آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۵ خرداد ۱۳۹۲

مهتاب مفخم

وبلاگ


من به اندازه اونها چپ نبودم


rocktur_roger_waters_banner

۳۲ نفر از دوستام و کسانی که می‌شناسم رفته بودند کنسرت راجر واترز؛ دفتر تقریبا خالی بود هفتهٔ پیش. تو این ۳۲ نفر فقط ۷ تاشون از دفتر ۱۰ نفره‌‌ی ما بودند. حتی سرور، بی‌سروصدا‌ترین همکارمون که همیشه سرش به کارشه و با هدفونش شجریان گوش می‌ده هم رفت. عکساشون را می‌‌دیدم رو اینستاگرام و فیس‌بوک؛ عکسای تو کنسرت یا طول روز با شلوارک یا تاپ، ولو و آبجو به دست تو خیابون اسقلال و میدون تقسیم استانبول؛ یا کنار گرافیتی‌های به جا مونده روی در و دیوار استانبول بعد از این شلوغی‌های اخیر. تو عکس‌ها می‌خندند و شادند و خوبه که غیر از غر و ناله‌های همیشگی وقتی حالشون خوبه را هم با دوست‌ها شریک می‌شوند. بابک رو واتز اپ برام از تو کنسرت دایم عکس می‌گرفت و می‌فرستاد؛ از اون صحنه‌ای که عکس بزرگ ندا توی یک کادر دایره روی پرده بود یا تصویر آجرچین‌هایی که سعیدی سیرجانی و سهراب اعرابی و فریدون فرخزاد داشت… یک کم فلو بود عکس‌ها به خاطر سرعت و شلوغی و همه‌چی اما من نگاه که می‌کردم به نظرم می‌رسید انگار از پشت یک پرده اشک می‌بینم تصویرو؛ حس و حالی که اگه اونجا بودم هم احتمالا تصویرو همونجوری می‌دیدم. شب بابک از توی هتل -از توی لابی- باهام اسکایپ کرد و گفت شعار مرگ بر دیکتاتور هم دادند توی سالن… که کل کنسرت براش مفهوم ترکیب هنر بوده و اکتیویسم. گفت خیلی خری که نیومدی. گفت جام خیلی خالیه و تو هر کوچه پس‌کوچه‌ای یه آشنا می‌بینه که همه هم احوال منو می‌پرسن.

هفتهٔ پیش همه‌شون گیر سه پیچ داده بودن که منم برم استانبول. گفتم بابا پول ندارم. گفتن ما قرض می‌دیم تو بعدا بده به ما. متوجه نمی‌شدن که می‌گم پول ندارم نه اینکه الان تو حسابم ندارم یعنی جا برای همچین خرجی برای خودم ندارم. گفتم بابا شما برین، من باید اینجا باشم که تنفیذ و تحلیف برگزار شه خیالم راحت باشه که احمدی خلاصه بای بای. اینو گفتم که در بحث بسته شه اما راستش موندم که چطور همه تمام‌وقت دارن از بی‌پولی می‌نالن و هرکی رو هم که می‌شناسم الان رفته کنسرت. پس مفهوم من که چندان هم غر بی‌پولی نمی‌زنم با بقیه لابد فرق داره. من وقتی نتونم پول قبض موبایلم رو که کلش می‌شه ۳۰- ۴۰ تومن هم بدم دیگه می‌شه برام بی‌پولی اما بقیه هی می‌نالن و هی ماشین عوض می‌کنن! همه می‌نالن از گرونی کتاب و بلیط تئا‌تر و کنسرت اما کافه که می‌ریم دونگ هرکس می‌شه ۲۵-۳۰ تومن. این یعنی اولویت‌های آدما فرق داره و مفهوم و آستانه‌شون از بی‌پولی.

بابک کل هزینه‌ی سفر و بلیط کنسرت هدیه‌ی تولد داده به دوست‌دخترش که ما تا حالا ندیدیمش و قرار بود تو این سفر رونمایی بشه. هیچوقت نفهمیده بودیم چرا تو این ۵ ماه اخیر هیچ‌جا نمیاردش. فکر می‌کردیم لابد خونواده‌ی محدودی داره اما با توجه به الان که داره سفر میره با دوست‌پسر معلومه همچین محدود هم نیست. بچه‌ها ۸ تایی یه آپارتمان اجاره کردن و بابک و دوست‌دخترش رفتن هتل چون گفته بوده که من دوست‌هاتو نمی‌‌شناسم و باهاشون راحت نیستم. شیوا می‌گفت نخیر می‌خواسته حداکثر بهره‌برداری از هدیه تولدشو بکنه و صرفه‌جویی نکنه! گفتم بدجنسی نکن! حالا چشمتون ور نمی‌داره ببینین بابک یه هفته صفا کنه؟ شیوا زنگ زد که دختره اسم تو میاد قاطی می‌کنه از بس این بابک ابله همه‌جا میگه جای تو خالی و هر آبجو رو به سلامتی تو میزنه و میگه به سلامتی مهتاب خر که نیومد گند زد به حالمون! من که دیگه عادت کردم به حسادت همسرها و دوست‌دخترهای دوستها و همکارام که نمی‌فهمن همین‌که اون‌ها الان تو اون رابطه هستند و نه من، یعنی که جای حسادتی نیست. یعنی پسرها ممکنه دختری با روحیه‌ی من رو تحسین کنن و حال کنن از رفاقتم و استقلالم و هی کمپلیمان بدن به درکم و پا بودن و باحال بودن و از این دری‌وری‌ها اما تهش ترجیح می‌دن یه مدل دیگه رو به عنوان پارتنر انتخاب کنن! یکی که زن باشه حسابی و لوس باشه یه کم و دایم یه‌چیزی ازشون بخواد و بازی و قهر و آشتی و … بی‌خیال!

تو این هفته اما همین کنسرت و کم آوردن توی همراهی با بچه‌هایی که همه‌جا باهمیم یک‌جورایی حالمو بد کرده. بداخلاقم و به زمین و زمان فحش می‌دم. صادق هم رفته و دور از چشم اون با خیال راحت از «ما که از اول گفتیم» و «دیدین؟» و… این‌ها به پورمحمدی برای وزارت اطلاعات فحش می‌دم. هی سعی می‌کنم آماری از علی جنتی -که همه فقط می‌دونن مثل باباش نیست! – در بیارم و کلش رسیدم به نمایشگاه مسخرهٔ ایرانین کانتمپرری آرتی که تو فرنگ سازمان تحت نظارت ایشون برگزار کرده و توش صنایع دستی نشون داده!… سر رای اعتماد‌ها و کل کردن برای اون چند تا وزیر درست و درمون به خودم و همه‌مون و زمین و زمان فحش می‌دم که دو سال پیش تحریم کردیم انتخابات مجلسو واین نماینده‌های داغون الان نمی‌ذارن ۴ تا وزیر درست بمونه تو کابینه! نمی‌دونم بداخلاقیم از اینه؟ از یادآوری کتک خوردن تو خیابون جمهوری روز تحلیف ۴ سال پیش و تصویر زمین خونی خیابون سپهسالار؟ یا موندنم تنهایی تو تهرانی که تا ساعت ۹ کافه‌ها و رستوراناش بسته‌س و گرمه و کلافه‌ام در حالی‌که دوستام با رکابی ولو شدن تو بارهای اونور دارن شات می‌زنن؟ تهران بدون دوست‌هام بازم تهرانیه که دوستش دارم؟ درختاش و ساختمونای آجری رو به انقراضشو و خیابون ولیعصرشو می‌خوام وقتی هیچکسی نیست که باهاش راه برم و بخندم؟ بدجور عبوس و بداخلاقم… پریروز رفتم که تنهایی برم تئا‌تر. دم ایرانشهر فرزادو دیدم یکی از بچه‌های چپ دو آتیشه که سر انتخابات از هم زیاد شاکی شدیم. پسر خوبیه منهای متلک‌هایی که تو هر فرصتی می‌ندازه بهمون محض کار کردن دفترمون تو پروژه‌های کوچیک با دو تا شرکت تبلیغاتی‌های گنده که به نظرش داره از کثافت سرمایه‌داری تغذیه می‌کنه. جین تنگ پوشیده بود و یه تی‌شرت سفید که تصویر یه ماسک گاز اشک‌آور روش بود و یه نوشته به ترکی. فهمیدم اونم کنسرت بوده. صورتش و بازوهاش حسابی برنزه شده بود و تی‌شرت سفیده بهش می‌اومد. خندید. دندوناش ردیف و سفید تو صورت برنزه و چشمهای عسلیش درخشید. گفت کجایی تو؟ تو استانبول از آشنا‌ها هرکی رو دیدم پرسیدم تو اومدی یا نه؟ چرا نیومدی؟ اگه بدونی چه حالی بود تصویر بچه آفریقاییه که همون اول اومد بالا و ۵ تا کشته شدهٔ گزی‌پارک این اواخر… نیروهاشون با آب پاش آب پاشیدن، گاز اشک‌آورای ملو زدن، نه مثل گاز اشک آورای ما خرکی‌ها… عالی بود! چه اجرایی! کاش می‌اومدی بابا! ول می‌کردی یه هفته می‌اومدی بابا!
عادت به توضیح وضعیت ندارم اما از دهنم پرید که پول نداشتم بابا! گفت اوووو چیزی نمی‌شد که با بلیط و همه‌چی سر جمع می‌شد دو سه تومن فوقش، نه! چهار تومن. گفتم خب ببخشید! این واسه من خیلی زیاده. می‌دونی آخه من قد تو چپ نیستم.

من جانم هم برای غزه در می‌ره هم برای لبنان، اما برای ایران خودم هم در می‌ره

13920511161140622_PhotoL

آقا! من جانم هم برای غزه در می‌ره هم برای لبنان، اما برای ایران خودم هم در می‌ره چه جور. اینا چه منافاتی داره؟ اینها را من به صادق و مهرداد می‌گفتم که یهو همه‌چی ریخت به هم. صادق مدت‌هاست می‌گه سام صداش کنیم چون دل خوشی نداره از اسمش؛ بچه‌ها اذیتش می‌کنند اما من می‌گم یک آدمی اسمشو دوست نداره می‌خواد عوض کنه به ما چه.

