آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ مرداد ۱۳۹۲

پروانه وحیدمنش

سیاست


تکرار دهشتناک دو هشت، ۸۸


Green_movement_for_freedom03_by_HoRmOz69

حاجی فیروز می‌خواند: «حاجی فیروزم/ سالی یه روزم / مال عیدم و مال نوروزم». بعد با دایره فلزی‌اش می‌چرخد. دامنش در هوا چین می‌خورد. به سراغ بچه‌ها می‌رود و از جیبش شکلات در می‌آورد. صورتش را سیاه نکرده. سبز، سفید، قرمز روی صورتش نقش بازی می‌کنند.
حمید آرام می‌گوید: «حاجی فیروز را می‌‌شناسی؟ می‌دانی کیست؟ یکی از خلبان‌های معروف زمان شاه است. بعد از انقلاب مجبور می‌شود با فضای بازداشت و اعدامی که در ارتش به راه می‌افتد از کشور خارج شود. کم سختی نکشیده. به صورت خندانش نگاه نکن. داغ بسیار دارد.»
چشم‌های حاجی فیروز در سبزی پرچم ایران می‌درخشد. به پنجره زل می‌زنم و هواپیمایی که با سرعت از روی سر خانه عبور می‌کند. حاجی فیروز اما حواسش به بچه هاست. بلند می‌خندد. به نسل خودم، به سال ۸۸ فکر می‌کنم و به نسل حاجی فیروز و دهه شصت. شاید در سی و پنج سال اخیر یکی آغاز دهه ۶۰ و دیگری وقایع سال ۸۸ دو پس لرزه بزرگ انقلاب ۵۷ بودند. مسیر کشور در این دو مقطع تاریخی به کلی عوض شد و شکلی دیگر به خود گرفت. خیلی زندگی‌ها از هم پاشید. خیلی‌ها اعدام شدند. جنگ خیلی‌ها را بی‌خانمان کرد، شهید پشت شهید. خیلی‌ها بازداشت شدند، خیلی‌ها مجبور شدند از کشور فرار کنند و پناهنده شوند و یا به مهاجرت از ترس جان دست بزنند.
امیر می‌گوید: «سال ۸۸ عجیب سالی بود. انگار تاریخ قسم خورده بود همه چیز را زیر و رو کند. هیچ کس از صدمه سال ۸۸ جان سالم به در نبرد حتی آن‌ها که هیچ کاری به سیاست هم نداشتند درگیر ۸۸ شدند. انگار این سال، زمان نبود یک زمین لرزه مدام بود در پیکر کشور.»
«یک باره چشم باز می‌کنی و می‌بینی دیگر پشت میز کارت در تهران ننشسته‌ای. در خیابان‌های پایتخت فرانسه آگهی تبلیغاتی پشت در خانه‌های مردم می‌گذاری. شب‌ها پیتزا می‌بری دم در خانه‌ها. فحش می‌خوری. تحقیر می‌شوی و یادت نمی‌آید، واقعا یادت نمی‌آید زندگی از کجا مسیرش با تو عوض شد.» حسین اشک می‌ریزد و این‌ها را می‌گوید. صدایش تلخ است. «زنم جدا شد. تحمل بی‌پولی‌ام را نداشت. بی‌پولی و زندان، تبعید و آوارگی. همه چیز انگار از‌‌ همان صندوق‌های بیهوده رای بیرون آمد. همه سرنوشت ما مردم ایران بعد از انتخابات کذایی ۸۸.»
گلی ۳۰ سال است اروپا زندگی می‌کند. به تلخی‌های بچه‌ها می‌خندد:«شما هم سختی کشیدید اما نه به اندازه نسل من. سه ماه در مستراح یکی از پارک‌های مونیخ خوابیدم. از مرز که رد شدم بچه‌ام سقط شد. برادرم را دو ماه بعد از من اعدام کردند و مادرم یک سال بعد دق کرد. قبول دارم ۸۸ هم همین شد. اما شما رسانه داشتید. نوشتید. دنیا شما را شنید. مهاجران قبلی به فریادتان رسیدند. زندانی‌های ۸۸ دیده شدند. زندانی‌های ۶۰ دسته جمعی اعدام شدند و تا سال‌ها بعد حتی دریغ از حرفی، فریادی، صدایی.»
«بشمار: بهرام بیضایی. محسن نامجو. محمدرضا شجریان.. همه رفتند..» نمی‌تواند ادامه دهد. آرام با انگشت‌هایش بازی می‌کند. «چی شد؟ چه بر سر اون سرزمین اومد؟ انگار طاعون بود. زد. کشت. حتی آن‌ها هم که جان سالم به در بردند از بیماری مهلکی رنج می‌برند. فکر کن بعد از ۸۸ چند بچه خارج از مرزهای ایران متولد شدند در حالی که می‌توانستند داخل سرزمین ایران متولد بشنوند؟»
مادرش روی تخت بیمارستان آخرین دقایق زندگی را سپری می‌کند و هر بار چشم باز می‌کند اسم او را می‌آورد. چمدان‌هایش را بسته. دخترش اشک می‌ریزد. می‌داند بدون پاسپورت برگشتن به کشور خنده دار است اما زندگی با حسرت این همه ندیدن مادر آن هم این دقیقه‌های آخر پشیزی نمی‌ارزد. می‌ارزد؟
«من کاری به احمدی‌نژاد نداشتم. کاری به سیاست نداشتم. نفهمیدم چطور رسیدم به رجایی شهر. نفهمیدم چطور از رد قلم‌ام روی کاغذ بوی فتنه بلند شد. شدم آشوب گر. زندگی‌ام را باختم. همین باختم.»
«ما ده نفر بودیم. یک گروه کوچک فعال مدنی. هیچ کداممان دنبال خارج رفتن نبودیم. از ما ده نفر ۲ نفر زندانند یک نفر دربدر از شهری به شهری دیگر می‌رود و ۷ نفر در اروپا و امریکا پخش شدیم. بعد از مدت‌ها انتظار در ترکیه برای پناهندگی. دوست ندارم هیچ وقت به ۸۸ برگردم. از ۸۹ فرار می‌کنم. ۹۰-۹۱ همه کابوس‌اند. ۹۲ امیدوارم ختم به خیر شود. من از تکرار این دو ۸ کنار هم می‌ترسم.»
مینا مطمئن است مسیر زندگی همه عوض شده. «تاریخ حالا حالا‌ها با احمدی‌نژاد کار دارد. او می‌رود. اما بلایی که او بر سر ملت ایران آورده نمی‌رود. تازه این بلا جان گرفته، ریشه دوانده و نکبت تکثیر شده. احمدی‌نژاد هیچ وقت از حافظه تاریخی مردم ایران پاک نمی‌شود همانطور که چنگیزخان مغول پاک نشد.»
فقر بیداد می‌کند. خیلی‌ها بخاطر بی‌پولی زندگی‌هایشان از هم پاشیده. همه دنبال فرارند؟ کجا؟ هر جا که پیش آید. خیلی سازمان‌ها تعطیل شده‌اند. خیلی کتاب‌ها در اداره ممیزی خاک می‌خورند. قسم خوردگان نظام سران فتنه شدند. دو دستگی بیداد می‌کند. افسردگی ریشه‌هایش را در کشور گسترده. رفسنجانی که برای خودش جایگاهی مشخص و تعریف شده در نظام اسلامی داشت رد صلاحیت شده و فرزندانش را زندانی کردند. سران نظام جلوی هم صف کشیده‌اند و انگار ۸۸ مبدا خیلی اتفاق‌ها شده که هنوز رخ عیان نکرده‌اند.