آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۲ تیر ۱۳۹۲

حسن سربخشیان

اجتماع


بی‌خانمانی که تو از کنارش رد شدی، پدر من است!


Screen Shot 2013-06-27 at 2.40.21 PM
آماندا تترولت با آبیگال هورث از مجله ماری کلیر در باره پدرش می‌گوید.

به عنوان کودک، آماندا سعی می‌کرد پدرش را نفی کند، پدری که در میان زباله‌ها و ظروف کنسرو در یک پارک عمومی زندگی می‌کرد. اما وقتی شروع به عکاسی کرد خیلی چیز‌ها عوض شد.
آماندا می‌گوید: وقتی سه ساله بودم، پدرم سعی کرد با لخت راه رفتن در برف خودکشی کند، با اینکه جان سالم بدر برد اما باید انگشت پایش قطع می‌شد. از اولین خاطرات من از پدرم این بود که او کنار من با پای باند پیچی شده می‌لنگید. من گریه می‌کردم که چرا دیگراو و مادرم نمی‌توانند دستان من را از دو طرف بگیرند و تاب بدهند؟
مدتی بعد پدرم به خیابان‌های شهر مونترال نقل مکان کرد. او دچار شیزوفرنیا یا (روان گسیختگی) شده بود و معنایش این بود که نمی‌تواند، و در آینده نیز نخواهد توانست، در میان خانواده زندگی کند. او در خانه‌هایی که دولت در اختیارش قرار می‌داد به صورت موقتی زندگی می‌کرد.
بیماری او وارد مرحله جدیدی شده بود و او حتی اراده کار کردن هم نداشت. بد‌ترین حالت این بود که فراموش می‌کرد حمام کند وغذا بخورد. و حالا، در طول همه سی سال گذشته و از زمانی که من خردسال بودم تا حالا، او در پارک‌ها می‌خوابد.
در سال ۱۹۷۵ میلادی، پدر و مادرم برای اولین بار در دانشگاه مک گیل مونترال همدیگر را دیدند. فیل، پدرم ۲۱ سال داشت و مادرم ناتالی ۱۹ سال. پدرم شاعر بود و بورس تحصیلی بومی لئونارد کوهن مونترال را به عنوان یک استعداد بر‌تر کسب کرده بود. مادرم در رشته روان‌شناسی تحصیل می‌کرد. فیل خوش قیافه بود و کاریزما داشت. لاغر بود و هیکل ظریفی داشت. آن‌ها عاشق هم شدند و کم کم به زوجی جدا نشدنی تبدیل شدند.
پدرم اولین شکست خود را در بیست سالگی تجربه کرده بود و پزشکان روان گسیختگی‌اش را از‌‌‌ همان موقع تشخیص داده بودند، اما وقتی با مادرم آشنا شده بود کاملا خوب به نظر می‌رسید و رفتارش عادی بود. شرایط خوب تا دو سال ادامه داشت تا اینکه مادرم مرا حامله شد. در ماه ژوئن ۱۹۷۷ من به دنیا آمدم.
اما آرامش ادامه نیافت، بعد از کالج پدرم صداهایی را می‌شنید و شروع به رفتارهایی غیر عادی نمود.
مادرم تلاش می‌کرد مدرک دانشگاهی خود را بگیرد تا بتواند خرج زندگی را تامین کند و این زمانی بود که پدرم عقل خود را کاملا از دست داد و بدون لباس بر روی برف راه رفت.
او متوهم بود و نمی‌دانست که نیاز به روان پزشک دارد. نه تنها پدر و مادر پولدارش، بلکه حتی مادر من هم به او فشار نیاوردند که او نیاز به درمان دارد زیرا معتقد بودند درمان بیماری به رضایت فرد بیمار نیاز دارد.
الان من او را فیل صدا می‌زنم و او هنوز پدر من است…. دوستش دارم و هرگز دوست داشتنش را ترک نخواهم کرد. اما به عنوان فرزندش، عشق او برایم با عنصر قوی دیگری مخلوط است که من وحشت نامگذاری‌اش کرده‌ام.
مادر و من به یک آپارتمان یک خوابه در «وست مونت» – محله‌ای نه چندان خوب – نقل مکان کردیم. ‬بعد از هفته‌ها بی‌خبری، یک روز فیل در حالی که مست بود به در منزلمان آمد. مادرم به او غذا می‌داد و کمکش می‌کرد روی کاناپه دراز بکشد. بعضی وقت‌ها او خیلی آرام بود اما در بسیاری مواقع آمدنش با یک شبه انفجار همراه بود.

