آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۲ تیر ۱۳۹۲

لونا شاد

اجتماع


والس در حرم


Luna Sain Germain Church May 2013(1)
لونا در کلیسای جرمین
با تمام احترامی که به کلیه مقدسات عالم و ادیان دارم دیگه اسم سن ژوزف می‌یاد سرم گیج
می‌ره و بالا می‌ارم، من که عاشق کلیسا‌ها هستم و همیشه توشون آرامش می‌گیرم، حاضر نشدم یک بار هم پامو توی کلیسای بیمارستان بذارم، سوفی یونس روان‌شناس بیمارستان هم که اومد سراغم که ببینه چرا یک ماه تمام نرفتم ببینمش، دلم آشوب شده بود، بهش گفتم ولم کن ایمانم رو از دست دادم…
سوفی: یک کم بهتر شدی بیا تمرین نفس کشیدن بهت بدم و باهم مدیتیت کنیم.
من: مدیتیشن به چه دردم می‌خوره، همش دارم عق می‌زنم و سرم گیج می‌ره. تبدیل شدم به یه آدم نصفه نیمه که همش مجبوره ادای آدمهای قوی را در بیاره.
سوفی: نفس عمیق بکش و یک کم ول کن خودتو، همه چیز به خودی خود می‌ره جلو، بیا منو ببین منتظرتم.

امروز صبح باز با حالت تهوع و استفراغ بیدار شدم، زکی یک هفته گذشته، پا شدم، دولا دولا رفتم توی دستشوئی و برگشتم روی تخت، دیدم تلفنم وایب می‌کنه :
شهریار: همش به فکرتم
من: آخی قربونت برم نگران نباش، خوب می‌شم، دارم خوب می‌شم ‪:) ‬
شهریار: ولی من حالم خیلی بده‪: (‬ ، همش روی قرص اعصابم، اینجا هم ماه رمضانه و گرمه و منم واقعا نمی‌فهمم من گاوم یا آدمای دور و برم!
من: آدمای دور و برت!
شهریار: ببین لونا، باورت نمی‌شه انقدر پرخاشگر شدم که یازده امام و قرآن و کتاب و کوفت و زهر مارشو همه رو به گه می‌کشم.
من: حالا کوتاه بیا !
شهریار: بقیه هم تنها کاری که می‌کنن ازم دوری می‌کنن که نکنه ترکش عذاب آسمانی من به اونا بخوره.

تا اونجائی که من یادمه شهریار آدم معتقدی بود، حتی یادمه یک بار شقایق بهش گفته بود کدوم خدا؟ برو بابا، از دست شقایق ناراحت شده و گفته بود من نمی‌تونم با آدمی که خدا را قبول نداره معاشرت کنم.
اومدم بهش بگم نه بابا، این حرفا چیه و اعتقاد مهمه، خدا همون خود آست و انرژی و مدیتیشن و یوگا و این حرفا که آرومش کنم، بجاش گفتم: ولی شهریار من امروزصبح داشتم فکر می‌کردم که چقدر دلم برای حرم امام رضا تنگ شده.
شهریار: من تا حالا توش نرفتم، هر بار هم که رفتیم بقیه رفتن تو من موندم دم در.
من: باید برگردی طرفش.
شهریار: مگه برگشتم ازش؟ من هنوز هم هستم.
من: نه نه، تو امید تو از دست دادی برای همین پرخاشگر شدی.
نمی‌دونم چرا آنقدر داشتم موعظه می‌کردم. انگار نه انگار که یک هفته پیش و تمام هفته و تمام این ماهی که گذشت خودم همین حرف‌ها رو می‌زدم. واقعا یهو دلم لک زده بود برای هر ثانیهٔ خاطراتم از مشهد و حرم و اون روز‌ها که یه آرزو داشتم، همش می‌خواستم به یکی تحویلشون بدم و برم.
آخرین باری که رفته بودم اونجا با مامان بودم، او برای عکاسی و یه سفر کاری می‌رفت مشهد، من را هم با خودش برد. حرم خیلی شلوغ بود، دم در که خانمه گیر داده بود و می‌گفت این نمی‌شه بره تو خارجیه! من از خنده مرده بودم، ‌گفتم به خدا من ایرونیم، اصفهانیم، بیا، مگه لهجه مو نمی‌بینی. خلاصه رفتیم تو و رفتیم وارد حرم، طرف زنونه اش شدیم. جمعیت غیر قابل تصور بود. یه خانمی داد می‌زد: کی سیده؟ کی سیده؟
بدون این که بدونم چرا سوال می‌کنه، احساس به دردبخوری کردم و گفتم: من من من !
و تا اومدم ببینم چه خبره یک سری زن ریختن روم، یه چیزائی می‌گفتن و سینه ام رو ماچ می‌کردن. مامان گفت: آهان امروز یه عیدی هست، مال سید‌ها فکر کنم، خوب ببین دیگه این رو به فال نیک بگیر.
منم داشتم این ضریح نگاه می‌کردم و خیز می‌گرفتم که برم خودم رو برسونم اونجا، دست بزنم، یه چند تا آرزو بکنم و برگردم. هر کاری کردم نشد، همینطوری که داشتم فشارمیدادم برم جلو یه خانمی با روسری و چادر و موهای جو گندمی کوتاه که یه پر هم دستش بود، زد بهم گفت: دخترم زور نزن، همینجور فقط خودت رو‌‌ رها کن توی موج جمعیت، می‌رسی به ضریح.
بقیه اش مثل والس بود.
وقتی رسیدم به ضریح هر چی فکر کردم، تمام آرزوهام رو یادم رفته بود…