آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۲ خرداد ۱۳۹۲

پرویز جاهد

اجتماع


روزانه هایی از جشنواره کن


943243_563527943697823_2125001246_n

تابلو از من خواسته است که یادداشت روزانه در باره فیلم‌ها و رویدادهای کن بنویسم اما تا الان به دلایلی میسر نشد و وعده من برای روزنوشت عملا به‌گاه نوشت تبدیل شد. آنچه که اینجا می‌نویسم را قاعدتا نباید به مثابه نقد فیلم‌ها تلقی کرد بلکه تنها واکنش اولیه و شتابزده من به فیلم‌ها در فضای شلوغ و سرسام آور کن است. در این چند روز فیلم‌های زیادی دیدم که بیشتر آن‌ها مربوط به بخش مسابقه اصلی و بخش نوعی نگاه بود.
۱
در بخش مسابقه اصلی (نخل طلا) تا الان فیلم‌های «زیبا و جوان» ساخته فرانسوا اوزون، «هلی» ساخته امت اسکالانته، «نشانی از گناه» ساخته جیا ژانک که، «مثل پدر و مثل پسر» ساخته کوره- ایدا هیروکازو و «گذشته» ساخته اصغر فرهادی به نمایش درآمده و هنوز زود است که بتوان درباره برنده احتمالی نخل طلا نظر داد یا پیش بینی کرد.
«هلی»، فیلم رئالیستی چرک و پر از خشونت امت اسکالانته مکزیکی، بعد از نمایش فیلم پر زرق و برق و سه بعدی هالیوودی «گتسبی بزرگ» باز لرمن، شروع خوب و تکان دهنده‌ای برای بخش مسابقه اصلی بود. فیلمی با نشانه‌ها و درونمایه‌های آشکار این سینما مثل سکس، خشونت، فقر سیاه، باندهای تبهکار مواد مخدر و فساد دستگاه پلیس و آدم‌های شوربختی که قربانی بی‌رحمی و خشونت‌اند.
هلی هم مثل فیلم فرانسوا ازون (زیبا و جوان)، فیلمی شخصیت محور است و زندگی کارگر جوانی به نام هلی را روایت می‌کند که ناخواسته درگیر مناسبات خشن و بیرحمانه گانگستر‌ها می‌شود. صحنه‌های خشن فیلم به حدی بود که بسیاری را از سالن سینما فراری داد. تماشای شکنجه و ضرب و شتم آدم‌ها، سوزاندن آلت تناسلی آن‌ها با الکل و به دار آویختن آن‌ها از پل هوایی، بی‌شک برای خیلی‌ها قابل تحمل نیست اما اسکالانته در کنفرانس مطبوعاتی گفت:«واقعیت‌های جامعه مکزیک خیلی خشن‌تر و بی‌رحمانه‌تر از آن چیزی است که من در فیلمم نشان دادم.»

۲
«زیبا و جوان» فرانسوا اوزون، فیلم متوسطی است از فیلمسازی که تم‌های مشخصی مثل بحران در روابط زناشویی، خیانت، عشق، رابطه‌های شکست خورده و اختلاف نسل‌ها را در فیلم‌هایش دنبال می‌کند. «زیبا و جوان» یک نوع «بل دوژور» قرن بیست و یکم و عصر اینترنت است. نوستالژی فیلمساز به سینمای دهه هفتاد فرانسه و دختران جوانی را که سکس آزادی جنسی، مسئله اصلی آنهاست می‌توان حس کرد. روایتی ساده و اپیزودیک از زندگی دختر زیبای ۱۷ ساله بورژوایی که علی‎رغم رفاه و شرایط خوب زندگی، به تدریج از دنیای معصومانه‌اش دور شده و به یک فاحشه تبدیل می‌شود. فیلمی کاراکتر محور که در تشریح انگیزه‌های شخصیت محوری‌اش (ایزابل) ناتوان است. رویکرد طنزآمیز اوزون و نمایش ریاکاری و خیانت دنیای بزرگسالان از دید دختری که همزمان قربانی و فم فتال است، البته قابل تامل است.
