آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۷ مرداد ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

سیاست


تمام این چند روز رای اعتماد به کابینه رو تهران نبودم…


rouhhh
تمام این چند روز رای اعتماد به کابینه رو تهران نبودم؛ یه جایی بودم دور و بر کاشان که بهش میگن آران… یعنی یه جایی بودم بین آران و بیدگل. عمو کاظم خلاصه بعد سالها مریضی و زندگی نباتی فوت کرد. عمو کاظم پدر خاله مهنازه که خاله ی واقعی نیست و دوست مامانه که بهش می گیم خاله؛ در حقیقت هم خواهر خاله مهناز که اسمش مهری

بوده دوست مامان بوده که سال ۶۷ اعدام شده. خاله مهناز که خواهر کوچیک تره بوده عید ۶۷ آزاد شده و با عفوی که به همت آقای منتظری دادند… ۴ ماه بعد خواهرش به عنوان سر موضعی اعدام می شه و از اون تاریخ عمو کاظم داغون می شه. بعد چند سالی مریضی شب سال سومین سالگرد مرگ مهری سکته ی مغزی می کنه و فلج میفته گوشه ی خونه… خونواده هم که از پس مخارج تهران زندگی کردن بر نمیومدند خونه ی تهران رو اجاره میدن و میان تو یه خونه ی قدیمی زهوار در رفته ی موروثی تو روستا می شینن و با پول اجاره خونه ی تو تهران زندگی می کنن… خاله مهناز البته شوهر که کرد رفت خود کاشان و بعد طلاق تهران پیش ما بود یک مدت. زن عجیبیه خاله مهناز و سالها با شرم و احساس تنفر از خودش زندگی کرده؛ شرم اینکه اون زنده مونده و خواهرش نه… انگار زندگی رو حق خودش نمی دونه… این خونواده همیشه به طرز عجیبی برای ما عزیز بوده و من جای نوه ی نداشته شون انگاری. تو سال هایی که عمو کاظم هنوز حرف می زد عشق من نشستن کنارش و قصه های عجیبش رو شنیدن بود. یک طوری یک پدر و مادربزرگ از نوعی دیگه بودند برام. تو خونه شون سال هاست به کل هرچی که به سیاست مربوط می شد ممنوع بود. تنها ۴ سال پیش روز ۲۹ آذر که خبر فوت آقای منتظری رو اول همه از خاله مهناز شنیدیم بود که توی خونه شون حرفی از سیاست زده شد و گویا خبر رو که به عمو کاظم گفتند از گوشه چشمش چند قطره اشک چکیده. یک روز سپردنش به همسایه و خاله مهناز و مادرش با ما اومدند قم. حالا بعد ۲۴ سال سال درست در روزی که خبر اعدام مهری رسید عمو کاظم تمام کرد و خاله بدری همسرش، بعد سال ها مریض داری انگار که یکهو پیرتر و مچاله تر شده.
دوشنبه صبح زود با مامان و بابا راهی کاشان شدیم و از اونجا با خطی ها رفتیم تا آران. رسیدیم ساعت ۱۰ صبح بود و یکراست رفتیم به گورستان کوچیک. همسایه ها بودن و همه با لهجه ی شیرین می گفتن که راحت شد حیوونکی. خیلی بد آنتن بود همه جا. به همین نسبت اینترنت همراه اول روی گوشیم هم نیم بند. در فاصله ی انتظار و تکیه به دیوار گورستان سعی می کردم بفهمم تو مجلس چه خبرهاست. روی گوشیم رادیو رو گرفتم که چشم غره ی مامان و خاله مهناز رادیو رو به کل تعطیل کرد. با سایفون وصل شدم به فیسبوک که دو سه صفحه بیشتر باز نمی شد… همه داشتن فحش می دادن به رسایی و زاکانی. از خلال استاتوس ها و کامنت ها فهمیدم که دائم از فتنه نام برده می شه و اسم موسوی و کروبی داره گفته می شه تو صحن علنی؛ یعنی دیگه اسمشو نبر نیستند حتی اگه علیه شون باشه حرف ها… یادم هست سر تحریم دیدن فیلم قلاده های طلا من یک چیزی رو همه ش به همه می گفتم که بابا این فیلمه باعث شده برای اولین بار بعد ۳ سال کتمان نشیم و اسممون برده بشه تو سالن سینما. فحش خوردن بهتر از کتمان شدنه…
