آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ مرداد ۱۳۹۲

مانا پهلوان

سیاست


از دفاع مشروع تا اعدام در ایران


goldfield+gallows+080510

هم مارتین تریوان و هم جورج زیمرمن باید خوشحال باشند که درگیری میانشان در ایران، تهران یا هر شهر دیگری رخ نداد، زیرا آنجا نه از پوشش زنده جلسه محاکمه در بزرگ‌ترین شبکه‌های تلویزیونی خبری بود و نه از هیات منصفه، حالا گیریم که هر شش تن زن باشند و سفید پوست! اگر زیمرمن در یکی از خیابان‌های تهران مورد حمله تریوان قرار گرفته بود هم البته نه خبری از سلاح گرم بود و نه قانون «برسرجای خود ایستادن». براساس قوانین ایران دفاع باید با حمله متناسب باشد و خوب مشخص است که شلیک با اسلحه گرم به مردی که حتی چاقو هم در اختیار ندارد، از سوی قضات ایران پذیرفتنی نیست.
در ایران اما حرف اول و آخر پرونده‌های جنایی را اولیای دم مقتولان می‌زندد، آن‌ها که براساس قوانین اسلامیِ «خون در برابر خون» می‌توانند در مورد زنده ماندن یا مرگ کسی که قضات او را متهم شناخته‌اند، تصمیم بگیرند. آن‌ها هم چنین می‌توانند پول خونشان را بگیرند، مبلغی که هر ساله به طور رسمی توسط قوه قضاییه تعیین می‌شود و البته با نرخ تورم هم افزایش می‌یابد.
یکی از مشهور‌ترین پرونده‌های قتل به دلیل دفاع مشروع، در سال‌های اخیر پرونده بهنود شجاعی است، بهنود شجاعی متولد سال ۱۳۶۷ متهم بود که در ۲۷ مرداد سال ۸۴ هنگامی که نوجوان بود طی یک درگیری پسری ۱۹ ساله را در ونک پارک تهران مجروح و به قتل رسانده است. بهنود با تکه‌ای شیشه شکسته به سینه احسان کوفت، فردی که به گفته بهنود با چاقویی در دست به سوی او حمله کرده بود.
در پرونده بهنود اما در کنار بحث دفاع مشروع، بحث سن ارتکاب به جرم هم مطرح شده بود. اینجا، برخلاف پرونده زیمرمن و تریوان، این متهم بود که ۱۷ سال داشت. دو معاهده بین‌المللی میثاق حقوق کودک و میثاق حقوق مدنی و سیاسی، که ایران از جمله کشورهای امضاکننده آن است، اجرای حکم اعدام برای افراد زیر ۱۸ سال را ممنوع کرده است. ایران که این دو معاهده را امضا کرده اما از ترفند ویژه‌ای برای دور زدن آن استفاده می‌کند. در ایران متهم زیر ۱۸ سال را بازداشت می‌کنند، محاکمه می‌کنند، حکم اعدام برایش صادر می‌کند و می‌گذارند هجده ساله شود و بعد حکم اعدامش را اجرا می‌کنند. می‌گویند در کانون اصلاح و تربیت، تولد هجده سالگی تلخ‌ترین جشن تولد مته‌مان به قتل است.
پرونده بهنود شجاعی هم پس از ۱۸ ساله شدنش به اجرا احکام رفت. برخلاف پرونده زیمرمن و تریوان که در ایران اصلا مورد توجه قرار نگرفت اما در مورد بهنود شجاعی، رسانه‌های ایران، بسیار نوشتند. از بررسی و نقد و تحلیل اعدام نوجوانان گرفته تا بحث دفاع مشروع و هر چه می‌شد پیرامون این پرونده نوشت. افراد زیادی هم تلاش کردند تا رضایت اولیای دم پرونده را جلب کنند. براساس قوانین ایران اولیای دم پرونده می‌توانند با دریافت دیه، از اجرای حکم اعدام صرف نظر کنند. اما خانواده مقتول- احسان نصرالهی- نه با گفت‌و‌گو راضی شدند و نه پیشنهاد دیه، مادر احسان می‌گفت که تنها مرگ بهنود شجاعی است که آرامش را به او باز می‌گرداند.
