد. ناشرانی که سالانه چند صد عنوان کتاب منتشرمی کردند، از سرناچاری به تعداد انگشتان دودست بسنده کردند. از طرف دیگر، براثرفشارهای اقتصادی قدرت خرید مردم نیز کاهش یافت. این‌ها همه افت تیراژ (تا دویست-سیصد نسخه!) و تعطیلی چاپخانه‌ها و صحافی‌ها و افزایش نرخ بیکاری را نیز موجب شد. توسعه دیجیتالی و ترویج نشرهای الکترونیکی راه حل نبود، توفیقی اجباری اما چرا. به هر روی نباید از این حقیقت غافل شد که توسعه نشرالکترونیکی و دسترسی آسان ورایگان به نسخ پی دی اف آثار، دست ناشرو نویسنده را از سود وحق التالیف مربوطه کوتاه می‌کند. (با کپی نکردن غیرمجاز سی دی و دی وی دی، هم شأن والای خود را به اثبات برسانید.)
برگزاری مراسم اعطای جوایز ادبی (وعلمی و پژوهشی) خصوصی و نیمه خصوصی هم در این دو دوره با مشکلاتی عدیده همراه بود. بر فشار‌ها افزوده شد تا چنین مراسمی، به محافلی خصوصی با شمارمعدودی می‌ه‌مان در منازل، همراه با ترس و لرز، دور از چشم علاقمندان و مشتاقان و فعالان مطبوعاتی، کشانده شد. جلسات نقد کتاب با اعمال محدودیت، و انتشار مطبوعات کماکان با خطرتوبیخ وتوقیف و تعطیلی همراه بود. نومیدی و دلسردی اهالی قلم و هنرمندان و فرهیختگان در چنین فضایی نامتعادل و تب دار بدیهی است. بسیاری از نویسندگان از انتشار آثار جدیدشان منصرف شدند، برخی جلای وطن کردند و برخی زیستن توام با نوشتن را به «شاید وقتی دیگر» موکول کردند. حتی در مواردی از خاکسپاری بدن بی‌جان آنان در قطعه هنرمندان بهشت زهرا جلوگیری کردند. با اهالی سینما و تئا‌تر و دیگر حوزه‌های فرهنگی نیز رفتاری مشابه اتخاذ شد. (با این همه، چراغ که نه، شمع لرزان شعر وادبیات و نشررا به هر زحمت و صدمه‌ای بود روشن نگه داشتند.)
به راستی چنین وزارت‌های سانسور و اختناق به هیچ کدام از دول پیشین خود شبیه نبودند. این سال‌ها، خصوصا سال ۹۱ را می‌توان دوران رکود نشر و کسادی بازار ادبیات (وتاحدودی سینما وتئا‌تر)، روزهای تیرگی و دلسردی و افسردگی اهل قلم، و ایام گله‌مندی و نارضایتی اهالی صنف ناشران نامید، این اقشاری که دست اندرکار ارتقا و جلای فرهنگ جامعه و پشتوانه دانش و اندیشه نسل فردا هستند. مرزهای امید و نومیدی اما همواره به هم بسیار نزدیک است.
نه، نامه‌ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی‌حرفی از ابهام و آینه. از نو برایت می‌نویسم… حال همه ما خوب است اما تو باور نکن. (باورکه نکردید؟ معلومه که نکردید چه سوالیه می‌پرسم؟!…)