عمو کاظم رو گذاشتن تو قبر؛ کلش قد یه پسر نوجوون بود. خاله بدری آروم گریه می کرد. بعد سال ها عکس قاب شده ی کوچیک مهری رو هم آورد و گذاشت رو قبر… من حلوا می گردوندم بین جمع کوچیک اقوام و همسایه ها؛ که روشون نمی شد بپرسن زن توی عکس کیه…. خاله مهناز گریه نمی کرد اصلا؛ یک جور سردتر از همیشه بود. مامان گفت این خوب نیست؛ گفت اینکه دوباره تو همون روز این اتفاق افتاده باعث شده انگار تمام زخم های مهناز سر باز کرده. منو کشید کنار گفت می تونم چند روزی بیشتر مرخصی بگیرم و بمونیم چند روزی؟ این رو سوال نکرد در حقیقت، اعلام کرد. زنگ زدم به بابک و نصفه نیمه شرح دادم قضایا رو. گفت بمون با خیال راحت. گفت قشنگ کار و زندگی تعطیل نشستیم پای رادیو و دعواهای تو مجلسو گوش می کنیم… آخر شب تو حیاط، تنها گوشه ای که آنتن می داد و می شد اینترنتو چک کرد، نیم ساعتی نشستم… فردای اون روز پورمحمدی باید رای اعتماد بگیره… چه خوب که این روزها تلویزیون و همه چی خاموشه اینجا وگرنه که اسم پورمحمدی تو همچین شرایطی دردناک تر از چیزیه که بشه فکرشو کرد. خاله مهناز رو غروب ۲۴م مامان راضی کرد بره رای بده؛ حالا فکر کن تو همچین روزی بدون اینکه یک کلام حرف زده بشه از اون اعدام ها باز پورمحمدی قراره باشه تو فهرست دولت، حتی اگه بی خاصیت ترین پست کابینه باشه؛ که یک جور مهار اون درنده باشه. اسم از فتنه ۸۸ برده میشه اما هنوز کسی جرات نکرده تو صحن علنی مجلس از اعدام ها حرف بزنه؛ اعدام آدمایی که اگه یه درصد هم قبولشون نداشته باشیم باز نباید اینهمه سال کتمان می کردیم بودن و نبودنشون رو؛ که اونایی که قبل حصر موسوی همه ش می خواستن لهش کنن و منصوبش می کردن به اعدام ها نمی خواستند یادشون بیاد که شهریور همون سال موسوی استعفا داد و برای زمانی طولانی خودشو از کشتی نظام پیاده کرد؛ که بقیه نکردن… که فقط منتظری بود و موسوی که تاب نیاوردن؛ یادم افتاد به کمال پور موذن که اسم برده بود از موسوی تو مجلس و تو حرفای بچه ها خوندم. از مجاهدا هیچ وقت خوشم نیومده و مرام و منش سیاسی شون رو قبول نداشتم؛ حتی همیشه برام سخت بوده که فکر کنم خاله مهناز که با همه چی کنار میاد و در هیچی رادیکال نیست یک روزی طرفدارشون بوده اما نمی دونم چه چیزی باعث شد که یک ملت در مورد سرکوب اونها سکوت کنند؟ درست که خیانت همراهی با صدام و حمله به ایران رو کردند اما حق هر ایرانی بود که دست کم محاکمه ی اون ها رو ببینه… … تو مصر دوباره حمام خون راه افتاده، یادم به کشتار اخوان المسلمین میفته که دو سه تا عکسی دیدم ازش این چند روز. هرچقدر از اخوان المسلمین بدمون بیاد باید سکوت کرد در برابر کشتنشون؟ چی میشه که یه ملتی همه با هم تصمیم می گیرند یک موضوعی رو فراموش کنند؟ با فراموش کردنش با کتمانش راه برای تکرارش باز نمی شه؟ مردم آلمان هولوکاست رو فراموش نکردن؛ دائم به خودشون یادآوری کردن و می کنن حتی با پلاک های برنزی روی سنگفرش خیابون. این کارو می کنن که دیگه تکرار نشه… سعی می کنم احساساتی نباشم. سعی می کنم فکر کنم اصلا ما به همین آشتی ملی رای دادیم؛ به همین میل به سیاست ورزی. میل به سیاست ورزی با میل به فراموش کردن تاریخ یکیه؟ آیا می شه الان توقعات اینطوری داشت یا اوضاع خراب تر از این حرفهاست؟ سعی می کنم با خودم بگم اومدن نجفی و ظریف به تحمل اون بابا می ارزه؛ که سیاست عین یه والسه با دوقدم جلو سه قدم عقب و اینم از تو خبرها فهمیدم. مامان صدام زد و گفت ممکنه چند روز، فقط چند روز به خواسته ی این خونواده ای که انقدر برامون عزیزند احترام بگذارم و هرگونه خبر و چیزهای مربوط به سیاست رو بذارم کنار؟ بیام و بشینم کنار مهناز به یاد عمو کاظم شاهنامه و مثنوی خونی کنم؟ گفت این خواهش بزرگی نیست.