اولش می‌‌خواست بذاره کوروش گفتم یک‌چیزی بذار هم‌وزن و شباهت اسمت که بچرخه تو دهن. من گفتم قبول به شرطی که بذاری عموسام صدات کنم. اینم اصولا تب ناسیونالیسمش تنده. می‌گم تب چون در مورد صادق/سام کل قضایا بیشتر تبه و اداست و درونی نیست. تلاش می‌کنه کلمات عربی را استفاده نکنه و پارسی باشه به قول خودش اما انگلیسی را راحت با فارسی قاطی می‌کنه و اصلا هم براش مهم نیست که این هم واژهٔ وارداتیه و حتی وارداتی ناآشنا‌تر و دور‌تر. بیشتر رفتارش یه واکنش شخصیه نسبت به انزجارش به دین.

یکبار خواهرش گفت که بیشتر برای کل انداختن با مادر مذهبیشونه که پدرشونو دق‌مرگ کرده. صفا و صفورا – برادر و خواهر کوچیکترش- اسمشونو از پدر دارند و با اینکه عربیه اما اون حس مذهبی اسم صادق رو نداره. پدرشون که تنها خواسته‌ش از مادرش این بوده بذاره ماهی یکبار تو خونهٔ عمو جلال جمع شن و مردونه عرق بخورن و وقتی برمیگرده خونه همون دم در حموم فرستاده نشه، تمام لباس‌هاش کر داده نشه و تا سه هفته هم قهر تحمل نکنه. این یک گناه را بهش ببخشند به ازای سه روز در هفته ختم انعام توی خونه و سفره‌های ابوالفضل و مراسم احیا و نذری ۲۸ رجب و اعتکاف شعبانیه و… می‌گفته من دارم خرج این بریزبپاش‌های مذهبی را می‌دم که سفره بندازی برای این همه آدم یعنی با یه شب ۵ تا استکان زهرماری اینا در نمی‌شه؟…

اصلا اینا به من چه! یعنی می‌گم این میل دونبش صادق به پارسی‌گویی و اسم پارسی و… از ضدیتش تو زندگی شخصی و خونوادگیش با دین میاد تا علاقهٔ واقعی به ایرانی بودنش که جز فروهر نقرهٔ تو گردنش چیز دیگه ازش ندیدم. یک جور اعراب و زبان عربی براش مساوی رنجش از مادردائم تسبیح‌گوی خشکه مقدسشه که زندگی هرکدومشونو یک‌جور به فنا داده. خیلی هم خودشو کنترل می‌کنه از وقتی اومده تو دفتر ما که از اون لحن نژادپرستانه‌ش و موش و سوسمار و این‌ها استفاده نکنه… صفوراشون که تو کار طراحی لباس و اینهاست می‌گه داداشم با یه دوره تراپی در مورد مشکلاتش با مامان و حس همدردیش با بابا مشکلات نژادپرستی و مواضع سیاسی‌شم حل می‌شه.

حالا دم روز قدس ما زد از دهنمون در رفت دربارهٔ ۴ سال پیش و اون قائله‌ای که سر حرف کدیور در اومده بود حرف زدیم. کدیور گفته بود که مردم اون روز شعار نمی‌دادن نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران بلکه می‌گفتن هم غزه هم لبنان جانم فدای ایران. من گفتم مخبر کدیور تو ایران احتمالا تو هفت‌تیر و کریمخان کنار من وایستاده بوده چون بین اون جمعیت عظیم فقط ما ۶ نفر من و بابک و گلی و سهراب و سیما و خواهرش می‌گفتبم هم غزه هم لبنان همه‌ش هم داشتیم با دوروبری‌هامون بحث می‌کردیم سر اینکه چرا اینو می‌گیم. تا اینو گفتم یهو صادق/سام پرید وسط که شما هم بیخود می‌کردین. خود میرحسین هم می‌گفت ما نمی‌تونیم راجع به عزت مردم غزه و حزب الله و لبنان صحبت بکنیم و عزت مردم خودمون رو پشت سر بگذاریم… کدیور هم بیخود کرد.

گفتم ببین تو نمی‌تونی بگی من باید چه نظری داشته باشم و چه کنم. من اجازه دارم بین یک اکثریت نظر خودم و صدای خودمو داشته باشم. کل تلاش‌های ما هم برای رسیدن به همچین چیزیه. ایراد آقای کدیور هم این بود که به جای اینکه از منظر خودش -که منم باهاش هم‌نظرم- بیاد شعار نه غزه نه لبنان رو نقد کنه و پیشنهاد خودشو بگه تحریف کرد که نخیر مردم اونو نمی‌گفتن اینو می‌گفتن. در حالیکه اینطور نبود. گفتم اما من هنوز معتقدم کسی که خبر بهش می‌رسونه کل مسیر کنار ما بوده به جان خودم. صادق گفت به هرحال مسئلهٔ لبنان و فلسطین و این‌ها مسئلهٔ ما نیست. مهرداد گفت: تازه اون سال‌ها حکایت‌های پشت‌سر هم بهار عربی و اینا نبود مصر و تونس و لیبی و… حالا بماند که بهار بود یا نبود من الان مسئول هوا‌شناسی نیستم اما همین‌ها می‌گه که چقدر سرنوشت‌ها و دغدغه‌های ما و کشورهای عربی به هم نزدیکه… بابا ولله من بچگیم خونه یه آپارات داشتیم و چند تا حلقه فیلم یکیش عروسی مامان بابام بود یکیش تولد خاله‌م یکیش فیلم کفر قاسم و یکی تل زع‌تر… نبردالجزایرم که فیلم مورد علاقه ننه‌بابامون… ولله ما با این تصاویر بزرگ شدیم و دغدغه‌مونه…

گفتم من نگاه نوستالژیک تو رو ندارم اما گمونم که انقد که مسئلهٔ فلسطین مسئلهٔ منه مطمئنم مسئله بیشتر اونایی که سال‌ها رفتن راهپیمایی حکومتی و بعدشم تو خیابون صبا از دستفروشا تی‌شرت و کمربند و آلوچه بخارا خریدن نیست. فلسطین برای من وجهه حسرت مبارزهٔ رادیکال بعضی برو بچ چپ رو هم نداره که انتفاضه و می‌۶۸ براشون حسرت آنارشیه بیشترش، گاهی.

اگه کسی دغدغهٔ حقوق بشر داشته باشه نمی‌تونه از فلسطین چشم‌پوشی کنه همونقدری که حق نداشته از هولوکاست چشم‌پوشی کنه. نمی‌دونم چطوری می‌شه دغدغهٔ آوارگی کردهای عراق و ترکیه را داشت یا از رنج بهایی‌ها حرف زد و به فلسطین که رسید گفت این مسئلهٔ ما نیست و حتی برای دفاع که نه برای چسبیدن به مرکز قدرت به مثابهٔ «ما رو کجا می‌برین» چهارتا فاکت هم از استر و مردخای و گذشتهٔ تاریخی آورد. صادق در حضور مهرداد معمولا آروم‌تر و مودب‌تره تو بحث کردن اما از نگاهش احساس کردم چیز دیگه‌ای غیر از حضور مهرداد وادار به سکوتش کرده. گمونم اینکه صدام می‌لرزید می‌دید برام جدیه قضیه. فکر کنم این جدی بودنم باعث شد با دقت گوش کنه و دست به سفسطه‌ها و وسط دعوا نرخ تعیین‌کردنای همیشگیش نزنه. گفتم سام عزیزم، اسرائیل یه دولت قومی‌نژادی بنیادگراست و از این حیث برای من یکی با طالبان فرقی نداره؛ فرقش در قدرت و نفوذ چند برابرشه در تمام نهادهای سرمایه و قدرت که به مراتب خطرناکترش می‌کنه و کرده. این مسئلهٔ تنهایی یک ملته و اتفاقا باید مسئلهٔ من با همهٔ شعارهای طاق و جفتم در مورد حقوق بشر باشه نه اونایی که تو همهٔ راهپیماییای دولتی با اتوبوس میان و هیچی ازحقوق بشر و نقضش نمی‌فهمن و نعره می‌کشن و پشت اسم فلسطین قایم می‌شن بدون اینکه براشون مهم باشه اونجا داره سالهاست چی می‌اد سر یه ملت.

ساکت شدم. برگشتم سر کامپیوترم و تصویر دسکتاپموتغییر دادم به تصویر اتوبوسی که برای ۴ساعت جمهوری مستقل فلسطین بود و رئیس جمهورش دلا‌ل المغربی… دو تا صفحه‌ای که باز بود رو لینکشو فرستادم رو اسکایپ صادق. همونموقع بیپش اومد. گفت برا من چی فرستادی؟ گفتم شماره ویژهٔ فلسطین رو از پراکسیس و رادیوفنگ… حال کردی بخون و بشنو…. یه کم سعی کردم آروم‌تر بشم…
صدای آهنگ فرخزاد از تو هدفون صادق می‌ومد و فهمیدم داره گوش می‌کنه لینکه رو… چایی برا خودم ریختم یکی هم برا اون که بعد‌تر از من اعتیاد به چایش بالاست. گذاشتم کنار دستش. سرشو بلند کرد و لبخند زد: گفتم اینم مال عمو سام. گفت! فاک! دِ نگو دیگه! اَه! خندیدم و گفتم. اوا! بی‌پُـــــلایت! یا حبیبی! اینجا خانواده نشسته! چشم فقط می‌گم سام. صادق گفت: دمت گرم