با این همه وکیل بهنود شجاعی با استناد به اینکه بر بدن احسان دو جای زخم وجود داشت در صورتی که بهنود تنها وارد کردن یک ضربه را پذیرفته است. محمد مصطفائی، که بعد از صدور حکم اعدام وکالت پرونده بهنود را پذیرفت، از پزشکی قانونی خواست تا مشخص کند که آیا هر دو بریدگی با یک جسم برنده به مقتول وارد شده یا اینکه از دو جسم برنده استفاده شده است، چراکه در این صورت شخص دیگری نیز هنگام درگیری سلاح سرد در دست داشته، او با همین استدلال توانست زمان تعیین شده برای اجرا حکم اعدام بهنود را یک ماه به تعویق بیندازد. اما این اقدام هم بی‌نتیجه ماند و قضات تغییری در حکم اعدام صادر شده، ندادند. تنها حاصل این تعویق، بازگشتن بهنود شجاعی از پای چوبه دار بود، او بعد‌ها نوشت که گویا مرگ را تجربه کرده بود.
تلاش‌ها برای نجات بهنود شجاعی ادامه یافت، با دستور رئیس قوه قضاییه یک بار دیگر هم اجرای حکم اعدام بهنود به تعویق افتاد اما خانواده احسان رضایت ندادند. اینجا بود که هنرمندان وارد میدان شدند، آنها با اعلام شماره حسابی از مردم خواستند کمک های خود را برای پرداخت دیه به خانواده احسان به این حساب واریز کنند. حاصل این اقدام احضار آنها به دادگستری و تفهیم اتهام مبنی بر این بود که آنها «قصد تلطیف احساسات عمومی را داشته تا مردم تحت تاثیر قرار گرفته و برای یک مجرم و جانی ملاحظه به خرج دهند، در صورتی که این فرد قاتل بوده و حکمش برابر قانون، قصاص است.»
برای سومین بار زمان اعدام بهنود روز نوزدهم مهر ماه سال ۸۸ تعیین شد، دقیقا روز جهانی مبارزه با اعدام، محمد مصطفایی به همراه بیش از ۲۰۰ نفر از مردم عادی پیش از طلوع آفتاب در مقابل زندان جمع شدند تا شاید خانواده مقتول را راضی کنند تا از اعدام بهنود صرف نظر کنند. ساعاتی بعد اما مصطفایی، وکیل بهنود به رسانه ها گفت:« بعد از اذان صبح، بهنود شجایی به پای چوبه دار رفت و مادر و پدر مقتول چهارپایه ای را که برای اعدام در نظر گرفته بودند از زیر پای بهنود کشیدند و بهنود از دنیا رفت.»
بهنود شجاعی
نامه بهنود شجاعی که شب قبل از اعدامش نوشته شد
بنام خداوند بخشنده مهربان
ای کاش باد صدایم را می‌برد
ای کاش گنجشکانی که از بالای دیوار بلند زندان رد می‌شوند حرف‌هایم را می‌شنیدند و بر ایوان خانه شما می‌نشستند و برایتان بازگو می‌کردند.
بچه‌ای بودم تا چشم باز کردم مادرم رفت و فرشته نجاتم مرا تنها گذاشت. هیچگاه فکر نمی‌کردم بی‌مادری اینقدر سخت باشد. بیش از سه سال است که در کنج زندان نشسته‌ام و تمام خاطرات زندگی‌ام در یک روز خلاصه شده. سه سال است در یک روز زندگی می‌کنم. سه سال دائم مسیری را که آن روز رفتم می‌روم و هر چه تلاش می‌کنم که برگردم نمی‌شود. در خودم فرو می‌روم، در خودم فریاد می‌زنم، بخدا نمی‌خواستم چنین شود،‌ای خدا چرا چرا اینطور شد.