1919879_Page__2

گفتم باشه. سه روز بعدی به معاشرت نرم و آروم با خونواده و بخشیدن لباس های عمو به مسجد محل و کنترل کنجکاوی من گذشت. سه روز تلاش در نیشتر زدن به روح و چشم سنگ شده ی خاله مهناز. شب آخر توی حیاط نشستیم. فرزاد پسر دانشجوی همسایه اومد با یه پاکت که توش یه بطری بود. خاله بهش گفت که به پاکت سیگارم بگیره براش… آخر شبی نشستیم دوتایی تو حیاط با دو تا استکان؛ بی هیچ حرفی. خیال کردم استکان دوم برای منه. نبود. هیچ تعارفی بهم نزد. تا حالا ندیده بودم خاله مهناز عرق بخوره. نشست و هی دو تا استکانو پر میکرد یکی رو میرفت بالا و یکی توی باغچه می ریخت و یه چیزایی زیر لب می گفت… یه جور مناسک دیوانه وار. از پیک سوم کم کم اشکش راه افتاد؛ و بند نمیومد و کم کم شد فریاد؛ یه گریه ی هیستریک بعد ۲۴ سال… بغلش کردیم من و بابا و مامان و خاله بدری… با هم زار زدیم و مهناز تا صبح حرف زد؛ کلی حرف های نزده ی این سال ها. بعضیاش برام آشنا بود؛ از بازجویی ها که می گفت یادم می افتاد به بابک، یه یعقوب و مسعود و شیدا؛ شرمندگیش از زنده بودن رو تو اغلب نجات پیداکرده های کهریزک می شناسم…اون از سی خرداد خودش گفت من از سی خرداد خودمون؛ اون می گفت ما نمی دونستیم داریم چیکار می کنیم و شماها (ما) می دونستین… نگفته بود هیچ وقت اما گفت که ۲۵خرداد ۸۸ تو خیابون بوده و اولین بار سعی کرده ببخشه همه ی مردم شهر رو که ازشون یه دنیا رنجیده بود به خاطر سکوتشون؛ و یک بار دیده بود که سکوتشون فرق می کنه با اونچه سال ها آزارش داده بود… رنجش هاش تمومی نداشت از هم سلولی های سابقش، از اشرف نشین ها که هنوز گاهی رد اینا رو می زنن تا تلکه شون کنن؛ از همه ی شهر… از نسل ما، از نسل بعد ما… تلخ ترین شب این سال ها بود پریشب.
تو راه برگشت دیدم روحانی گفته یه عده اردوکشی خیابانی کردند و یک عده کهریزک ساختند… یعنی چی؟ یعنی این به اون در؟ یعنی این دو تا هم طرازن؟ کدوم نعل الان؟ کدوم میخ؟…مگه ما همون اردوکش های خیابونی به روحانی رای ندادیم؟… تلخ تر از اون بودم که بخوام منطقی باشم… گفتم خوب کردن عمو کاظم و خاله بدری که این همه سال هرچیزی مربوز به سیاست تو خونه شون قدغن بود؛ می خواستن از رنجشون کم کنن… نشد! حالشون بهتر نشد. حال ما یه روز بهتر می شه؟