یعنی فقط می‌خوان سر ما به یه چیزایی گرم باشه…

1392042714224028_PhotoL

دیروز تو دفتر حرف خانه سینما شد و داستان پلمپ کردنش. شیوا داشت فیس‌بوکشو پایین بالا می‌کرد گفت چه عجب! یه چند نفری از صنفای دیگه هم صداشون دراومده و گفتن خانه تئاتر و موسیقی و انجمنای تجسمی‌ هم باید بیانیه بدن. مهرداد گفت فکر کن بدن! اونا از ترس اینکه آپارتمان اهدایی شهرداری و ارشادو بگیرن ازشون صداشون در نمیاد. گفتم ملک خانه سینما مال کجاست. کسی نمی‌دونست فقط بابک گفت بابا سینماست‌ها با گردش مالی زیاد. اونا میتونن استقلالشونو از دولت حفظ کنن همینم هست که رفتن تو چشم و چال همه. گفتم آقا فردا مام هشت صبح پاشیم بریم دم خانه سینما. از صنف گرافیست‌جماعت بیانیه برنمیاد از ما که همراهی برمیاد. بابک گفت من که عمراً نه خیلی خوشم میاد از سینمایی‌ها. بابک تا حالا سه تا پوستر فیلم کار کرده پول هر سه تاشو تهیه‌کننده خورده از سینمایی‌ها دل خوشی نداره. میگه حقشونه هرچی سرشون میاد از بس دو دوزه‌ن. گفتم بابا اون گریموره و صدابرداره و طراح لباسه هم عضو خانه سینمان‌ها، پول تو رو تهیه‌کننده خورده. حالا اصلا چه اهمیتی داره. شیوا همونجور چشم به مونیتور گفت ای ول! تبرئه شدن همه فیلمسازایی که متهم به همکاری با بی‌بی‌سی بودن… عجیبه همه‌چی! خب پس دیگه این بگیر و ببند خانه سینما که بی‌معنی میشه. خانه سینما رو بعد بیانیه‌ی حمایت از اون فیلمسازها بستند حالا اصلا معنی نداره این داستان پس…گاهی خیال می‌کنم کل قضایا برای اونها هم جدی نیست واقعاً! یعنی فقط می‌خوان سر ما به یه چیزایی گرم باشه.
شیوا پرسید چک نکردی فیس‌بوکتو امروز؟ چک کن! پای یه پستی منشنت کردم. باز کردم. یک عکس دو نفره بود از مسعود باستانی و مهسا امرآبادی که نوشته بود با هم اومدن مرخصی… از ذوق رو پام بند نبودم. آناهیتا پرسید دوستی باهاشون؟ گفتم آره دوستی دسکتاپی؛ یعنی یه مدت عکسشون رو دسکتاپم بوده. خندید.
غروب، دم رفتن پرسیدم فردا کیا میان دم خانه سینما صبح؟ مهرداد گفت گویا خودشون نمی‌خوان از اصناف دیگه کسی بره برای اینکه داستان نشه که شما تهییج افکار عمومی کردین… اتاق رفت رو هوا. تهییج؟ اینو از کجا آوردی؟ گفتم غلط نکنم برائت هم تو یادشون دادی. صادق درست یه ماهه لبش جز به کنایه باز نمیشه. گفت بابا فردا صبح تعطیل تا ظهر بخواب روحانیتون با کلید خودش میاد باز میکنه در خانه سینما رو…. عاشقشم یعنی که خسته نمیشه از کنایه‌ی مدام و این میل درونی که به بدتر شدن همه‌چی پیدا کرده. گفت راستی گفته در توبه بازه برای همه که به آغوش نظام برگردن! گفتم دقیق این کلمه رو گفته؟ تو چه پس‌زمینه‌ای؟ گفت فرقی میکنه؟ گفتم ببین تو این کیهان درونت بدجور فعال شده علیه خودمون. مهارش کن سر جدت بذار ما هم همه‌ش تو موضع دفاع نباشیم. بذار ما هم بتونیم موضع منتقد خودمونو داشته باشیم و بدون ترس آتو گرفتن شماها برای تایید خودتون، بتونیم یه چیزهایی رو نپذیریم و صدامون در بیاد…. زدم بیرون که تو راه حلیم بخرم و برم ولو شم خونه و سریال نگاه کنم.

صبح طرف هفت و ربع تازه زده بودم بیرون به سمت خیابون بهار؛ خانه سینما که بابک اس‌ام‌اس زد کجایی؟ میدون هفت تیر قرار گذاشتیم. از اون دست میدون اومد طرفم گفت اما خدایی تو روح هرچی تهیه‌کننده که پول گرافیستو بخوره. گفتم بشمر!… هوا گرمه. بدجور گرمه. سر کوچه سمنان نیروی انتظامی وایستاده بود. جلوی در خانه هم جمعیت ۲۰۰- ۳۰۰ نفری بود که داشت بیشتر می‌شد… تک و توکی آشنا دیدیم و سر تکون دادیم. طرفای هشت و نیم نه دیگه جمعیت خیلی زیاد بود و سایه نبود و گرما. یک نفری حرف می‌زد که نمیشناختم. گفتن عسگرپوره و شاکی بود از رفتار غیرقانونی ارشاد که این مدت معلوم نیست چه چیزهایی رو از داخل ساختمان خارج و چه چیزهایی رو وارد کردند. در مورد هیئت مدیره‌ی جدید و غیر قانونی که به وجود اومده؛ اینکه انجمن‌های زیر پوشش صنف رو دارن یکی یکی می‌خرند و به جای انجمن مجوز شرکت فرهنگی هنری بهشون می‌دن و اینطوری خانه سینما رو تضعیف کنند… اما لحنش بی‌ادبانه شد یک کم اونجا که مثال زد برای تفاوت انجمن و شرکت‌ها از تراکتور و دوچرخه چون باید به زبون کشاورزا حرف بزنه چون تصمیم‌گیرها یک عده کشاورزن که دارن برای سینما تصمیم می‌گیرن… عصبانی بود و وسط دعوا نرخ نحقیر کشاورز و روستایی تعیین می‌کرد. بابک گفت حالا تو هم چه گیری می‌دی‌ها! گفتم خب مهمه به نظرم تو یه همچین جمع و وضعیتی این لحن. یه‌‌باره از طبقه سوم ساختمون روبروی خانه سینما که زیرش ایستاده بودیم یک خانم اومد بیرون که میخواد به عنوان همسایه‌ی این ساختمون حرف بزنه و گفت گناه نکرده که خونه‌ش اینجاست و نذاشتن صبح بخوابه و … یه عده معذرت خواستن و گفتن انشالله حل میشه . حالا وسط جرو بحث اونطرف که پرویز پرستویی اومده بود و همایون اسعدیان و فرهاد توحیدی و … خانم هم از اعتراض همسایه‌گی نمی‌گذشت. یه چند نفری هی میگفتند هر روز که نیست و معذرت میخواستند. هرچه معذرت بیشتر بود خانم بیشتر دور برمی‌داشت… اخلاق آشنا در برابر معذرت‌خواهی که جری‌تر می‌شن بعضیا…

گرما دیگه به آسفالت‌پزون افتاده بود و کاغذ‌های با آرم خانه سینما بادبزن. چندتا از بچه‌های مستندسازو دیدیم و گفتیم ما اومدیم که اگه در انجمن گرافیک رو بستن شماها هم بیاین حمایت… یکی ار بچه‌ها گفت شمقدری یک چیزهایی گفته در باب اینکه امروز باز نمیشه و باید مذاکره بشه. ساعت طرفای دوازده بود. اصغرفرهادی رو یک لحظه دیدم کنار بهمن فرمان‌‌آرا و قیافه‌ی هیچکاک‌وارش… بابک گرم حرف بود با یه دوست طراح صحنه‌‌ش که یه راهکار دیجیتال برای یه صحنه‌ی فیلمش می‌خواست. از ته کوچه رفتم سر شریعتی چند تا بطری آب معدنی گرفتم. برگشتم دیدم همه شادن. معلوم شد وکیل خانه سینما گفته آقا الان وضع ما مثل کسیه که اومده بره خونه دیده یکی اومده در خونه‌ش یک قفل زده باید با یک نفر از نیرو انتظامی و یکی از قوه قضاییه درو باز کنند…

قرار شد تا ۶ مرداد قضایا حل و فصل بشه یا دوباره همه همینجا جمع شن… خداحافظی کردیم و زدیم بیرون. گفتم شده حکایت این فیلمای اکشن و ترسناک که شخصیت منفیه تا دم آخر که فکر میکنی تموم شد مرد هم دست برنمیداره و یک‌هو پای شخصیت اصلی رو میگیره و میکشه و … بابک گفت اصولا فکر کنم بند اول شعار اون سال رو که «تا احمدی‌نژاده هرروز همین بساطه» باید حذف کنیم؛ این اوضاع مائه و جنگیدن برای حداقلایی که خیلی هم حداقل نیست برا ما… اصولاً هرکی که بیاد و حق ما رو نده هر روز همین بساطه!