Scan
من از چشم‌های او که وحشی به نظر می‌رسیدند، می‌ترسیدم. او با لباس‌های کثیفش روی صندلی فلزی آبی رنگ قدیمی طوری می‌نشست که انگار هیچ حسی به هیچ کسی ندارد. چهره‌اش زشت شده بود و بدنش بوی بدی می‌داد. همیشه غم انگیز و ترسناک بود.
یکی از هذیان‌هایش این بود که او پسر ژاکلین کندی، زن سی و پنجمین رییس جمهور امریکا است و حتی به جزیره مارتا وینیارد (واقع در جنوب شهر بوستون و شمال نیویوک) رفته تا ژاکلین را پیدا کند. او حتی باور داشت که اتومبیل‌ها از شیاطین هستند و تلاش می‌کرد تا با پاره کردن تایر‌ها کنار گوش مادرم از ما حفاظت کند.
من در برابر رفت و آمد‌های او بی‌سرو صدا با نقاشی خودم را مشغول می‌کردم. حتی وقتی او ساکت بود و من در اتاق نشیمن بازی می‌کردم، با یک اشاره‌اش سر جای خود می‌نشستم.
مرتب او را تحت نظر داشتم و به مادرم گزارش می‌دادم: «مامان، او الان به سقف خیره شده.»
از دیوانگی و غیر قابل پیش بینی بودنش بدم می‌آمد و اینکه ما تنها بودیم، کلافه‌ام می‌کرد. کلا از پدرم نا‌امید شده بودم. هر وقت از خانه بیرون می‌رفت، نمی‌دانستیم آیا دوباره او را خواهیم دید یا نه.
آغاز بی‌خانمانی او‌‌ همان بیست دقیقه‌ای بود که در زمستانِ مونترال، بیرون از خانه ماند. با این همه گاهی خبری از زنده بودنش به ما می‌رسید، پلیس خبر می‌داد که او را در حالی که نیمه لخت بوده، دستگیر کرده است. مدام بازداشت می‌شد و آزادش می‌کردند. گاهی هم به مرکز مخصوص افراد روانی منتقل می‌شد.