۳
فیلم برادران کوئن (درون لوین دیویس)، ادای دین دوباره آن‌ها به موسیقی فولک و کانتری و در‌‌ همان حال و هوای فیلم‌هایی مثل «آه برادر کجایی» و «بارتون فینک» است و نوستالژی فضا‌ها و موسیقی دهه شصت نیویورک را منتقل می‌کند. لوین دیویس، شخصیتی خیالی است. خواننده، نوازنده و ترانه سرایی دوره گرد که ظرفیتش را داشت که به باب دیلن تبدیل شود اما هرگز این فرصت به او داده نشد تا خود را ثابت کند. او ساعت‌ها در برابر تهیه کننده‌ها و کمپانی‌های ضبط صفحه موسیقی می‌نشیند و برایشان می‌نوازد اما با واکنش سرد و تحقیرآمیز آن‌ها مواجه می‌شود. سینمای کوئن‌ها، سینمای بازنده هاست و لوین دیویس نیز مثل غالب شخصیت‌های آن‌ها، آدمی بازنده است. فیلم با سکانس طولانی خواندن لوین در یک کافه زیرزمینی در نیویورک شروع شده و بعد از یک وقفه طولانی در روایت و بازگشت به گذشته این خواننده، دوباره به آن برمی گردد و در این فاصله ما با شخصیت درون گرا و ملانکولیک او و دلسردی تدریجی‌اش از فضا و آدم‌های پیرامونش و موسیقی عامه پسندی که دیگر برایش کسالت آور است و میلی را در او برنمی انگیزد، آشنا می‌شویم.
طنز و کمدی سیاه برادران کوئن و شخصیت‌های کمیک و بذله گوی او که ملانکولی و اندوه را در چشمان آن‌ها می‌توان خواند، منحصر به فردند. فیلم پر از لحظه‌های کمدی و طنزآمیز است مثل لحظه‌های بازی موش و گربه لوین با گربه بازیگوشی که مدام برایش دردسر درست می‌کند یا ملاقات و گفتگوی او با آدم‌های پیر و عنق مثل مامور آسانسوری که حاضر نیست گربه لوین را برای لحظه‌ای کوتاه نگه دارد و یا پیرزن ماشین نویسی که به فسیل تبدیل شده. جان گودمن (بازیگر محبوب وهمیشگی کوئن‌ها) این بار در هیئت شخصیتی که یادآور شخصیت اورسون ولز در نشانی از شر است در سفری دراز با لوین همراه می‌شود، به یاد ماندنی است.
۴
گاهی به خودم می‌گویم کاش تاریخ سینما نمی‌دانستم و خیلی فیلم‌ها را ندیده بودم چرا که هر فیلمی می‌بینم ناخودآگاه آن را با فیلم‌های مشابه دیگری که در عمرم دیده‌ام مقایسه می‌کنم. فیلم هلندی «بورگمن» ساخته الکس وان وارمردام، فوری مرا یاد فیلم‌های «بچه رزمری» و «مستاجر» رومن پولانسکی، «طالع نحس»، «بازی‌های خنده دار» میشل هانه که، «دندان نیش»، «تئورما» پازولینی، «خروج از شیطان» برونو دومن و «بودوی نجات یافته از آب» رنوار انداخت. دیشب هم فیلم فوق العاده زیبا و درخشان «زیبایی بزرگ» پائولو سورنتینو را که دیدم یاد فیلم‌های فلینی مثل «زندگی شیرین» و «رم» افتادم.