۲۴ تیرماه

یه چیزهایی نباید عادی بشه! با یه چیزایی نباید کنار اومد

طرفای ظهر رسیدم سر کار. انگار توپ ترکونده بودند. تمام مسیر هدفون به گوش داشتم موسیقی گوش می‌کردم؛ یه موسیقی عربی از گروه مشروع لیلی که همه جوونند و چقدر عربی لبنانی خوش‌لهجه‌ست. از صبح فقط دلم موسیقی می‌خواست. این بود که تو مسیر و تاکسی و هیچ‌جا چیزی نشنیدم یا دم دکه‌ی روزنامه نایستادم. دیدم روزنامه‌ها بین بچه‌ها دست به دست می‌شه درباره شکایت مطهری به خاطر پیدا کردن شنود تو دفتر کارش… گفتم ای بابا! مگه این خیلی چیز تازه‌ایه؟ خب شنودو که همه می‌دونند. دیدم مثل اینکه نگرفتم داستان رو که طرح علنیشه که مهمه… بابک هیجان‌زده بود و داشت از یه تجربه‌ی بازجوییش می‌گفت که همه‌‌ش درگیرش کرده بود چون بازجو به شوخی‌ای اشاره کرده بود بین اون و دوست دخترش که هیچوقت پای تلفن گفته نشده بود. سرحال بود و شوخ و با نمک تعریف می‌کرد. یادم اومد که همون موقع که تازه اومده بود چقدر این اتفاق رو بدحال تعریف کرد به خاطر لحن وقیح بازجو در مورد دوست‌دخترش؛ نگرانی‌ای که تمام مدتی که تو انفرادی بود در مورد دختر داشت که نکنه گرفته باشنش، نکنه باهاش رفتار بدی بکنند، نکنه کار به آزار جنسی بکشه؛ کلمات رکیک و چشمهای وق‌زده‌ی بازجوش هروقت اسم دختره میومده جلو چشمم بود تو انفرادی. اما حالا عادی بود و اسباب خنده. نفهمیدم چون دختر دیگه اون اهمیت رو براش نداره و باهاش به هم زده حالا عادیه و عین یک خاطره‌ی بامزه تعریفش می‌کنه یا چون زمان از شدت همه‌چیز کم میکنه… شیوا گفتغ۶ بابا ولله من که میگم این مطهری وزیر ارشاد بشه خیلی‌ام بد نیست شماها هی گیر میدین به نظراتش راجع به زنها و حجاب و اینها؛ خوبیش اینه که براش مهمه منصب وزارت، برا خاطر این با اونم کنار میاد. مهرداد که ساکت بود و داشت از روزنامه‌ی یه روز دیگه یه نقد درباره‌ی گذشته‌ی فرهادی رو میخوند سربلند کرد و گفت از کجا که همین بساط قهرمان ساختن آقا نباشه برای شیرین کردن زهر وزیر ارشاد شدنش به توصیه‌ی سپاه… بابک گفت بابا تو دیگه زیادی اینا رو باهوش فرض کردی. مهرداد گفت از تو بعیده که هنوز فکر کنی اینا کم‌هوشند… اشاره‌ش به تجربه‌ی زندان بابک بود. رفت تو بالکن سیگار بکشه. شیوا رفت گفت بیا تو از خیابون پیدایی. ماه رمضونه‌ها! مهرداد سه تا پک عجله عجله زد و سیگارو تو گلدون خشک خاموش کرد و اومد تو.
نشسته بودم پشت کامپیوترم و اول فیس‌بوکو چک کنم و بعد برم سر کارها… دیدم که مسعود باستانی اومده مرخصی. نکبت‌ها چرا زنش رو آزاد نمیکنند پس! تمام مرخصی قبلیش به مهسا مرخصی ندادند. این دونفر با نامه‌ها و نوشته‌های مجازی و نقل‌قول‌های دروبری‌ها شدند عین خانواده‌‌ام. فکر کردم لابد چقدر در مورد مهسا اذیت کردد مسعودو تو بازجوییا! این همزمان مرخصی ندادن به این دو تا به یه عداوت شخصی شبیهه بیشتر؛ یه جور دخالت تو حریم شخصیشون بیش از حد… رفتم سراغ یک خروار عکسی که باید ادیت می‌شد. حوصله نداشتم. ماه رمضون اینطوریه! یه گرد کسالت انگار رو همه‌چی هست چه روزه باشی چه نه. بچه‌ها زنگ زدن ساندویچ بیارن. گفتم ماه رمضون کار میکنن مگه؟  گفتند غذای سرد آره! بابا چه پیشرفتی! یه زمونی غذای بیرون تو ماه رمضون حکم قاچاق کوکایین داشت…. من ناهار آورده بودم… حوصله نداشتم گرم کنم. گذاشتم تو یخچال برا فردا. شیوا گفت بابا یه‌باره روزه بگیر تو که میخوای هیچی نخوری… دل و دماغ نداشتم… یه چیزی از لودگی بابک در مورد شنود صدای رابطه‌ی شخصیش با دوست‌دخترش آزارم می‌داد. یه چیزهایی نباید عادی بشه! با یه چیزایی نباید کنار اومد.


داد زدم ای تو روح حرومزاده‌تون! بگو ریش‌تراش کوی دانشگاه دیگه

دیروز تو کافه نشسته بودیم که بابک اومد با یک قیافه‌ی عجیب؛ معلوم نبود برافروخته‌ست یا آویزون… نشست پشت میز. پتریک براش آب آورد. گفتیم چی شد؟ گفت نخوندین مگه؟ مرتضوی رو! آب رو سر کشید یه نفس و سیگارشو درآورد. پتریک گفت اینجا سیگار ممنوعه بابا. پرت کرد که ای تو روح همه و سیگارشو ورداشت رفت تو کوچه. مهدی گفت بیاین اینجا. رفتیم دور لپ تاپ اون واستادیم… مرتضوی انفصال از خدمت شده با دویست هزار تومن جریمه نقدی… داد زدم ای تو روح حرومزاده‌تون! بگو ریش‌تراش کوی دانشگاه دیگه. سکوت شد یه‌هو…صادق که این روزا از هیچ فرصتی برای متلک انداختن نمیگذره با پوزخند گفت: روحانی مچکریم. انقدر بی‌ربط و لوس بود متلکش که فقط صدای آناهیتا رو که همیشه آماده به واکنشه درآورد: چه ربطی داره؟ این اصلا به قوه قضاییه مربوطه. اینو حتی نمیفهمی؟ تازه این بابا حتی تحلیف نکرده… چی میگی برا خودت؟… گفتم به آناهیتا که بی‌خیال!. صادق نیشش جمع شد… این بچه خل شده این مدت انگار دلش میخواد واقعا همه چی بدتر از قبل بشه فقط بابت اینکه بگه ما که گفته بودیم… یه جور ارضای شخصی… انگار هیچی دیگه براش مهم نیست.
از پنجره بابک پیدا بود که داره پکهای عمیق میزنه به سیگار. بابک روز سی خرداد هشتاد و هشت دستگیر شد. یه معجزه باعث شد که نرفت کهریزک از کلانتری‌ای که توش بودن که گویا رئیس کلانتری سر جابجای بازداشتیا با بسیجیایی که اومده بودند کل میفته و میگه باید مدرک درست درمون بدین بدم ببرین؛مدرک آوردین ببرین بکشین اصلا اما بی‌حساب کتاب نمیشه بازداشتیا رو بدم دستتون فردا هرچی بشه میان خر منو میگیرن. امیر رو بردن اوین. چند ماهی زندانی داشت… همیشه این حسو داشت که میتونست جای امیر جوادی فر باشه یا روح‌الامینی یا رامین قهرمانی… با امیر که آشنایی دور هم داشت. جفتشون کارنامه کلاس میرفتن… خیال میکرد که شانسش که باعث شده زنده بمونه باعث شده یکی دیگه کشته بشه. یه حال عذاب‌وجدان‌طوره‌ی خودآزارانه… گاهی پا میشه میره سر خاک امیر گل میبره… بعدنا عین دیوانه‌ها میرفت تو خیابون تو روز مرگ آقای منتظری، عاشورا یا بیست پنج بهمن و مرگ هاله سحابی… یه جور که انگار بزننش، بکشنش راحت شه… یه بار که تو سهروردی همون سوم هاله سحابی تو خیابون با پیرهن سبز میدوید دیدمش و کشیدمش وسط دویدن تو یه کوچه. داد میزدم سرش که دیوانه شدی؟ میدونی ایندفعه بگیرنت چی میشه… گفت چی میشه؟ میشه همونی که باید میشد. شیشه نوشابه، مرگ تو عفونت و خون… گفتم جمع کن این حال فاینال دستینیشن‌طوره‌‌رو تو هم… وسط عصبانیت خندید. متروی کهریزک که را افتاد گفت سوار میشه میره اونجا گاهی… همینجوری.
الان داغون بود… یه جور عجیبی تحقیرآمیزبود حکم… همه ساکت بودیم… یکی دو تا بچه‌ها از تو فیس‌بوکشون نمک‌پرونی‌های همه رو میخوندن در مورد حکم از کمپین دعوت گلریزون برای جمع کردن پول یا یکی میگه این پول گرویی شیشه نوشابه بوده… چه کششی داریم ما ملت برای طنز! چطوری درد رو براتی خودمون تخفیف می‌دیم… اما گاهی آدم نمیکشه. نمیکشیدم دیروز…
رفتم دم در کافه از بابک یه سیگار گرفتم. سیگار دومی خودشم روشن کرد. چشمهاش یک حال ترس‌زده و دیوانه‌حالی بود درست مثل وقتی اولین بار بعد از زندان دیدمش و .. ترسیدم بپرسم چه به سرت اومده؟ سیگار رو پک زدم و دود تلخ پیچید تو کامم…سه سال بود ترک کرده بودم.

ges

‎چقدر روزهای اولی که ولیعصر یکطرفه شد غر زدیم. گفتیم ترافیک جنوب به شمالش بیچاره میکنه؛ گفتیم با شمال به جنوبش چه کنیم؟ از کجا راهمونو هزار
‎ تا پیچ بزنیم تا برسیم پایین. بعضیامون موقعی که نیمی از ولیعصر یکطرفه شد و خط ویژه نشست جای لاین غربیش رو مثال آوردند. اما بقیه‌مون شاکی! به تخصص‌های جورو واجورمون در حوزه‌ی سیاست و اجتماع و اقتصاد و روانشناسی، ترافیک هم اضافه شد. اما بی‌آرتی سواری در مسیر ولیعصر لذتی داره که همه‌ی اون غرغرها رو پاک می‌کنه و می‌بره. اتوبوس زیاده و گرچه در یک ساعاتی خیلی تا دماغ پر میشه اما تو اغلب ساعات خلوته و میشه دل سیر خیابون و آدمها و درختها رو تماشا کرد و از بادی که از پنجره میاد لذت برد و مهمتر از همه صرفه‌جویی کرد توی زمان. اتوبوس‌های بی‌آرتی خط ولیعصر با بقیه ی بی‌آرتی‌ها یک فرق عمده داره و اون در خود خیابونه. همون تفاوتی که این خیابون که در یک خط عمودی شمال و جنوب شهر رو به هم می‌دوزه با بقیه خیابونای شهر داره. بیخود نبود که «فریدون گله» فیلم«» کندو رو از این خیابون ساخت چون یک سر خط تا ته خط این خیابون رو سوار شدن میتونه یک مقیاس کامل از کل تهران (حتی ایران) با تفاوت‌ها و تضادها و تنوع‌هاش باشه.
‎اینروزها توی بی‌آرتی سواری حرف کابینه‌ی جدید زیاد هست؛ بیشتر بین دانشجوها و کارمندها اما وقتی حرفش هست –مخصوصاً وقتی آدم‌های ۴ تا صندلی روبروی هم دارند حرف می زنند- گوش بقیه به حرفهاشون تیزه. البته یکبار که با دوستم از اتوبوس پیاده شدیم اون توی قسمت جلویی مردونه بود و من زنونه اون گفت بین مردها خیلی اینجوری حرف نیست. شاید دو نفر آشنا که کنار هم نشستند و به صدای آروم. اما تو قسمت زنونه گاهی قشنگ مناظره ای در میگیره. حالا این میل به مشارکت سیاسیه بین زنها یا اینکه اونهمه فضای زدن این حرفها رو مثل مردها ندارند و از فرصت تو اتوبوس استفاده می‌کنند نمی‌دونم.
‎چند روز اول هفته‌ی پیش در ساعات نه‌چندان شلوغ توی اتوبوس قاطی می‌نشستند و قسمت مردونه و زنونه به هم خورده بود و کسی هم اعتراضی نداشت. انگار حضور کنار هم تو خیابون این رو هم یه امر عادی کرده بود اما کم کم الان به روال قبلی برگشته. توی قسمت زنونه یک بار بین دخترها بحث حضور بیشتر شریفی‌ها و علم و صنعتیا تو کابینه بود. داشتن خیلی جدی میشمردن که طبق لیست پیشنهادی« تسنیم» کدوم کفه چطوریه و انقدر دقیق که از اطلاعاتشون کف کردم. و داشتم مشتاق بحثشونو دنبال می‌کردم. یکیشون هم داشت میگفت نوبخت بشه وزیر اقتصاد و رسول‌اف بشه رییس بانک مرکزی چطوری میشه و اینها. دو تا خانم شیک و پیک ایستاده توجه من رو که می‌دیدند رو به من گفتند با یه پوزخندی که بابا سر و ته یه کرباسند. این جوونای بدبختو بگو که فکر میکنن این بره اون بیاد فرقی میکنه. یکی از دخترها که جمله خانوم رو شنیده بود گفت شما که دوره دوم خرداد بودی دیگه چرا اینو میگی؟ اون دوره با الان فرق نداشت؟ خانوم روسری سیلک رو جابجا کرد و گفت نه والا! این لچک اونموقع هم سرمون بود حالا هم هست. دختر گفت خب شما اگه مشکلت فقط اینه که پس هیچ! و بحثشونو ادامه دادند. خانوم ایستاده دنبال تایید میگشت و زیر لب غر میزد.

