آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۰ خرداد ۱۳۹۲

شیما شعبانی

اجتماع


در جستجوی امید


_MG_4169

بازهم سال چهارم فرارسید، سالی که «خرداد» آن سرنوشت ما را تا چهار خرداد آتی رقم می‌زند. آخرین تجربه، خرداد۸۸ بود که با دست‌های به هم زنجیرشده زنان و مردان این سرزمین برای «تغییر» آغاز و به نمناک شدن چشم‌ها و در ‌‌نهایت سکوتشان ختم شد. و امروز چه چیز می‌تواند این سکوت را بشکند، انگیزه حضور یا عدم حضور شود… شاید از میان این دست نوشته‌ها که ماحصل گپ و گفت با زنان ایرانی در روزهای مانده به انتخابات است بتوان نگاهی به انگیزهء آن‌ها برای مشارکت یا عدم مشارکت داشت.

دیدرار نخست: سه شنبه ۱۷/۲/۹۲
از مترو میرداماد بیرون می‌آیم، راننده‌های تاکسی از رفت و آمد نامزد‌های انتخابات در خیابان فاطمی خبر می‌دهند. سوار تاکسی می‌شوم و کتاب خواندن را به انتظار برای پر شدن صندلی‌های خالی ترجیح می‌دهم. مدتی نمی‌گذرد که متوجه حضور زنی در کنار خود می‌شوم، کیفش را باز کرده و سعی می‌کند با رژلب صورتی‌اش خستگی و ضعف ناشی از کار را از چهره اش بیرون کند. از درون آینه به من لبخند می‌زند و می‌پرسد: «امروز ونک نبودید؟… از گشت ارشاد می‌ترسم یعنی متنفرم…» و با انگشت به کفش‌های تابستانی‌اش اشاره می‌کند…«‌ای کاش بعد از انتخابات شرایط بهتر بشه… از این وضع خسته شدیم!»

تاکسی که از مسافر سرریز می‌شود، رانده سوار می‌شود و بلافاصله می‌گوید: «کرایه؛ نفری۱۵۰۰تومان است». زن بدون آنکه راننده را خطاب قرار دهد چندبار اعتراض و از نوسان قیمت در این مسیر شکایت می‌کند. می‌گوید:« با این همه گرانی از مردم توقع رای دادن هم دارند! من که رای نمی‌دهم… »

خانم دیگری که کنارش نشسته رو به او می‌کند و می‌گوید: «با رای ندادن هم وضع بهتر نمی‌شه… اگر خاتمی هم کاندید بشه رای نمی‌دید؟؟» از حرف‌ها و مقنعه گچی‌اش می‌توان فهمید معلم است. او هم از شرایط نا‌راضی است و از بی‌برنامگی دولت، فشرده شدن برنامه امتحانی مدارس برای برگزاری انتخابات، به تنگ آمده است. معلم می گوید که روز قبل یکی از شاگردانش به او گفته: «خانم رای ندید… حداقل به خاطر ما رای ندید!!» او که در دوران اصلاحات دانشجو بوده و می‌گوید:« خاتمی در آن روز‌ها حامی دانشجویان بود، تشکل‌های دانشجویی، کارمندی و کارگری فعال بودند، شرایط اقتصادی بهتر بود و بیکاری بیداد نمی‌کرد و….» جمله‌اش تمام نشده، تاکسی در گوشه‌ای از میدان ونک و روبه روی ماشین سبز و سفید گشت ارشاد توقف می‌کند و هر یک به سویی از این شهر مسیرمان را ادامه می‌دهیم و من با خود می‌اندیشم آیا خاتمی کلید رهایی است؟ آیا بعد از وقایع ۸۸ هنوز می‌توان اصلاحات را بهترین راهکار برای تغییر دانست؟ ایا می‌توان به نتیجه صندوق‌های رای اعتماد کرد؟