بورگمن، تا اینجا یکی از عجیب‌ترین و سورئال‌ترین فیلم‌های بخش مسابقه اصلی کن بود. فیلم با سکانس تکان دهنده‌ای شروع می‌شود که اگر به‌‌ همان شکل ادامه پیدا می‌کرد، می‌توانست بهترین فیلم کن امسال باشد. چند مرد به همراه کشیش دهکده با تفنگ و سگ شکاری، به دنبال آدم یا آدم‌هایی که ما نمی‌دانیم کیستند، در جنگل راه می‌افتند. مردی ژولیده با ریش بلند که هیئت مسیح را به ذهن تداعی می‌کند، در زیر زمین جنگل، برای خودش لانه ساخته و با صدای سگ‌ها، از خواب بیدار می‌شود. با موبایل دوستان دیگرش را خبر کرده و از راه مخفی فرار می‌کند و به سراغ دوستانش که هر کدام مثل او در زیر زمین زندگی می‌کنند، می‌رود و آن‌ها را از خواب بیدار می‌کند. بعد به سراغ خانه‌ای اعیانی می‌رود و در می‌زند و زن و شوهری در خانه را باز می‌کنند. مرد از آن‌ها می‌خواهد که او را راه داده تا بتواند در خانه آن‌ها حمام کند و چرک تنش را بشوید. مرد صاحبخانه که بورژوایی مرفه است، او را راه نمی‌دهد اما مرد ژنده پوش ادعا می‌کند که همسر مرد (مارینا) را می‌شناسد و مارینا، مدتی پرستار او بوده. مرد صاحبخانه با مشت و لگد به جان مرد ژولیده می‌افتد و او را از خانه‌اش می‌راند اما زن او، به طور پنهانی و دور از چشم شوهرش، او را راه داده و از او پرستاری می‌کند. مرد ژولیده کیست و از آن‌ها چه می‌خواهد؟ آیا مسیح است که دوباره بازگشته تا ماموریت‌اش را تمام کند یا شیطان است که با ظاهری مسیحایی آمده یا خون آشامی خطرناک است؟ فیلمساز تا پایان، به ما نمی‌گوید که بورگمن کیست و چه هدفی دارد و با چه انگیزه‌هایی این کار‌ها را می‌کند. چرا روی بدن آدم‌ها علامت می‌گذارد؟ آن علامت نشانه چیست؟ آیا متعلق به فرقه‌ای خاص است؟ آیا هیولایی زمینی است یا موجودی فراطبیعی است؟ یا همانند تئورمای پازولینی، بر اساس نفرت طبقاتی عمل می‌کند و می‌خواهد از بورژوازی انتقام بگیرد؟
قطعا با معیارهای رئالیستی و منطق معمولی، نمی‌توان این فیلم را تحلیل کرد اما با‌‌ همان رویکرد سورئال و غیر طبیعی هم، فیلم قانع کننده نیست. مشکل فیلم و تفاوت آن با همه فیلم‌های خوبی که برشمردم این است که این فیلم و آدم‌های آن به اندازه کافی هول انگیز نیستند، ضمن اینکه رابطه بورگمن با زن صاحبخانه و انفعال بی‌اندازه او در برابر اعمال شیطانی و شریرانه‌اش، مبهم است. تا زمانی که بورگمن و همدستانش، وارد حریم شخصی خانواده بورژوا نشده‌اند، همه چیز خوب پیش می‌رود و با لحظات تکان دهنده‌ای مواجه‌ایم اما پس از آن همه چیز پیش پا افتاده و عادی می‌شود.
۵
برخی فیلم‌های بخش نوعی نگاه، خیلی بهتر از فیلم‌های مسابقه اصلی‌اند و نمی‌فهمم چرا آقای ژیل ژاکوب و تیری فرمو آن‌ها را در این بخش گذاشته‌اند مثل فیلم مستند «تصویر گمشده» ساخته ریتی پان از کامبوج که یکی از بهترین فیلم‌های بخش نوعی نگاه بود و یا فیلم «عمر» ساخته هانی ابواسد از فلسطین (سازنده فیلم معروف اکنون بهشت) با درونمایه‌هایی چون عشق، وفاداری و خیانت.
عمر روایتی تکان دهنده از زندگی چند جوان فلسطینی است که هسته مقاومت کوچکی را در کرانه غربی فلسطین در برابر اسرائیل تشکیل می‌دهند اما در دام ترفندهای یک افسر اطلاعاتی اسرائیلی که می‌خواهد آن‌ها را به همکاری و خیانت وادار کند، قرار گرفته و در برابر هم قرار می‌گیرند. ابواسد که یکی از بهترین و جسور‌ترین سینماگران فلسطینی است، نشان می‌دهد که چگونه در فضایی خشن و پر از نفرت، تخم بدبینی و بی‌اعتمادی کاشته شده و عشق‌ها و دوستی‌ها نابود می‌شود. «عمر» (با بازی درخشان آدم بکری) که عاشق نادیاست، تا زمانی که این عشق پابرجاست، برای دیدن معشوق از جان مایه گذاشته و بی‌باکانه و مثل گربه‌ای زیرک از دیوار بلند کرانه غربی بالا می‌رود اما وقتی که در چنبره خیانت گرفتار می‌شود، دیگر قدرت بالارفتن از دیوار را ندارد و سقوط می‌کند. پایان فیلم بسیار جسورانه و غیرمتعارف است و قطعا نمایش عمومی آن پر سر و صدا خواهد شد.