‎یک بار هم من و دوستم داشتیم حرف می‌زدیم از پیشنهاد علی مطهری برای ارشاد و اینکه طرف زیادی کنزرواتیوه و دوستم میگفت مسجد جامعی خوبه که خانم صندلی روبرو گفت. برای مسجد جامعی تو فیس بوک یک کمپین حمایت هم دراومده. گفتم دیدم. خانم به خنده گفت مسجد جامعی خودش خوبه آدماش بدن و گفت دوره اون مگه رانت بازی ن
‎بود؟
‎بعد حرف پیشنهادای ناطق‌نوری شد و گفتیم ببین تو رو خدا ناطق و خاتمی الان یک جبهه وایستادند. دوستم میگفت تو حوزه‌های مختلف همه دارند پیشنهاداشونو مدون میکنند که بفرستند…
‎این راستش اولین باره که من می‌بینم در فضای شهری و مجازی حرف کابینه هست و همه حق خودشون میدونن انتخاب کابینه رو و وظیفه‌شون میدونن مطرح کردن پیشنهادشونو…
‎به هرکی که اینروزا می‌خواد تحلیل سیاسی و اجتماعی بنویسه بی‌آرتی‌سواری مسیر ولیعصر از تجریش تا راه‌آهن رو پیشنهاد میکنم؛ این دقیقاً چیزیه که مفسرهای دور از اینجا ازش محرومند و اینه که تحلیل‌هاشون اینطوری در میاد!

  • IMG_01244عکس از مهدی

    پرچم ایرانمو پس گرفتم

    بیست و نهم خرداد نود و دو

    از دیشب تنها تصویری که در ذهنم مونده از میان آن‌همه هیاهو و رقص و شلوغی تصویر پرچم ایرانه. از دفتر بچه‌ها که بیرون زدم اولین چیزی که به ذهنم رسید تداعی شعار چهار سال پیش بود وقتی طرفدارای احمدی نژاد پرچم به دست ویراژ میدادند و ما از این مصادره حرص می‌خوردیم و داد میزدیم موسوی موسوی پرچم ایران منو پس بگیر… دیشب اولین چیزی که از دیدن جوونهای سرخوش پرچم به دست ترک موتورها به ذهنم رسید همین بود. دیرتر توی میدون ونک عده‌ای همین رو شعار می‌دادن: موسوی، موسوی/ پرچم ایرانو پس گرفتیم…چه لذتی داره این عقل جمعی که به یک سو میره… اصلاً از چهار سال پیش انگار اون احساس علاقه به پرچم از دست رفته بود، انگار از ما نبود حتی وقتی که پرچمای بزرگ توی بزگراه‌ها تاب می خورد؛ یه جوری قاهر بود؛ حاکم بود انگار. اما دیشب از خود شد وقتی همه از هر قشر و روحیه‌ای به جونشون چسبونده بودند پرچم رو و میرقصیدند و پیچ و تاب پرچم یکی بود با پیچ و تاب تن شون… یک دوست روزنامه‌نگاری هم زنگ زد و گفت گویا آقای روحانی قبل بازی زنگ زده به نکونام تو کره و شخصاً از پشت تلفن آرزوی موفقیت کرده و … ای وای! تاب این‌همه خوشی و شیرینی رو نداریم. لیمو بدین ببرّه بابا!

    صدای شهر اما دیشب فرق داشت با شنبه. اگه چشماتو می‌‌بستی صدا شاد اما آروم بود اون عصیان‌زدگی شنبه رو نداشت… بر خلاف تصورم که چون فوتباله و چون شادیش فراگیرتره شلوغ‌ترمیشه به اندازه و شور شنبه هم نبود. یک مهمونی بزرگِ سرخوش بود… شهر پر پرچم بود و بادکنک‌های سبز و بنفش… و شعارهای سیاسی طنز آمیز: پا قدم روحانی، رفتیم جام جهانی… و امیدوارانه ها: آزادی موسوی، شادی سوم ماست… یک جایی اسم کروبی رو هم شنیدم. دلم می‌گیره از اینکه دائم از قلم میافته کسی که اگه پی‌گیری‌های اون نبود هنوز مرگ‌های خاموش کهریزک بود… دور ونک ماشینهایی که سیستم بسته بودند صندوق‌عقب‌ها بالا و همه قر میدادن… گوپس گوپس دیراخ داراخ…. خوبه… نیشم تا بناکوش بازه… روسری سبزم این روزها از سرم نمی‌افته. یه پسری تا کمر از ماشین اومد بیرون با یه دسته بادکنک بنفش گفت سید وساطت کن این میر مارم از حصر در بیارن جون آبجی…

    ولیعصرو گرفتم اومدم پایین. جلوی بیمارستان دی دو تا موتوری دعواشون شده بود. یکیشون پرچم استقلال دستش بود اون یکی فحش داده بود و … یه پسری از اون دست پرید وسطشون شروع کرد قر غلیظ دادن، مردم دست می‌زدند. دعوا رو بی خیال شدند و سوار موتور گاز دادند و رفتند… موتوری‌ها توی پیاده‌رو گاز می‌دادند. یه سری جون پرچم به دست موتورسوار هم بودند با ریش پر و هیکلی، یک حال بسیجی‌طور داشتند. شاد بودند. بعدتر که دوباره برگشتم ونک یکیشون بشکن می‌زد وسط دایره ای که بقیه دست می‌زدند… با خودم گفتم باز خدا رو شکر که به فاصله‌ی نزدیک یک اتفاقی افتاد که این جماعت هم تخلیه روحی بشن وگرنه بد می‌شد؛ یه جا از دماغمون در می‌‌آوردند.

    رسیدم کافه دیدم اون تو آرومه و موزیکِ ملو و بچه‌ها ایستادند دم در. گفتم این چه وضعیه؟ رفتم تو آی پدمو زدم به دستگاهشون و صدای واکا واکای شکیرای برداشت کافه رو. چند نفری پشت میزاشون شروع کردن دست زدن و یه قر ریزی دادن. طرفای ۱۰ دوباره برگشتیم بالا سمت ونک. یک سری از دخترا روسریها رو برداشته بودن. خیلی‌ها با روسری وسط پسرها می‌رقصیدند… خوب بود… شاد و بی متلک… تو راه مجید و دوست دخترشو دیدیم مجید مستِ مست بود. جفتشون تحریمی دو آتشه بودند و یک ماهی پدر ما رو درآوردند. دوست دخترش روسریشو برداشته بود و تو پیاده روی ولیعصر راه می‌رفت. با یک ذوقی به من که رسید گفت وردار دیگه وقتشه. باید شروع کنیم. گفتم بی‌خیال. گفت چرا واقعاً؟ الان نه پس کی؟ دلم نمیخواست تو موقعیت شاد ضدحال بزنم خندیدم و گفتم حالا دنبال اتوبوس دویدیم میگم ازش جلو نزنیم… از شادیشون شاد بودم اما یک چیزی این روزها آزارم می‌ده. تحریمی‌های دو آتشه، مطالبات رادیکال دوآتشه رو دارن هی پخش می‌کنند؛ بالا بردن سریع سطح توقع ناامیدی شدید بعدشو به همراه داره. اونهایی که یک ماه با فحش و نگاه از بالا هی گفتند رأیتونو نمی‌خونند و سگ زرد و شغال سر صحنه آفیش کردند حالا دور برداشتند. آخر شب که اومدم خونه. فرشته نوشته بود تو فیس‌بوکش که ما منتظر سومیش هستیم، هیچ جا نمی‌ریم همین جا هستیم. براش نوشتم کدوم سومی؟ تو که با اولیشم مشکل داشتی؟ چی شده حالا؟ فوری رفت تو موضع که الانم دارم. نیشش جمع شد گمونم.

