آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۲ خرداد ۱۳۹۲

لیلی ماهارن

اجتماع


پرانتزباز، یادداشتی برای ارمیا از زنی محجبه که حجابش را برداشت


پرانتز باز

سال‌ها تجربه چادر سر کردن و پوشاندن موهای سرم جلوی نامحرم در حالی که دلم می‌خواست سرخوشانه مو‌هایم را به طلایی آفتاب بسپارم مرا بالاخره وادار کرد که قدم به قدم با حجاب خداحافظی کنم و این بازی برخلاف قاعده کم هزینه نداشت. اما بعد‌ها خواهرانم گفتند که تو جاده صاف کن ما شدی و بعد از تو ما آزاد‌تر زندگی کردیم.

دو سال اول دانشگاه با چادر وارد دانشگاه تهران شدم. یادم هست که هر بار که در کنار دوستانم که هیچ کدام چادری نبودند می‌نشستم احساس خجالت می‌کردم. چادری را که به سر داشتم نه از روی اعتقاد که از روی اجبار انتخاب کرده بودم و همین باعث می‌شد از حمل هر روزه این پارچه سیاه بر سرم احساس شرم داشته باشم. وقتی بعد از دوسال ازدواج کردم و همسرم مرا مختار گذاشت که هر جور دوست دارم بپوشم و زندگی کنم باز نتوانستم تا مدت‌ها از این حس سیاه فرار کنم. از «قضاوت» می‌ترسیدم. همیشه و همه جا شنیده بودم که به بچه‌هایی که ظاهرشان در سالهای اولیه دانشگاه عوض می‌شد برچسب‌های مختلف می‌زدند: «تازه به دوران رسیده»، «تهران ندیده»، «جو گیر»، «فاحشه» و…

نمی‌دانستم روزی که چادر را از سر بر‌دارم استاد‌هایم، همکلاسی‌ام رضا که در حال ترجمه کتابی از هابرماس بود، دوستانم و حتی آبدارچی دانشکده به من به چه چشمی نگاه خواهند کرد. چنان خجالت می‌کشیدم که حتی از فکر کردن به این سوژه هم فرار می‌کردم.

با وجود آنکه تقریبا در مهمانی‌هایی که با همسرم می‌رفتم حجاب درستی نداشتم و شالی‌‌‌ رها به سر می‌کردم اما هنوز دو جا حجاب کامل داشتم: خانه پدری و دانشگاه. صبح‌ها پیش از آنکه راه پله خانه را تا خیابان و خیابان را تا دانشگاه تهران بپیمایم، چادر سیاه تا شده روی میز اتو دچار تهوع‌ام می‌کرد.

تا اینکه یک شب با همسرم به رستورانی رفته بودم و شال سفید زیبایی به سر داشتم با آرایشی ملایم، چند نفر از هم دانشکده‌ای‌هایم مرا دیدند. سراپا سرخ شدم و سرم سوت می‌کشید. دوست نداشتم بیشتر در رستوران بمانم و از همسرم خواستم زود‌تر از رستوران برویم. آن شب در برابر سوال‌های مدام همسرم فقط اشک ریختم. او معتقد بود من باید تکلیف خودم را روشن کنم و از این بازی که فقط خودم را آزار می‌دهد دست بردارم. او معتقد بود یا رومی روم یا زنگی زنگ! و در برابر تمام توجیهات من فقط می‌گفت: «خودت باش.»

صبح روز بعد وقتی با سرعت پله‌های دانشگاه را بالا می‌رفتم پاشنه کفشم به درز چادرم گیر کرد و نه تنها چادر که مقنعه هم از سرم کشیده شد و من بی‌حجاب وسط تالار دانشکده مضحکه پسرانی شدم که بلند بلند می‌خندیدند و متلک می‌گفتند؛ متلک‌هایی بعضا رکیک و تلخ که چادرم را نشانه گرفته بودند. هیچکدام از آن‌ها اما نمی‌دانستند که من هیچ اعتقادی به آن چادر ندارم. شب وقتی داستان را برای همسرم تعریف کردم تنها یک پاسخ شنیدم: «چادر را بردار»

تمام شب نخوابیدم. صبح از میان مانتو‌هایم بلند‌ترین و گشاد‌ترین را انتخاب کردم. یک روسری بزرگ سیاه هم انتخاب کردم. هیچ آرایشی نداشتم. حس می‌کردم برای مبارزه می‌روم نه برای درس.