۵
در فیلم «تصویر گمشده»، فیلمساز، که زمان به قدرت رسیدن خمرهای سرخ در کامبوج ۱۳ ساله بود، با استفاده از مجسمه‌های گلی، دکور عروسکی، نماهای مستند آرشیوی و بازسازی برخی صحنه‌ها، نشان می‌دهد که رژیم پول پوت به نام سوسیالیسم، عدالت اجتماعی، برابری و شعار نجات خلق‌ها، چه بلایی سر مردم کشورش آورد و چگونه آن‌ها را به خاک و خون کشید، شهر‌ها را به ویرانه تبدیل کرد، در جوی‌ها به جای آب خون جاری کرد و آدم‌ها را از هویت انسانیشان جدا ساخته و به شماره تبدیل کرد. رژیمی که روشنفکران، طبقه متوسط شهری و بورژوا‌ها را دشمن خود دانسته و بیرحمانه آن‌ها را قلع و قمع کرد. مستند تکان دهنده‌ای بود.
۶
در هشتمین روز جشنواره، هنگام نمایش فیلم «پپرلند شیرین من» (پپرلند نام کافه‌ای است که بخشی از داستان فیلم در آن اتفاق می‌افتد)، ساخته هنر سلیم کارگردان کرد عراقی با بازی گلشیفته فراهانی، یک لحظه احساس حضور در جشنواره فجر به من دست داد. دور و برم پر از ایرانی بود، از کارگردان‌های فیلم‌های کوتاه گرفته تا بازیگرانی مثل فاطمه معتمد آریا و بابک کریمی، تهیه کنندگانی مثل سید غلامرضا موسوی، پخش کنندگان فیلم مثل شبنم میرشب، منتقدانی چون علی معلم، حسین معززی نیا، کیوان کثیریان، مهدی عبدالله‌زاده، گزارش گران خبرگزاری‌های داخلی و رسانه‌های فارسی خارج از کشور و همچنین مسئولان و نمایندگان رسمی سینمای ایران از بنیاد فارابی گرفته تا صدا و سیما، حوزه هنری و مرکز سینمای تجربی.
صحنه‌ای هم دیدم که برایم سوال برانگیز شد. خیلی‌ها از گلشیفته یا با او عکس می‌گرفتند اما نمی‌دانم چرا برخی از این مسئولان دو آتشه سینمای ایران که می‌دانم دل خوشی از گلشیفته و کارهای او ندارند و رگ غیرت آن‌ها از دیدن تصایر برهنه او در فیلم‌ها و مطبوعات به جوش آمده، دوربین در دست دنبال او می‌دویدند تا از او عکس بگیرند.
اما فیلمی که گلشیفته در آن بازی می‌کرد یعنی «پپرلند شیرین من» (My Sweet Pepper Land)، با همه فیلم‌هایی که تا کنون درباره کردستان از فیلمسازان ایرانی، عراقی یا ترکی دیده‌ایم متفاوت بود. متفاوت از این نظر که فیلمساز آن سینمای اگزوتیک مدل بهمن قبادی و فیلمسازان مشابه را درباره کردستان دنبال نمی‌کند و به جای آن یک کمدی وسترن ساخته که تاثیرات سینمای سرجئولئونه و امیر کاستاریتسا را در آن می‌توان دید.
همیشه فکر می‌کردم که کردستان می‌تواند لوکیشن خوبی برای یک فیلم وسترن باشد. حالا هنر سلیم، فیلمساز کرد، این تجربه را در کردستان آزاد عراق کرده با قهرمانی که نماینده دولت است و مثل کلانترهای فیلم‌های وسترن وارد منطقه‌ای می‌شود که عده‌ای از اشرار بر آنجا حکم می‌رانند و وظیفه او این است که آن‌ها را به متابعت از قانون وادارد.