چرا تا آخرین لحظه عمرم شرمسار کسانی هستم که هنوز نتوانستم با آن‌ها سخن بگویم و بیان کنم که این بهنود آن موقع نفهمید چه شد. ولی امروز با تمام وجود از آنچه شده پشیمان است و هر روز سر بر خاک می‌ساید و هر روز از خدا تقاضای بخشش می‌کند.
من در طی این سال‌ها بار‌ها و بار‌ها در یک روز زندگی کردم و آن هم بد‌ترین روز زندگی‌ام. بار‌ها و بار‌ها مرده‌ام ولی باز نفس کشیدم و باز در انتظار مردن دوباره. بخدا هیچکس نمی‌داند سنگینی این بار چیست؟
همانگونه که هیچکس نمی‌داند داغ فرزند چیست؟
من شرمنده‌ای ابدی هستم که انسانی را، جوانی را، عزیزی را، و ….. آه چه بگویم.
ای کاش نمی‌رفتم، ای کاش …
دو بار مرا برای اجرای قصاص به سلول انفرادی بردند، شبهای تلخ و سرد و سنگینی بود. نمی‌دانم چه بگویم هزاران بار مردم. می‌خواستم گریه کنم، اشکی نبود. می‌خواستم ناله کنم، صدایی دروجودم باقی نبود. می‌خواستم در تنهایی مادرم را در آغوش بکشم و اشک بریزم ولی جز دیوار سفید و آهن سرد هیچ چیز نبود. به آخر عمری رسیدم که هیچ چیز جز تلخی از آن ندیده بودم و در پایانش جز بار شرمندگی و پشیمانی چیز دیگری برایم باقی نمانده بود.
زندانبان کلید را گرداند و گفت بر خیز وقت رفتن است. صدای کلید قلبم را لرزاند بیاد درد جانکاه شما افتادم، زمانی که فرزندتان را دیدید. مرا به محوطه زندان بردند تمام زندگیم در همین دقایق جلو چشمم گذشت و یاد فرزند شما افتادم که او هم چون من آرزوهای فراوانی داشت. زمانی که در پای چوبه دار به من گفتند، یک ماه فرصت داری تا رضایت بگیری با دیدن برادر آن مرحوم احسان عرق سرد خجالت بر پیشانیم نشست. مرا به زندان برگرداندند.
در سلولم بغضم ترکید. خدایا خدایا چگونه به آن‌ها بگویم شرمنده‌ام، شرمسارم.
شب با مادرم نجوا می‌کردم، مادر کجا رفتی؟ چرا زود مرا تنها گذاشتی؟
اگر تو بودی چه‌ها نمی‌شد، ای کاش بودی، ای کاش به در خانه آن‌ها می‌رفتی، ای کاش از آنان می‌خواستی در حق من بزرگی کنند، ای کاش از آنان می‌خواستی که این افتاده بر زمین ندامت و پشیمانی را در دست بگیرند و ای کاش …. ای کاش مادر، مادرم، اگر تو در کنارم بودی، هرگز این اتفاق برایم رخ نمی‌داد.
مادر در آن دیاری که هستی به دیدار احسان برو، تو در آنجا برایش مادری کن، من شرمنده اویم و می‌دانم درد بی‌مادری چیست.
خداوند مهر و محبت خود را در پدران و مادران ودیعه گذاشت و محبت والدین محبت خدایست. می‌دانم شما با مهر‌ترین و با مهربان‌ترین‌ها هستید و مهری که به فرزند عزیز از دست رفته خود دارید در دیگری بار بر من گشوده است. شاید این آخرین نامه من باشد و نمی‌دانم که به دست مهربان شما خواهد رسید یانه؟
اما تقاضا می‌کنم بدانید بهنود که سه سال است در تمام لحظات زندگی خود آرزو می‌کند تا شما را ببیند و به پایتان بیفتد و بگوید، بخدا آنچه گذاشت در فهمم نبود، بخدا نفهمیدم چه شد؟ بخدا شرمنده‌ام. شما هرچه بگوئید هر چه بخواهید حق دارید.
ای کاش گرمی مهر و نور محبت شما ذره‌ای بر من یخ کرده بتابد، ای کاش مرا ببخشید.
شرمنده روی شما
بهنود شجاعی