آن روز و چند روز بعد از آن همه دانشکده برایم شده بودند دو چشم. چشم‌های خیره، پرسشگر، تمسخر کنان، بی‌رحم. هیچ چشمی اما بی‌اعتنا نبود.

اول در برابر دوستانم خواستم دلیلی بیاورم. گرمای هوا، عدم اعتقادم به چادر و ریا کاری، خواست همسرم. اما در برابر همه این جملات پاسخی یکسان می‌شنیدم. پاسخی که بعد‌ها در میان پچ پچ دوستانم چیز دیگری بود. همه می‌گفتند خوب کاری کردی. هر جور دوست داری زندگی کن. به کسی چه ربط دارد و از این قصه‌ها. اما پشت سر حرف‌هایی از جنس دیگر رد و بدل شده بود و حتی ماجرا تا طلاق من، ارتباطم با مردی دیگر و خواست او مبنی بر بی‌حجابی من پیش رفت. بعضی متلک می‌انداختند که در چادر خوشگل‌تر بودم و سکسی‌تر. بعضی می‌گفتند پرده بر انداخته‌ام. بعضی فقط پوزخند می‌زدند. رضا حتی نگاهم هم نمی‌کرد!

ظاهرا ارمیا هم دانشکده‌ای من بوده. درست در‌‌‌ همان سال‌ها که من آنجا درس می‌خواندم. فکر می‌کنم او هم یکی از دختران محجبه دانشکده ادبیات بوده. با‌‌‌ همان داستان سالهای اصلاحات و مقاومت‌ها و پذیرش‌ها، بچه‌هایی از بطن خانواده‌های سنتی و مذهبی، با پیشینه‌ای انقلابی که به همه آن آرمان‌ها و اصول پشت پا زدند و راهی دیگر گزیدند.

وقتی او را با حجابی نیم بند و به قول مادرم «الکی» روی صحنه برنامه «آکادمی گوگوش» دیدم، اول خوشحال شدم که یک زن محجبه بر خلاف همه باور‌ها و سنت‌های دست و پا گیر این جسارت را داشته که بیاید و آواز بخواند آنهم در چنین برنامه‌ای. بعد یادم خودم افتادم وقتی مادرم بالاخره مرا بی‌چادر دید. او که زنی مذهبی است هیچ وقت شال مرا، آرایشم را و مانتوهای تنگ‌ام را حجاب نمی‌دانست و معتقد بود من بی‌حجابم حتی اگر مو‌هایم را پوشانده‌ام. می‌گفت این‌ها همه‌اش بازی است. وقتی اینقدر تنگ می‌پوشی به این حجاب نمی‌گویند. ارمیا عشوه و غمزه داشت، گلوی باز داشت، لباس تنگ داشت. اگر مادرم این برنامه را می‌دید حتما می‌گفت خودش را مسخره کرده یا خدا را؟

از این فکر درگیر فکر دیگری شدم. آیا ارمیا واقعا به این تکه پارچه اعتقاد دارد یا فقط حفظ ظاهر است؟ آیا جنگیدن و نه گفتن به خانواده و سنن و… آنهم در آلمان و با شوهری آلمانی اما مسلمان، این قدر سخت است که او حاضر نشده و یا توانش را نداشته که روسری را از سر بردارد؟

آیا ارمیا از حجابش برای توجه دیگران استفاده کرده؟ آیا؟ آیا؟ آیا… وقتی در جدال با همه این فکر‌ها و قضاوت‌ها بودم یاد خودم افتادم. سال‌ها قبل روزی که برای اولین بار بدون چادر وارد دانشکده شدم و با بی‌رحمی قضاوتم کردند. تلخی قضاوتی که تا همین حالا با من است. همه جدال من بر سر داشتن یا نداشتن چادر را تنها از منظر یک تغییر می‌دیدند و بس. آن‌ها اما نمی‌دانستند پشت این اتفاق چقدر ماجرا، تنش، بغض، دوراهی و تحقیر نهفته است.