گلشیفته فراهانی، در نقش یک معلم جوان کرد با ظاهری مدرن اما برخاسته از یک خانواده سنتی مردسالار و یک دوجین برادر غیور کرد، بازی‌ای معمولی دارد و پیشرفتی در سابقه حرفه‌ای او محسوب نمی‌شود.
«پپرلند شیرین من»، به عنوان یک فیلم سرگرم کننده، قابل قبول است و اصلا نباید آن را جدی گرفت. حضور چنین فیلمی در بخش نوعی نگاه، واقعا برایم غیرقابل توجیه است. می‌دانم که شبکه‌های فرانسوی تهیه کننده آن بوده‌اند و در انتخاب آن نقش داشته‌اند اما جای گرفتن این فیلم در بخش نوعی نگاه که معرف، گرایش‌ها و رویکرد‌های جدید در سینماست، بی‌معنی است.
۷
جیمز فرانکو، با اولین تجربه کارگردانی‌اش، «دراز می‌کشم می‌میرم» (در ایران به وسیله نجف دریابندری« گور به گور» ترجمه شده) نشان داد که نه تنها بازیگر خوبی است بلکه کارگردان ماهری هم هست.
اقتباس از رمان فاکنر به خاطر پیچیدگی‌های روایی و ذهنی آن کار ساده‌ای نیست اما فرانکو با استفاده از تمهیداتی مثل صدای روی تصویر و اسپلیت اسکرین (تقسیم کردن پرده به دو قسمت) و نمایش همزمان و موازی دو رویداد یا یک رویداد از زوایای مختلف در کنارهم، تا حد زیادی از پس این اقتباس دشوار برآمده و داستان یک خانواده کشاورز آمریکایی در اواخر دهه بیست را که درگیر تدفین مادر خانواده‌اند، به زیبایی روایت کرده است. بازی‌ها به ویژه بازی جیمز فرانکو، فیلمبرداری و موسیقی فیلم به شدت تاثیرگذارند.
۸
لاو دیاز را پدر ایدئولوژیک سینمای مدرن فیلیپین نامیده‌اند. او یکی از خلاق‌ترین سینماگران امروز جهان است با فیلم‌هایی که حداقل زمان آن بین ۴ تا ۸ ساعت است. انقلابیون شکست خورده، فیلمسازان، هنرمندان، روشنفکران، مجرمان و تبهکاران و اعضای فرقه‌های مذهبی و سیاسی، شخصیت‌های فیلم‌های دیاز را تشکیل می‌دهند. او تصویرگر آدم‌هایی بیگانه شده و خاموش و جامعه‌ای پسا استعماری است که هنوز زخم‌ها و ترومای دوران استعمار را با خود حمل می‌کند.
از لاو دیاز قبلا فیلمی ندیده بودم و با تردید به سراغ فیلم جدید او با نام «نورته، پایان تاریخ» که در بخش نوعی نگاه است، رفتم. فیلمی با ۴ ساعت و ده دقیقه که تحمل دیدن آن در این روزهای پایان جشنواره که انرژی من تحلیل رفته و خستگی و بی‌خوابی دمار از روزگار من درآورده، کار سختی است اما قطعا به دیدن‌اش می‌ارزید.
بعد از دیدن‌‌ همان سکانس اول، علاقمند شدم که بنشینم و داستان جوانی به نام فابیان را که با دوستانش نشسته و درباره پست مدرنیسم، ساختار شکنی و ویران کردن همه ارزش‌های مسلط بحث می‌کنند ببینم. «نورته، پایان تاریخ» تجربه سینمایی منحصر به فردی است، فیلمی درباره ازخود بیگانه شدن نسل جوان فیلیپینی است که اعتقادش را به سیستم اقتصادی و اجتماعی جامعه‌اش از دست می‌دهد و علیه همه مظاهر و ارزش‌های اخلاقی آن می‌شورد.