    این روزها همه ما داریم از میرحسین نقل میاریم که پیروزی ما شکست هیچ کس نیست و داریم راه می دیم همه مخالفینمونو ، اونایی که یک ماه و اندی از هیچ توهین و تهمتی کم نگذاشتند به همراهی در شادی اما گمونم یک معذرت خواهی طلبکاریم از همه تحلیلگرها که شناخت اندکشون رو از سیاست و جامعه ایرانی این مدت پاشیدند به رسانه‌ها، از همه کسانی که رشته‌های امید ما رو هی پنبه کردند با نیش و کنایه و توهین. شاید هنوز زوده. باید صب کنیم. شاید ما باید معذرت بخوایم. مهم اینه که ما از این مرحله گذشتیم و مسئولیت انتخاب‌ها و نظراتمون رو گردن می‌گیریم اما اونها نه… پر رو ور رو توی چشم ما زل می‌زنند و حاضر نیستند بگن که اینجا رو ما اشتباه کردیم. همین‌ها توقع گردن گرفتن خطاهای گذشته رو از سیاستمدارا دارند. وقاحت احمدی‌نژادی در سوال با سوال جواب دادن یا اعتراف نکردن به اشتباه در همه ماست… احمدی بای بای اما اینهمه احمدی متکثر که میرن؟

    طرفای ۱۲ با مهدی و خواهرش پیاده میایم پایین . شادی و سرخوشی هنوز سر جاشه، قرهای ریز مردم بین ترافیک ماشین‌ها، موتوری‌های هلهله‌کنان… نرسیده به سر تخت طاووس رو یه دیوار یه گرافیتی هست از صورت میر حسین… تک و تنها. کنارش می‌ایستیم و یکی یکی عکس می گیریم. یادم می‌افته به بیانیه ی هفدهمش که بعد عاشورا و ۹ دی بود… «بنده راه حل را در روانه ساختن نهرها و چشمه هایی از آب روشن و شیرین به بستر این رودخانه می دانم که بتدریج و طی یک فرآیند تدریجی کیفیت آب و وضع رودخانه را تغییر دهد . و نیز اعتقاد دارم که هنوز دیر نشده است و نظام ما آن قدرت را دارد که در صورت تدبیر و در صورت داشتن یک نگاه احترام آمیز و توام با ملاطفت به همه ملت و اقشار آن این مهم را بانجام برساند . بنده تعدادی از این راه حلها را که چون نهرها و چشمه هایی از اب روشن می تواند فضای ملی را تحت تاثیر قرار دهد و اوضاع را به سمت بهبود ببرد»

 

 

03

بیست و هشت خرداد ۱۳۹۲

 

من هیچوقت فوتبال دوست نداشتم اما حکایت تیم ملی فرق دارد؛ ربطی به فوتبال نداره. یک اتفاق ملیه!… سر بازی ایران استرالیا دانشجو بودم و آی چسبید ای ایران خوندن بعد بازی تو آمفی‌تئاتر آوینی هنرهای زیبا که بازی رو رو پرده اونجا می‌دیدیم… آی چسبید…
اصلاٌ این روزها مثل اینکه قراره همه‌ چی خوب پیش بره. صبح بچه‌ ها از شرکت تبلیغاتی که گاهی باهاشون کار میکنم زنگ زدند برم چکم رو بگیرم بعد یه ماه و نیم. گفتند بذار دم فوتبال بیا که دور هم ببینیم. یکی از بچه‌ ها از خونه تلویزیون آورده. گفتند تو همین هفته حجم آگهی ‌هایی که کار میکنند چند برابر شده؛ چرا که مخاطب تلویزیون این مدت بیشتر شده. نه فقط مخاطب برنامه‌های خبری همه برنامه‌ها از بس که شبکه‌ های اونوری و حتی من و تو و اینها هم گند زدند این مدت… تو همین یه هفته که هنوز هیچی تغییر نکرده یه طلبایی‌ شونو وصول کرده بودن و چک منم دادن… بچه‌ها خرت و پرت خریدن و همه ریختن تو آتلیه. بعضیا ولو رو زمین… یه حالی اصلاً!
فاصله‌ دو نیمه سر همه میره تو فیسبوکشون. نیما میگه ئه ئه قالیباف تو تهران فقط هفتصد هزارتا رآی داشته‌ها! بابک میگه این اگه پل صدرو خراب نکرد نخاله‌هاشو نچپوند تو تونل نیایش؟ بعد اس‌ام‌ اس های جوکهای انتخاباتیه که رد و بدل میشه. من میگم خدایی اینا رو کیا میسازن؟ خلاق هستن به خدا! بچه‌ها میشناسن بعضیاشونو که یکیشون طنز نویسه… بابک میگه نصف خلاقیت شو اینجا خرج میکرد خوب بود به خدا!

نیمه دوم شروع میشه و یه لحظه که نزدیکه گل بزنن و همه هیجان‌زده‌‌ان. مهسا میگه بابا قطر زده اینا مساوی‌ام کنن می‌ریم جام جهانی. نیما میگه ای‌بابا بازم کف مطالبات؟ بدیم پارکت کنن کف این مطالباتو که انقد به فکرشین… من حوصله‌م سر رفته. حال مزه‌خورایی رو دارم که خودشون عرق نمی‌خورن… می‌رم یه سینی چایی می‌ریزم… چهار سال پیش یه همچین روزی میدون توپخونه بودیم و میرحسین اومد تو میدون فردوسی بالای یه ماشین ایستاد و اون عکسای جاودانه رو گرفتن ازش عکاس‌ها… دو روز قبلش رو پل کریمحان بودیم که عکس علی کریمی و دستبندش دست به دست می‌شد.

تو آتلیه که برمی گردم جمعیت اتاق دوبرابر شده. یه گروه دیگه از دوستای بچه‌ ها اومدن. میگن اومدیم ببینیم که حداقل شادی بعدش تو خیابون رو حلال کنیم… میگم شادی اصولا حلاله…. دقیقه پنجاه و نه گل رو میزنه ایران… جیـــــــــــــــــــــــــــــــ! فریاد… ساختمون رو هواس! نیما میگه جون هرکی دوس دارین نیم ساعت زیادی خوشحالی نکنین شاید نتیجه مهندسی شده باشه؛ شانس نداریم که خوشی زیادی بهمون نیومده… آرش میگه نه بابا داورا بنفش پوشیدن؛ حله!

ریتم کند شده. من و فرزانه وایستادیم تو بالکن اون سیگار میکشه و داریم این روزهای قبلو با هم دوره می‌کنیم… میگم روزی سه تا بیانیه میاد برای امضا همه شتابزده و کلی‌گو. خواهش از روحانی برای وزارت ارشاد این و اون و … میگه خوب دوستانی که دوره اصلاحات یک کانکشن‌هایی داشتند دوست دارند دقیقا همون ها بیان سر کار که همین اول کار سهم شونو بگیرن. میگم باید مطالباتو الان ثبت کرد نه حتی برای تحقیق برای ثبت در تاریخ حتی

بازی داره تموم می‌شه… اوج و فرودهایی داره که من ازش سر در نمیارم. فقط حال می‌کنم از تماشای واکنش بچه‌ها. گزارشگر میگه اگه ببریم برنامه‌های ویژه‌ای هم هست… همه ریسه می‌رن… شد دقیقه نود… چقدر این روزها کنار هم انتظار کشیدیم… هرچیزی کنار هم مثل این که بهتره. مهسا میگه کاش یه فاصله بین شادیامون میدان. رو دل می‌کنیم
بازی تموم شد… بردیم.
می‌زنیم تو خیابون
بازی تازه شروع شده…

ما رفتیم تو خیابون

بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۲

راست میگفتند فمینیست های دهه ۷۰ که «شخصی سیاسی‌ست…» هر چی شخصی‌تر سیاسی‌تر!! مثلاً همین مسواک. امروز رسیدم مسواک جدیدی بگذارم تو لیوان جای اونداغونه، خونه رو تمیز کنم، توالت‌ها رو بشورم، ملافه‌ها رو بریزم تو ماشین لباسشویی، اجاق گازو پاک کنم، لباس‌های گشاد شده رو درز بگیرم و تنگ کنم… درست دوماهه که دست به هیچی نزدم؛ نمی‌شد. پس کی بشینه پای بحث و جدل؟ کی بشینه پای فیس‌بوک؟ کی راه بره و فکر کنه؟ کی بره رأی بده؟ کی بره شادی کنه تو خیابونا؟…امروز اما دارم می‌رسم به این امور شخصی. باید دیدن مادرم هم برم که رأی منطقه سهروردی رو یک‌تنه ساخته با بحث کردنش با سوپری و نونوا و میوه‌فروش…
خبرهای شورای شهر هم می‌رسه که ۱۳ درصدش اصلاح‌طلبند اما چمران که شورای شهر رو پشت قباله داره که هست… بچه‌ها غر می‌زنند روی دیواراشون که اکه‌هیتمرکزمون رفت رو ریاست‌جمهوری رو شوراها کار می‌‌کردیم الان اونجا هم تو اکثریت بودیم. چند جا افاضات کردم که نباید این روحیه‌ی انحصارطلبانه رو داشته باشیم وبخوایم همه جا رو یکباره از آنِ خود کنیم. اونجا ننوشتم اما خدایی رضازاده آخه؟ این گولاخ بامزه حتی تهرانی هم نیست. این آدم چطوری میتونه برای شهری تصمیم بگیرهکه دوستش نداره… اغلبشون تهرانی نیستند. چند هفته پیش به دعوت یه انجمن معماری رفته بودم یه میزگرد تو باغ/موزه‌ی قصر… همون زندان قصر که بازسازیش کردند وبه موزه و کافه و اینها. هیچی از فضای زندانو نگه نداشتن و یه سفره‌خونه‌طوری ازش به جا مونده… حالا… یه معماری اونجا حرف جالبی زد گفت تهران «ساکن» نداره،و کسانی که توش زندگی می‌کنند بیشتر «سرنشین» محسوب میشن؛ یک سالن ترانزیت بزرگ شده که آدمها ما بین اومدن از جایی و رفتن به جای دیگه تا میتونن میخوانسهمشونو ازش بکنند… یادم افتاد به طرح بریدن درختای خیابون ولیعصر تو دوره شهردار شدن احمدی‌نژاد… فکر کن اگه اینکارو می‌کرد… این روزها که فیلم‌های مبارزهمردم سر حفظ گزی‌پارک تو استانبول رو می‌بینم میگم اگه می‌خواستند درختای ولیعصرو بزنند همچین بلوایی می‌شد؟ بلوایی که به نوعی پایه‌ی طرح مسائل دیگه هم میشه…دیروز هم که گویا «۹ دی» ترکیه بود. اردوغان طرفداراش رو جمع کرده برای تایید سیاست‌هاش… اردوغان هم گمونم استانبولو دوست نداره. اورهان پاموک که نیست. یهسیاستمداره با خشک‌مغزی های یه سیاستمدار منفعت طلب.
اینترنت عین بنز کار میکنه؛ حتی اسکایپ! باورم نمیشه. وسط کار و بار اف۵ می‌رم و نگاه می کنم فیس‌بوک رو… یک ربع به چار چند تا اس ام اس میرسه که ساعت ۴اولین کنفرانس خبری رئیس‌جمهور…
چایی می‌ذارم و کار تعطیل! همون اول برق میره! بعد شروع میشه و روحانی از مردم تشکر میکنه و از جوونا که تو خیابون و فضای مجازی دیگه ترکوندند! مژگاناس‌ام‌اس می‌زنه: «ما رو میگه‌ها!»
بعد ادامه پیدا می‌کنه با جواب های هوشمندانه و نسبتاً کلی و دو پهلو. یه جا هم میگه بابا ما کلید آوردیم، نه داس…
همزمان بچه‌ها دارن توییت می‌کنن که بابا چرا کلی‌گویی می‌کنه، چرا… نمی‌دونم! ما برای همین انتخابش کردیم. برای زیرکانه حل و فصل کردن. برای نسوختن سیخ وکباب. حالا توقع رادیکال بودن یک روز نگذشته باز سر درآورده. به قول مسعود بهنود مثل اینکه ملت رئیس‌جمهورو با رهبر اپوزیسیون اشتباه گرفتند.
خبرنگار اعتماد اما خیلی خوشگل و بی‌اشاره مستقیم-ودر عین حال مستقیم- درباره حصر می‌پرسه و روحانی هم باز کلی جواب می‌ده که یک چیزهایی فقط به دسترئیس‌جمهور نیست و تعامل قوا رو می‌خواد اما این تلاشیه که باید بشه و حل می‌شه. یک نفر از ته سالن داد می‌زنه روحانی یادت باشه، میرحسین باید باشه… جگرم حالمیاد از شنیدن نام تنها مرد سیاست ایران که همه به نام کوچیک می‌شناسنش… روحانی جوابی نمی‌ده… حالاست که دوستان خودشونو بکشن که چرا ال نگفت و بل نگفت…صبر! منش اصلاح‌طلبی ولله یعنی خود محمد خاتمی.

بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲

_MG_5188a
تو بیداری بیدار

مهتاب مفخم

از خونه که می‌زنیم بیرون روی پا بند نیستیم؛ یک چیزی کشیدیم تنمون که توش سبز داشته باشه و بنفش. حین لباس پوشیدن تلفن‌هاست که زنگ می‌خوره و صدای جیغ و گریه به هم پیچیده. نمی‌فهمیم چی می‌گیم… همون دم در، پسر خوش‌تیپ همسایه سری تکون می‌ده و می‌گه واقعاً که! شماها رای داده بودین!؟ و یک پوزخند اگزجره می‌زنه… حوصله‌ی کل کل ندارم از بس این روزها با همه بحث کردم. الان فقط شادم؛ یک شادی همراه با ناباوری. همینجور که می‌دویم به سمت سر خیابون میگم بهش که ببین دلار قیمتش خوب شد تو دست دوس‌دخترتو بگیر برو ترکیه. نوش جونت. ما رأیشو دادیم… مهدی از سر کوچه بهش میگه ببین! یه آبجو تگری هم از طرف ما بزن داداش… می‌پیچیم تو خیابون عباس‌آباد.. ماشین‌ها بوق می‌زنند… الان درست ۱۰ دقیقه گذشته از اعلام خبر قطعی از تلویزیون… مردم و مغازه‌دارها تو پیاده‌رو مبهوتند… ما سه تا مثل خل‌ها جیغ می‌زنیم. آرش کیفشو کج انداخته و دستهاشو میبره بالا وی نشون میده می‌زنه تو خیابون… من داد می‌‌زنم مبارکــــــــــــــه! سر عباس‌آباد تو ولیعصر یکهو می‌پیوندیم به دسته بزرگی که جیغ می‌زنند و با یک ریتمی جیغ می‌زنند روحانی/روحانی… شعارها شکل نداره هنوز. یه پسری میپره رو یه نیمکت کنار پیاده رو داد میزنه… دممون گرم… همه میگن ایول… میگه این حقمونه، مبارکمون…ما فراموش نمی‌کنیم ۳۰ خرداد، ۱۸ تیر، روز قدس، ۱۳ آبان، ۱۶ آذر، عاشورا، ۲۵ بهمن….. بین هر تاریخی که می‌گه همه دست می‌زنند… یقین می‌دونم از جمعه تو دلش بوده این خطابه رو زیر آسمون شهر بگه. دستاشو می‌کوبه به هم یار دبستانی می‌خونه که بقیه هم صدا می‌شن… سرمو می‌گیرم بالا تو گرگ و میش غروب… درختای ولیعصر. یکی منو از خواب بیدار کنه… نمی‌تونم بخونم اشک امونم نمی‌ده… شماره علی رو می‌گیرم که سوئده؛ که ستار‌ه‌دار بوده و اخراجی… گوشی رو می‌گیرم سمت خیابون…

پلیس‌های سر دوراهی یوسف‌آباد ایستاده‌ند همینجوری؛ بی‌واکنش… نه خوشحال و نه خشمگین. تمام خیابون ولیعصر رو گرفتیم و می‌ریم بالا… مبهوت مونده‌های تو پیاده‌رو دارن ملحق می‌‌شن. آرش و مهدی رو گم می‌کنم. آرش رو گاهی می‌بینمش داره شعار میده و مهدی عکس می‌گیره. دوربین تو کیفمه. حیفم میاد عکس بگیرم… یه‌چیزایی باید بمونه تو حافظه. عکاسی باشه برای عکاسای حرفه‌ای.

شعارها شکل گرفته و آرش شده رسماً لیدر شعار… نصرمن‌لله و فتح‌قریب/ دوم خرداد دگر آفرید… این رو هم‌سن و سال‌های من و بزرگترها می‌دن… دوم خرداد رآی اولی بودم… آه که چه شبیهه این حال خوش… عمیقتره شاید… سلام بر روحانی/ درو د بر خاتمی جای خودشو می‌ده به روحانی یادت باشه/ عارف باید باشه… ماشین‌ها بوق می‌زنند و بعضی‌ها تا کمر بیرون ماشین‌اند. ماشین‌های کمی شیشه بالا کشیدند، کولرها روشن و بُغ کرده‌اند… شعار دیگه‌ای خطاب به این ماشین‌ها می‌جوشه یک‌هو که تحریمی، تحریمی/ پیروزیمون مال تو… و بعدش می‌خندیم… وسط خنده‌ست که عین یه موج یا حسین میرحسین می‌گیره خیابونو که حالا رسیدیم پارک ساعی… یکی منو بیدار کنه… زیر درختا و آسمون شهر… بعد موسوی، کروبی آزاد باید گردد شروع میشه…. تو پیاده‌رو یک خانوم چادری ایستاده تنها و دست می‌زنه و اشک‌هاش روونه… یادم به فخری محتشمی می‌ندازه، به عکس‌هایی که ازش دیدم… می‌رم و بغلش می‌کنم یک‌هو. غافلگیر شده، سفت بغلم می‌کنه و یه‌لحظه بعد شونه‌هام خیس خیسه…

هرچی می‌ریم بالاتر سر و صدا بیشتره و ماشین‌ها بوق‌هاشون بیشتر و ضبط ماشین ها بلندتر… زیر پل توانیر صدا می‌پیچه یاحسین میرحسین و بعد میره به سمتِ توپ تانک فشفشه این صدای جنبشه… برادر شهیدم رآی تو پس گرفتم. یه دختری می‌گه پس دخترای شهید چی؟ پس ندا چی؟ خودشو بقیه شعارو ادامه می‌دن ای خواهر شهیدم رآی تو پس گرفتم… آشناها رو می‌بینم… بچه‌های دانشکده… یه پسر موفرفری با سبیل پهن و سیگاری تو دستش بالای جدول ایستاده و سیگار دود میکنه. استاتوس امشب فیس‌بوکشو حدس می‌زنم که پر پوزخنده به این ملتی که جوگیرند و نمی‌دونند که بازی خوردند، اینکه نمی‌فهمند اصلاحات بقای این حکومته، که نمی‌فهمند باید تا آخر رفت و چه چه… از حفظ شدم این حرف‌های رادیکال بی‌راهکار بی‌پشت و پسله رو؛ بی‌خیال! شهر مال ماست، دوباره ۲۵ خرداده و شهر ماست….

بالاتر نزدیک ونک بچه‌ها رو می‌بینم ۱۰-۱۲ نفر که اینروزهای دوهفته گذشته رو با هم تو کافه گذروندیم. همدیگه رو بغل می‌کنیم… شیدا میگه یعنی تو میدون هم نیرو نیست؟ نسیم عکس می‌گیره. یک پسری میگه دِ نگیر خانوم. میگم چرا؟ بابا تو الان اکثریت قانونی مملکتی… با خیال راحت شعار بده، بخند و زل بزن تو دوربینا!

