آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۲ خرداد ۱۳۹۲

صبا واصفی

فرهنگ


دو شعر از صبا واصفی


saba

امنیت ملی

جانم به کف رسیده
تا ترک برنداشته کفِ پام
هر دو پایم باید برود
برود روز را تیغ بزند
تا هر چه شب زیرِ پوست دارد
بریزد بیرون
خلاص کند سرطانی
که تاب می‌خورد از دار
ادرار می‌کند از ترس
و حرص می‌خورد
چرا اینجا سبز شدم
برای اعصابِ رو دل کرده‌ام
باید بروم گل گاو زبان دم کنم
هی کنم این گاو‌ها
که در فکرهام
هنوز مآااا مآااا می‌کنند
طوری قات زده‌ام
که قاتی شده حلزونِی
به خود پیچیده از دلپیچه در سرم

پیله می‌کند
به پیله‌های دامنِ افتاده از کمرم
به نظام
و امنیت ملی را
چنان فشار می‌دهد لای پا
که دیگر هیچ سرطانی
امن‌تر از اعدام
زیرِ دامنی سبز نشود

 

انتخابات ۹۲

باد نمی‌داند اینجا
کجا اطراق کند
صدف‌ها تابوت
و ناخدا
دریا می‌برد با خود
تا باران
ضربه مغزی نشود آنجا
که خر برای الاغ
پرونده سازی
و سگ زرد
برادری می‌کند با شغال
و بیچاره گوسفند‌ها
که چه ساز عزا کوک باشد
چه طبل عروس
برای نجات هم
تن‌ها به مرگ لب می‌دهند