آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۰ خرداد ۱۳۹۲

مجله تابلو

اجتماع


رویای نیمه تمام/ دانشگاه زیر زمینی بهاییان


دانشگاه بهایی

امین مدرس
این چند پردهٔ کوتاه از زندگی پسری است که چند ماه پس از پایان جنگ ایران و عراق، چند ماه پس از اعدام‌های سال ۶۷ و در سال‌های خفقان این کشور به دنیا آمد، مثل هزار‌ها کودکی که در آن روز‌ها به دنیا می‌آمدند، اما یک تفاوت بین او و بسیاری از کودکان دیگر وجود داشت؛ او در یک خانوادهٔ بهائی به دنیا آمده بود. اتفاقی که آیندهٔ او و بسیاری دیگر چون او را برای همیشه تغییر داد.
پردهٔ اول – مدرسه
پسرک متولد شدهٔ سال‌های خفقان، در میانه‌های ده‌ههٔ ۷۰ به مدرسه می‌رود، جایی در قلب تهران، پایتخت دود و گوگرد. دوران مدرسه ابتدایی برای او هم مانند تمام هم کلاسی‌ها است با تفاوت‌هایی به ظاهر کوچک، مثلا قرار است در مدرسه نماز جماعت بخوانند، اما خانوادهٔ پسرک که بهائی است می‌گویند که آن‌ها نباید در نماز جماعت شرکت کنند. خانواده‌اش با مدیر مدرسه صحبت می‌کند و اجازه می‌گیرند تا او در زنگ نماز، مدرسه را ترک کند، اما حالا پسرک دیگر فهمیده است که با بقیه فرق دارد، فهمیده است که در چیزی که اصلا نمی‌داند چیست و نامش دین است با بقیه فرق دارد و باید هر هفته بعضا به بهانه‌های دروغ برای دوستانش در زنگ نماز جماعت، مدرسه را ترک کند.
پسرک بزرگ‌تر می‌شود، راهنمایی و دبیرستان، تفاوت‌ها برایش معنی دار‌تر می‌شود؛ مثلا می‌داند که چون در خانواده بهائی به دنیا آمده است، بهائی است، پس نمی‌تواند در برخی از مدارس خاص تحصیل کند حتی اگر امتحان ورودی آن‌ها را قبول شود. او دیگر می‌داند که چون بهائی است و در اقلیت، باید در مقابل توهین‌های معلم دینی سرش را پایین بندازد.
با
تمام این تفاوت‌ها، این دوران می‌گذرد.

پردهٔ دوم – پشت کنکور
پیش‌دانشگاهی آغاز شده است، او و بسیاری از همسن و سالانش در تب کنکوری که قرار است چند ماهِ دیگر برگزار شوند، گرفتارند. باید درس بخوانند؛ جامعه تلقین کرده است که چند ماه درس بخوانید تا در رقابت ۴ ساعتهٔ سراسر نابرابر کنکور موفق شوید، تا تنها عده‌ای محدودی از شما بتوانند از امکانات جامعه استفاده کنند!
پسرک درگیر درس خواندن است، دیفرانسیل، فیزیک، زبان، تعلیمات دینی و… باید خوانده شوند. باید چند ماه بخواند و در چند ساعت جواب پس دهد، مثل تمام هم سن و سالانش. اما باز هم تفاوتی بین درس خواندن او با بقیه هست، یک ترس، یک ترس به قدمت ۳۰ سال…. ترس ماندن پشت کنکور به خاطر اینکه در خانوادهٔ بهائی به دنیا آمده‌ای و قوانین نانوشته می‌گویند نباید تو درس بخوانی.
اما امید همیشه زنده است، حتی در سیاه‌ترین روز‌ها به خصوص که چند سالی است که کم کم بهائیان را به دانشگاه راه می‌دهند، و حداقل می‌گذارند در کنکور شرکت کنند. پسرک به هر حال راهی جز درس خواندن ندارد و باید بخواند به این امید که اگر در دانشگاه پذیرفته شد، بگذارند به دانشگاه برود.