دیدار دوم: یکشنبه۲۲/۲/۹۲
۲۴ساعت از پایان زمان ثبت نام نامزد‌ها نگذشته و تب و تاب حضور آن‌ها در آخرین لحظات از خیابان فاطمی به اینجا؛ میدانی کوچک در قلب مذهبی‌ترین بخش پایتخت هم رسیده است. او را از آن سوی خیابان می‌بینم، هنوز لبخند سال‌های مدرسه را بر لب دارد. به ایستگاه اتوبوس که می‌رسیم بعد از سلام می‌گوید: «دیدی!… هاشمی هم آمد!!» این جمله را که می‌گوید و چشمانش ازشوق برق می‌زند.
نعیمه ۲۱ساله، دانشجوی مدیریت بیمه در دانشگاه آزاد است و در خانواده‌ای سنتی و نسبتا مذهبی زندگی می‌کند. چادر سرمی کند ولی از آرایشش و لباس‌هایی که به تن کرده می‌توان فهمید مثل اکثر جوان‌ها رابطه خوبی با «مد»، «خریدکردن» و «خوشگذرانی» دارد. او از ناامیدی‌هایی می‌گوید که تا دیروز عصر گریبانش را گرفته بود و حضور هاشمی چون بارانی بر آن‌ها بارید و شستشان. از نظر او «هاشمی کلیدی است که می‌تواند درهای بستهء غرب را به روی ما بگشاید، اوضاع اقتصادی را بهبود بخشد و در یک کلام، تمام خوبی‌ها را برای ما به ارمغان آورد». اما او هیچ استدلالی برای انتخاب خود ندارد و تا به حال کارنامهء سیاسی هاشمی را هم مطالعه نکرده است و در حالی از لفظ «راه گشا» استفاده می‌کند که حتی با این مفهوم هم چندان آشنا نیست.
شاید او هم مغلوب تبلیغات پیش از موعد انتخاباتی است. شاید بتوان او را نمونه ای از «توده»‌ای دانست که نارضایتی بر روح جمعی‌اش چیره شده است ولی برای بهبود و تغییر راهکاری ندارد و حرکت برای تغییر را به دیگران وامی گذارد و حاشیه نشینی و انتظار را ترجیح می‌دهد. این تفکری است که هاشمی را تنها گزینه برای تغییر می‌داند و از معرفی و پذیرش چهره‌ای جدید و راه گشا ناتوان است.

دیدار سوم: شنبه ۴/۳/۹۲
او و «رخش سایپا نشانش» را تمام مسافران خط شریعتی-سیدخندان می‌شناسند. زنی آرام، متین و خوش رو که در این روزهای مانده به انتخابات، اخبار صبحگاهی رادیو را جایگزین آوای گوگوش و هایده کرده است. گوینده رادیو اسامی نامزد‌ها را می‌خواند ودر این میان خبری از «هاشمی رفسنجانی» نیست. همانطور که فرمان را می‌چرخاند این جمله را چندبار تکرار می‌کند: «هنوز باورم نمی‌شه؟!… هاشمی را رد صلاحیت کردند؟!»
برای او که نان آور خانواده‌ای سه نفره است و هر روز با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم می‌کند «هاشمی» یادآور «امید به آینده» است. آینده‌ای که برای یک مادر یعنی سرنوشت فرزندانش، سرنوشتی که دست کم تا چهار سال آینده‌اش بسته به نتیجهء انتخابات پیش رو است و این مسئولیت مادرانه است که او را واداشته تا قدم در راه انتخاب بگذارد و از میان گزینه‌های نه چندان مطلوب «بد» و «بد‌تر»، اولی را برگزیند و در این عرصه که خبری از هاشمی نیست، او چشم به مردی دوخته است که یا محبوب هاشمی باشد یا سوغاتش برای مردم «آرامش و آرامش و آرامش» باشد نه آنکه گرانی وتحریم و بیکاری و تورم را با برچسب پول نفت به سفرهء خانه‌اش سرازیر کند.
دیدار چهارم: شنبه۱۱/۳/۹۲
بازهم «مناظره» اما این بار از جنس «مسابقه»… این چکیده نظراکثریتی است که از دیروز شاهدشان بودیم. نظر خاله هم همین است. دو سالی که در مترو دست فروشی می‌کند، تقریبا هر روز می‌بینمش وگاهی مشتری‌اش می‌شوم. امروز برایم از انتخابات می‌گوید، از مناظره‌ای که به آن خندیده، از قالیباف که به خاطر نامروتی مسئولان مترو به او و هم قطارانش همواره مورد انزجار او است و از پشتکار رضایی برای حضور در انتخابات و…
او حضور در انتخابات ریاست جمهوری را وظیفه می‌داند و می گوید که در ۲۵سال اخیر در انجام آن قصور نکرده است. اسامی تمامی کسانی را که به آن‌ها رای داده است با جزئیات مربوط به انتخابات آن سال به یاد دارد. انتخاب او عارف یا روحانی است، عارف را به خوبی می‌شناسد و با قاطعیت تمام از روحانی دفاع می‌کند، برای توصیف او هم عنوان «شیخ دیپلمات» را از روزنامه‌های صبح وام گرفته است. حتی این دستفروش متروی تهران هم با آروزی شادی، صلح، آرامش وانتخاب عادلانه رئیس جمهور از من خداحافظی می‌کند.