از خودبیگانگی فابیان و بی‌اعتقادی‌اش به هنجارهای اجتماعی، اخلاقیات، دوستان و خانواده‌اش، او در مسیری می‌اندازد که به تدریج به یک قاتل و متجاوز تبدیل می‌شود. او معتقد است که مارکس باید برگردد و سرمایه داری یک هیولاست و باید نابود شود. رادیکالیسم و شورش او علیه کاپیتالیسم، به شورش علیه ارزش‌های اخلاقی و خانوادگی می‌رسد.
رادیکالیسم لاو دیاز، تنها در محتوی سیاسی اجتماعی فیلم او خلاصه نمی‌شود بلکه فرم سینمایی او نیز بیش از حد رادیکال است. برداشت‌های بلند، نماهای ساکن که در آن آدم‌ها نشسته‌اند و بحث می‌کنند، حرکت‌های نرم دوربین، ریتم کند و آرام و حذف موسیقی، همه از «نورته، پایان تاریخ»، اثری روشنفکرانه و غیرمتعارف می‌سازد.
۹
رابرت ردفورد امسال با فیلم «همه چیز از دست رفت» ساخته جی سی چندور به کن آمد. سال‌ها بود که آرزوی دیدارش را داشتم و هرگز فرصت شرکت در جشنواره فیلم ساندنس را که او اداره می‌کند، نداشتم. «همه چیز از دست رفت»، فیلمی بدون دیالوگ بود که در بخش خارج از مسابقه نشان داده شد اما تحسین خیلی از منتقدان را برانگیخت و خیلی‌ها معتقد بودند که جای آن می‌بایست در بخش مسابقه می‌بود و در حقش ظلم شده است.
۱۰
یکی از جالب‌ترین برنامه‌های فستیوال کن امسال، تقدیر از آلن دلون بازیگر نامدار فرانسوی بود. این برنامه، به مناسبت نمایش فیلم «خورشید سوزان» ساخته رنه کلمان ومحصول ۱۹۶۰ ترتیب یافت.
بازی آلن دلون در این فیلم از او یک ستاره ساخت و باعث شد که فیلمسازان بزرگی مثل لوکینو ویسکونتی، آنتونیونی، جوزف لوزی به سراغ او بیایند. ویسکونتی از آلن دلون در فیلم‌هایی چون «روکو و برادران» و «یوزپلنگ» استفاده کرد و آنتونیونی نیز او را در فیلم «کسوف» در کنار مونیکا ویتی قرار داد.
آلن دلون در میان ابراز احساسات و کف زدن‌های ممتد تماشاگران در سالن دبوسی کن، با وقاری خاص روی صحنه رفت. دلون درباره همکاری‌اش با رنه کلمان گفت: «رنه کلمان استاد من است. از او خیلی چیز‌ها یاد گرفتم. او بزرگ‌ترین کارگردان و فیلمبرداری بود که من در تمام زندگی‌ام شناختم.»
شنیدن این حرف از آلن دلون برایم قدری عجیب بود چرا که درست است رنه کلمان، کارگردان بزرگی بود اما دلون با سینماگران مهم تری مثل لوکینو ویسکونتی، آنتونیونی، ژان لوک گدار، لویی مال و ژان پی یر ملویل هم کار کرده است اما او در حرف‌هایش به آن‌ها حتی اشاره هم نکرد.
چندی قبل سینما تک فرانسه با همراهی استودیو کانال، این اثر کلاسیک سینمای فرانسه را به مناسبت صدمین سال تولد رنه کلمان، به صورت دیجیتال مرمت کرده و نسخه ترمیم شده آن برای نخستین بار در کن به نمایش درآمد. رنه کلمان، فیلم خورشید سوزان را بر مبنای رمان «آقای ریپلی، خورشید سوزان» نوشته پاتریشیا‌های اسمیت، ساخت، نویسنده‌ای که ویم وندرس و آنتونی می‌نگلا هم بر مبنای رمان‌هایش فیلم ساختند. اقتباس کلمان از رمان پاتریشیا‌های اسمیت، با بازی‌های خوب دلون، موریس رونه و ماری لفوره و موسیقی نینو روتا، قطعا به یاد ماندنی است.