روز‌ها یکی پس از دیگری طی می‌شود، کلاس، تست، کتاب و….. ترس

پردهٔ سوم – کنکور
همهٔ آن‌ها که قصد دارند به صورت جدی در این امتحان سراسر نابرابر کنکور وارد شوند تقریبا آماده هستند. تیرماه ۸۶ است، روز‌ها و شب‌های آخر منتهی با کنکور در حال سپری شدن است که یک شوک وارد می‌شود، در کارت ورود به جلسه بر خلاف چند سال پیش که رو به روی «معارف پاسخ‌داده شده» و یا چیزی مشابه کلمهٔ اسلام درج می‌شد، این بار روبروی کلمه‌ مذهب، اسلام ذکر شده است. شاید هم تمام این‌ها شایعه و توهم باشد اما آنقدر در بین بیش از ۱۰۰۰ داوطلب بهائی کنکور آن سال می‌پیچد که جامعهٔ بهائی مجبور می‌شود که به همه بگوید که به هر حال در کنکور امسال شرکت کنید. چون سال‌ها بود بهائیان به دلایل مختلف از جمله اینکه کلمهٔ مذهب در فرم کنکور برای آن‌ها به اجبار اسلام زده می‌شد از شرکت در کنکور محروم می‌شدند، اما مدتی بود که تلاش‌های داخلی و بین‌المللی بعضی موانع را تا حدی اصلاح کرده بود و بسیاری فکر می‌کردند که این تغییر در کارت کنکور به نشانهٔ بازگشت فشارهاست.
با تمام فراز و نشیب‌هایش پسرک در امتحان کنکور شرکت می‌کند.

پردهٔ چهارم – اعلام نتیجه کنکور
قرار است نتایج کنکور در سایت سازمان سنجش اعلام شود. شب اعلام نتایج بسیاری استرس دارند، استرس رتبه. اما باز هم استرسی متفاوت برای پسرک وجود دارد، استرس ماندن پشت کنکور نه به خاطر نیاوردن رتبه، استرس رد شدن به دلیل مذهب.
صبح زود بیدار می‌شود، کامپیو‌تر را روشن می‌کند، با هزار زحمت وارد سایت سنجش می‌شود، شماره کارت، شماره شرکت در جلسه، نام و نام خانوادگی، سوال امنیتی را وارد می‌کند…. دکمهٔ جستجو را می‌زند…. مرورگر بعد از چند ثانیه مجددا‌‌‌ همان صفحه را نشان می‌دهد، بدون نشان دادن رتبه. شاید اشتباهی شده است، مجددا اطلاعات را وارد می‌کند اما باز همین اتفاق می‌‎افتد و باز اطلاعات را وارد می‌کند و باز‌‌‌ همان صفحهٔ کذایی، توجه‌اش به یک عبارت قرمز بالای آن صفحه جلب می‌شود: «نقص پرونده، برای اطلاعات بیشتر با سازمان سنجش کرج مکاتبه کنید»
شاید اشتباهی شده است، به چند تن از دوستانش بهائی و مسلمانش زنگ می‌زند، بسیاری از دوستان بهائیش نقص پرونده خورده‌اند و کارنامه دوستان مسلمانش داده شده است. گویا آن ترس به حقیقت پیوسته است. نمی‌تواند درس بخواند….
پیگیری‌ها شروع می‌شود، سازمان سنجش کرج، تهران، مجلس، کمیسیون اصل ۹۰، کانون مدافعان حقوق بشر و…. بعضی قول پیگیری می‌دهند و بعضی‌ها مستقیم می‌گویند، «بهائی‌ها حق ورود به دانشگاه را ندارند»
چند هفته می‌گذرد، همه چیز تمام شده است، پیگیری‌ها به جایی نمی‌رسد، رویای دانشگاه دود شده است…

دانشگاه بهائی 2

پردهٔ پنجم – موسسهٔ علمی، دانشگاه آنلاین بهائیان
موسسه علمی پسرک و اکثر محرومین از تحصیل بهائی را پذیرفته است، پسرک مهندسی کامپیو‌تر قبول شده است. بهتر از هیچی است…

دانشگاه شروع می‌‍شود، دانشگاهی زیر زمینی، محلی در پونک، چهاردیواری است که باید دانشجو‌ها برای کلاس‌هایشان در طول یک ترم ۶ دورهٔ یک هفته‌ای به آنجا بروند. در مقیاس بسیار بسیار کوچک‌تر شبیه دانشگاه‌های بیرون است، دانشجویانی در رشته‌های مختلف ولی همگی بهائی آنجا هستند، تفریحاتش هست، کلاس‌هایش هست… کلاس‌هایی که پیچانده می‌شود، دوستی‌هایی که شکل می‌گیرد، عشق‌هایی که ایجاد می‌شود…..