ونک قیامته! یه ماشین پلیس و یه آمبولانس ایستاده پلیس از مردم میخواد یک راه برای حرکت ماشینا باز کنه که اگه کسی مریضی داشت یا… می‌خندیم. عادت نداریم به این لحن! هر جمعی یه چیزی شعار می‌دن. یه گروهی میگن جنبش سبز نمرده/ اصلاحاتو آورده. بقیه همراهیشون می کنن. به پتریک می‌گم بابا این ملت چه هوشیارند تو شعارها! یادآوری می‌کنن ما آوردیم روحانی رو! می‌خنده و چیزهایی می‌گه با لهجه‌ی ارمنیش که تو فریادهایی هلهله برای منورها و فشفشه‌های رنگی که دارن می‌زنن تو هوا گم می‌شه. پتریک تمام عیدهای اسلامی مثل عید غدیر یه ماها عید دیدنی از سیدها رو یادآوری می‌کنه و با ماشین میاد دنبالمون بریم از سر کوچه اختر رد بشیم و به میر حسین از دور سلام بدیم…

یه گروه وسط میدون دایره شدن و شروع کردن به گفتن اسم زندانی‌ها و بعدش سه‌ضربی دست زدن: تاجزاده، دست‌دست‌دست/ ستوده، دست‌دست‌دست/ سحرخیز، دست‌دست‌دست/ بهاور، دست‌دست‌دست… صداشون تو هلهله یه گروه دیگه گم میشه از اون هلهله‌های استادیومی اُ ئه اُ ئه آ ئه… مهدی می گه بی‌خیال بابا مگه تیمتون برده. آرش می‌گه خب هرکی یه جور خوشحالیشو نشون می‌ده… دوباره یاحسین میرحسین… راه میفتیم سر جهان کودک تا چشم کار میکنه ترافیکه و صدای بوق… راه می‌ریم و یار دبستانی می‌خونیم که دو تا پسر تو یه ۲۰۶ میان کنارمون پارک میکنن و از ضبطشون یار دبستانی با صدای بلند پخش می‌کنند. ماها می‌خونیم و هی داره دایره بزرگتر میشه… این لوپ یار دبستانی هم که تمومی نداره… میزنه تِرَکِ بعد، ای ایران می‌خونیم. از ماشینها مردم پیاده شدند و ای ایران می‌خونند… یه پسری با یک عکس میرحسیم میاد که جای چهار تا روشه… از لای کتابی کشویی چیزی کشیده بیرون. عکس رو که می‌بینیم دوباره… پسر همسایه رو ترک موتور یکی می بینم… می‌خنده شاده. داره فیلم می گیره.

گلی‌اینا زنگ می‌زنند از کریمخان می‌گن بیاین اینجا. پیشنهاد میدم که چون زیادیم وانت بگیریم… می‌‌ریم اون دست خیابون با «وی‌ها» رو به آسمون به قول محسن نامجو که هفتم رو به بالا بود و … راهمون اما زِ هم کج نیست… امید می‌گه این فیلما رو ببینه محسن نامجو، ببینه که ما دور ایرانو خط نمی‌کشیم… شیدا می‌گه ول کن بابا اینهمه آهنگ خوب خونده حالا این یکیش رو هم تو یه جوی خونده دیگه… می‌خندیم… یه وانتیو راضی می‌کنیم و ۱۲ نفری می‌پریم پشت وانت و جیغ و داد و سر و صدامون تو اتوبان که یک طرفش قفله می‌‌پیچه ماشین‌ها به ما که میرسن «وی »نشون می‌دن و چراغ می‌زنن و عکس روحانی بیرون میارن. از اتوبان تو نیلوفر که می‌پیچیم می‌گیم بچه‌ها آروم تو میدون نیلوفر نیروی انتظامی نگیردمون… نیروی انتظامی نیست. کاری نداره. این چه ترسیه تو وجودمون. تو مفتح یه ماشین ون نیروی انتظامی هست به سمتش «وی» می گیریم. سرباز پشت فرمون میخنده و «وی» نشون می‌ده . دیگه از سر مفتح ترافیکه و پسرا بین ماشینها می‌رقصن پیاده می‌شیم که به وانت پول بدیم. نمی‌گیره. دمش گرم. می‌رسیم هف تیر. می‌گم بزنیم از جلوی مسجد الجواد بریم همونجا که همیشه موتورهای گارد و بسیجی‌ها به خط بودن که باعث می‌شد از این میدون همیشه بترسم…

می‌زنیم اون دست. نیروی انتظامی ایستاده دم هتل مروارید. می‌گم خسته نباشید. میگه سلامت باشید. دم آبمیوه‌ای خسته و کوفته نشسته‌اند به استراحت. امیر می‌ره آب‌طالبی بگیره. یک آقایی با پیرهن بنفش اشاره به شال سبز من می‌کنه می‌گه:« دم سبزت گرم. مام رنگ عوض نکردیما! این کبودی تنمونه.» تو این میدون من یکی آی کتک خوردم. می‌ریم سر کریمخان. می‌گم یعنی الان کجان اون بسیجیای رو موتور ۱۰۰۰ که اینجا بودن؟ کجان؟ دور همن؟ تو خونه‌هاشونن؟ یه بی‌ام و داره راه باز می‌کنه راننده چاقه و ریش پر و عصبانی سرمو میکنم تو پنجره‌ش می‌گم :«عید مردماس دیب گله داره؟»بچه‌ها می‌خندند.

تو کریمخان غوغاست… سه شب قبل چهارشنبه تو آخرین زمان تبلیغات باز اینجا بودیم باز بحث بود با تحریمی ها یک پسری رو تونستم قانع کنم. قد بلند بود گفت مغازه کامپیوتری داره تو ایرانشهر. اسم ۲۵ خرداد و خیابون آزادی انگار باطل‌‌السحره… گفت رأی می‌ده… دلم می‌خواست ببینمش. چشمم دنبالش می‌گرده. شیدا می‌گه ای شیطون!

زیر پل کریمخان اوج شلوغیه. خسته‌ایم دیگه نای داد زدن نداریم. بابک و مادرش رو می‌بینیم. میگه لهیم. می‌ریم خونه تلویزیون ببینیم چی می‌گه. می‌گم تلویزیون ضرغامی ببینین کمتر حرص می‌خورین. رفتار بی‌بی‌سی و صدای آمریکا مذبوحانه‌ شده دیگه… می‌گه مگه دیوونه‌ایم میخوایم ببینیم روحانی و بقیه پیام چی دادن. این پیامها باید تحلیل بشه. دم نشر چشمه ایستادیم. یادم به روز ۱۳ آبان میفته که باتوم می‌زدند به نرده‌های بسته و ما اون تو گیر افتاده بودیم… زیر پل کردی می‌خونند و می‌رقصند، آذری می‌خونند، … یاحسین میرحسین می‌پیچه زیر پل، کروبی موسوی آزاد باید گردد… هلهله… لب کارون می‌خونند و بندری می‌رقصند… اما جایزه‌ی بهترین شعار امروز رو اما می‌دیم همگی به دیکتاتور، دیکتاتور/تشکر تشکر… ریسه می‌‌ریم. از این هوشمندانه‌تر دیگه نمی‌شد. یعنی داره پیام می‌ده که ببین هنوز دیکتاتوری از نظر ما اما دمت گرم که به هردلیلی برای بقای خودت یا هرچی داری حال می‌دی… حال هم ندی لابد دوباره می‌گیم دیکتاتور دقت کن و می‌ریزیم پدرتو در میاریم. همه دیکتاتورا هم یه جا، لب پرتگاه وا میدن. مگه پینوشه نداد… نا نداریم می‌ریم از سوپر توی میرزای شیرازی خرت و پرت بخریم و بریم خونه بخوریم و چپه شیم… به بچه‌ها میگم می‌دونین ترسم چیه؟ می‌ترسم یه‌هو بیدار شم ۲۳ خرداد باشه. زنگ بزنم بهتون بگم بچه‌ها یه خواب عالی دیدم، واضحِ واضح! عین واقعیت. روحانی تو دور اول برده. مام ریختیم تو خیابون. همه بودیم تو خوبم و تو خیابون بی‌پلیس و بسیجی داد می‌زدیم و می‌رقصیدیم. بعد یکیتون می‌گین خواب دیدی خیر باشه. بهزاد سرمو می‌گیره تو بغلش می‌گه… تو بیداری، بیدارِ بیدار!

بیست و پنجم خرداد نود و دو

مهتاب مفخم

تهران

ساعت ۴ اومدم خونه. فیلترشکن که  به کل تعطیله، فیس بوک هم. رامیار اس‌ام اس میزنه رفتی تو چرتِ ننجونِ مهدی ازت خبری نیست؟ میگم بیدارم…. چرتم برد. بی بی‌سی یه کم شور گرفته. باورشون شده.بنفشه اس ام می زنه: فریاد سبز ما که به گوشی اثر نکرد/ جیغ بنفش ما را مگر این بار بشنوند. عاطفه می زنه: می‌خوام امیدوار نباشم، آروم نفس بکش، آروم. تازه ساعت ۷ صبحه..روحانی درصدش بالاست. زیر ۵۰ درصده اما. توی نوبت شما ملت زنگ می‌زنند. یکی از آمریکا زنگ زده می‌گه تو ایران فقر فرهنگی باعث می‌شه مردم برن و به نظام رای بدن.

یاد  عباس آقای دریانی سودری می‌افتم که صبح می‌گفت پدربزرگش مشروطه خواه بوده تو تبریز، می گفت مگه میشه از صندوق رای قهر کرد؟ این بچه‌ها نمی‌فهمند برای همین صندوق از مشروطه تا حالا چقدر خون ریخته شده؟ میگه این خانوم بچه‌های من دائم پای صدای آمریکان، میگن رای بدیم تایید این حکومته. میگم اگه بگن حساب بانکی باز کردن تایید اقتصاد این حکومته تو پولهاتو میذاری زیر فرش؟.اینها رو به لهجه ی شیرین آذریش می‌گفت..خلاصه وصل میشه فری‌گیت. پیام دارم از دایی که از وسط فحش و گوجه‌فرنگی رفته و رای داده، دایی این سیاسی جبه ملی کهنه کار که با اینهمه سال دوری هنوز مغزش فریز نشده، هنوز نبضش با تهران می‌تپه


قهوه می‌ذارم

بابک زنگ میزنه میگه پاشو بیا اینجا، تو خیابون و از خونه‌های بغلی صدای دست زدن میاد. اس ام اس تبریکه که میرسه… قهوه رو تلخ تلخ می‌خورم. می‌گم نکنین سرجدتون بچه ها. یاد میرحسین می‌افتم و مصاحبه ساعات اول ۲۳ خرداد که گفت برنده انتخاباته. می ترسم. ما راه خیابون رو پیدا کردیم باز..8451_574237882626829_1950462092_n

 امروز ۲۵ خرداده به قول پدرام فانوس دریایی جنبش سبزه این روز.عصر دوباره تو خیابون آزادی هستیم؟ با شادمانی و امید؟