amanda22
بزرگ‌تر که شدم، ترس من از فیل تبدیل به نوعی احساس شرم شد. وقتی نه سالم بود یک بار دیدم بیرون مدرسه‌ منتظرم ایستاده است. کثیف بود، با خودش حرف می‌زد و تلاش می‌کرد در بین تعداد زیاد کودکان مدرسه من را پیدا کند. من شوکه شده بودم. او در آغاز سی سالگی‌اش بود اما به نظر شکسته‌تر و ضعیفتر‬ می‌آمد. به سرعت از کنارش به گذشتم و خطاب دوستانم فریاد زدم که او یک غول دیوانه است.
یک بار دیگر وقتی ۱۵ سالم بود و با دوستان دخترم راه می‌رفتیم، او را دیدم که مشغول جمع آوری زباله است، روی خودم را برگرداندم و بی‌تفاوت به راهم ادامه دادم. دوستانم نمی‌دانستند چرا من این عکس العمل را نشان دادم. ‬
من در بهترین مدرسه عمومی مونترال درس می‌خواندم و زندگی کردن تنها با یکی از والدین در آنجا عجیب بود. اما چطور می‌توانستم راز خود را بر ملا کنم و بگویم که مرد بیمار ذهنی که در خیابان‌ها لباس زیر خود را به سرش می‌کشد پدر من است؟!
من یک بار به بهترین دوستم گفتم که پدر من شهر دیگری زندگی می‌کند. من هیچ مشاوری نداشتم. یک بار مشاور مدرسه را دیدم. می‌خواست به او بگویم که پدر من شیزوفرنی دارد، اما هق هق شدید گریه امانم نداد و نتوانستم حرفی بزنم. بطرز عجیبی مشاور هم دیگرنخواست من را ببیند و من هم هرگز برای حرف زدن با او، به آنجا برنگشتم.
مادرم تلاش می‌کرد همه چیز را در حالت عادی نگه دارد، ما معمولا شب‌ها کمی تلویزیون تماشا می‌کردیم. هنوزهم تک والدی بودن به این معنی است که تو معمولا تنها هستی و من تنها کاری که می‌کردم، سرکوب احساساتم بود.
بیماری شیزوفرنی می‌توانست ژنتیکی هم باشد و من گاهی فکر می‌کردم که نکند من هم مریض شوم. بنابر این افکارم را کنترل می‌کردم تا ببینم آیا رفتاری غیر عادی از من سر زده است یا نه؟ همواره این نگرانی را با خود داشتم، معمولا شیزوفرنی در زنان در سنین ۲۶ و یا ۲۷ سالگی خود را نشان می‌دهد.
وقتی نوجوان بودم، به منزل جدیدی اثاث کشی کردیم و تصمیم گرفتیم آدرسمان را به فیل ندهیم. قرار شد او را تنها در پارک یا کافه ببینیم و از دیوانگی‌هایش دور بمانیم. من انتظار پدربودن از او نداشتم، حتی انتظار چیزهای خیلی کوچکی که می‌توانست معانی بزرگی با خود داشته باشد مانند خریدن یک جفت گوشواره با پول خودش. او گاهی ۵ دلار به من می‌داد، هر چند ممکن بود به آن نیاز داشته باشد. مادرم می‌گفت من باید همیشه آن را قبول کنم.
نوزده ساله بودم که اتفاق غیر منتظره‌ای رخ داد، وقتی با فیل بیرون بودم، از او عکاسی کردم، دیدن تصویر سیاه و سفید فیل از پشت لنز، نگاه من را به او عوض کرد. این تصاویر، حقیقت دیگری را در باره پدرم به من نشان داد. این تصاویر شرم عمیقی را که در من وجود داشت از بین برد و فهمیدم که من از بودن خودم بیشتر شرمگین بودم تا از وجود فیل. دوربین، مرا با همه واقعیت مواجه کرد. دوستی با فیل و دوستی با خودم، در من آغاز شد.
در تمام طول زندگی‌ام می‌شنیدم که مردم می‌گویند بی‌خانمان‌ها بوی تعفن می‌دهند، آن‌ها باید کار کنند و شغلی داشته باشند‬… حالا بیشتر وقت‌هایی که با فیل هستم، غریبه‌ها از من می‌پرسند آیا او مزاحم من است؟
من با عکس‌هایم می‌خواهم نشان دهم، مردم باور داشته باشند یا نه، فیل وجود دارد. من نمی‌خواهم او را پنهان کنم یا تصویری غیر واقعی از او نمایش دهم، اما به نظرم رونمایی از او و نوع زندگیش کاری ارزشمند است.
من از فیل عکس می‌گیرم، شعر‌هایش را می‌نویسم و فلوت او را می‌نوازم. ‬. من از او وقتی با پرندگان و درختانی که دوست دارد حرف می‌زند، عکس می‌گیرم، و مهم‌تر اینکه من از همه‌مان عکس می‌گیرم، از فیل، مادرم و خودم، از «خانواده‌ام».
اکنون ۳۳ ساله‌ و یک عکاس حرفه‌ای هستم، در هند و نیویورک زندگی می‌کنم. این روز‌ها در مونترال، تقریبا هر هفته فیل را می‌بینم. او دهه پنجم عمرش را سپری می‌کند. بیماری‌اش بالا و پایین می‌رود. هنوز الکلی و هنوز تحت حمایت دولت است. فیل مدیتیشن انجام می‌دهد و می‌گوید این کار به او این امکان را می‌دهد که به صدا‌هایی که می‌شنود تصوراتی معنا دار ببخشد.
می‌خواهم بگویم الان همه چیز خیلی خوب است، هر چند نمی‌تواند واقعی باشد. فیل هنوز فراموش می‌کند و من هنوز خیلی با او مشکل دارم. اما حالا همه چیز را قبول می‌کنم. من فیل را دوست دارم و خوشحالم که به تمام دنیا بگویم او پدر من است.