پردهٔ ششم – دانشگاه آنلاین
ترم یک تمام شده و تعطیلات بین دو ترم است، اواخر اسفند ماه ۸۶ است که خبر می‌رسد موسسه علمی غیرقانونی اعلام شده است، محل دانشگاه پلمپ شده است. همه گیج هستند که حالا چه می‌شود….
ترم جدید چند هفته‌ای دیر‌تر آغاز می‌شود، می‌گویند به خاطر شرایط پیش آمده دانشگاه باید به سمت آموزش آنلاین پیش برود، دیگر جایی برای برگزاری کلاس‌ها نمانده است غیر از خانهٔ بهائیان مقیم تهران، حتی شاید زیرزمین‌هایشان!
قبلا در طول یک ترم در ۶ دوره یک هفته‌ای باید دانشجویان به تهران می‌آمدند و در کلاس‌ها شرکت می‌کردند اما حالا گفتند ۲ دوره. همه چیز بهم ریخته است، می‌گویند کلاس‌ها باید آنلاین برگزار شود اما بسیاری از دانشجویان دسترسی به اینترنت پر سرعت ندارند. اوضاع وخیم است.
ترم دو با تمام سختی‌هایش تمام می‌شود. ترم سوم آغاز می‌شود، می‌گویند دانشگاه ترکیبی از دانشگاه آنلاین و حضوری است با ۴ دوره حضوری و کلاس‌های آنلاین. ریزش‌ها شروع شده است، بسیاری نمی‌توانند با این شیوه درس بخوانند، راه حل ساده است انصراف می‌دهند می‌روند پی زندگیشان شاید در داخل مرزهای این کشور، شاید آن سوی آب‌ها، اما مهم یک چیز است، رویای تحصیل برای خیلی‌هایشان تمام شده است.
ترم‌ها یکی یکی می‌گذرد، کم کم پسرک و دوستانش یاد گرفته‌اند که برای از بین بردن این رخوت باید خودشان کاری کنند. فعالیت دانشجویی تعریف می‌کنند، تفریح، مسافرت، کوه، مسابقات فوتبال، کمک به دانشجویان سال پایینی، نشریه، همایش و…. برای ارتباط نسلی از جوانان ۲۰ و چند ساله‌ای که زندگیشان پای کامپیوتر‌هایشان تعریف شده است و اینترنتی با سرعت صفر.

پردهٔ هفتم – خردادماه۹۰
فضا دارد بهتر می‌شود اما انگار آن‌ها باید سختی بکشند و در محرومیت باشند. اول خرداد ماه سال ۹۰ و شوک مجدد، تعدادی از مسئولین و اساتید همین دانشگاه نیمه حضوری نیمه آنلاین بازداشت می‌شوند، بسیاری از‌‌‌ همان کلاس‌های نیم‌بند تعطیل می‌شوند، آزمایشگاه‌‌ها پلمپ می‌شوند. بسیاری از دانشجویان می‌ترسند به تهران بیایند، همه چیز بهم ریخته است، کسی نمی‌داند چه کار کند. همه چیز دوباره خراب می‌شود، دوباره فضای ناامیدی، دوباره رخوت و باز انصراف برای آن‌ها که تصمیم می‌گیرند از این دانشگاه بروند تا جایی دیگر آروز‌هایشان را دنبال کنند، شاید اینور مرز، شاید آن طرف ولی یک بار دیگر برای آنهایی که هنوز رویای تحصیل داشتند، این رویا هم نیمه تمام ماند.

پردهٔ هشتم – ادامه بدبختی
دو سال از آن ماجرا می‌گذرد اما اوضاع هنوز به حالت عادی برنگشته است… هنوز خیلی‌ها ناامیدند، هم به خاطر محرومیت‌های اقلیت بودن هم به تاثر از جامعهٔ بزرگ‌تر سرکوب شده.

اما پسرک هنوز بعد از ۵ سال درسش را تمام نکرده است، سه واحد تز لیسانسش مانده و یک سال است سراغش نرفته است، شاید به خاطر اینکه هر بار کتاب‌هایش را ببیند، هر بار کسی ازش بپرسد مدرکش چیست، هر بار که ایمیلی از دانشگاه دریافت کند، باز طعم محرومیت از تحصیل رابه یاد می‌آورد، شاید پسرک دیگر نمی‌تواند زجر نکشد، زجر محرومیت از تحصیل.