آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۰ خرداد ۱۳۹۲

مینا فدایی

سیاست


از سیاست تا دعای کمیل، همه چیز از جنس زیرزمین


از سیاست تا دعای کمیل

از سیاست تا دعای کمیل

فکر می‌کردیم انقلاب می‌کنیم، بعد همه چیز درست می‌شود. دیگر زنی تن فروشی نمی‌کند که نان شب بچه‌هایش را بیاورد خانه و دیگر هیچ فقیری تا کمر خم نمی‌شود در سطل زباله‌ها تا نانی بیابد. فکر می‌کردیم انقلاب می‌کنیم و آزادی جایش را به تحکم و اجبار می‌دهد. برای انقلابمان هم هیچ رنگی انتخاب نکرده بودیم. ما راویان حقوق بشر بودیم و این عنوان را از هر عنوانی بیشتر دوست داشتیم

هر جمعه جمع می‌شدیم. جلسه داشتیم. با ایمیل‌های تقلبی و اسم‌های تقلبی و موضوع‌های تقلبی دور هم جمع می‌شدیم. هر کدام از جایی می‌آمدیم. شیرین که مسئول هماهنگی بود برای هر کداممان ایمیلی ساخته بود و اسمی برایمان گذاشته بود. یادم هست اسم من بود «گلابتون».

صورت جلسات هم با همین اسامی و عنوان‌ها نوشته می‌شد. سعی می‌کردیم هیچ ردی از خودمان نگذاریم. یاد گرفته بودیم که اگر می‌خواهیم رد یابی نشویم باید باطری موبایل را در بیاوریم. بعد‌ها یکی از بچه‌ها در جستجوهای اینترنتی‌اش خوانده بود که بهتر است پای تلفن بگوییم می‌رویم مثلا پارک ملت. بعد موبایل را خانه بگذاریم یا بدهیم مادرمان که می‌رود خرید با خودش حمل کند ولی خودمان برویم پارک لاله. یک بار جلسه جمعه تصمیم گرفتیم این روش را پیاده کنیم. پارک ملت شد کافی شاپ…..

از اینهمه ترفند و توانایی بالایمان درپیچاندن بازجو‌ها و مفتتش‌های وزارت اطلاعات خرسند بودیم. جمع می‌شدیم و حرف می‌زدیم. برنامه می‌ریختیم و به دیدارخانواده‌های زندانیان سیاسی می‌رفتیم. گزارش از کودکان کار تهیه می‌کردیم. دنبال حق تحصیل برابر بودیم. جلسات مان‌گاه ساعت‌ها طول می‌کشید. چاشنی‌اش فقط سیگار بود و چایی. انگار با همه جوان‌هایی که در خیابان راه می‌رفتند و دنبال کاری و برنامه‌ای بودند فرق می‌کردیم. نه پارتی، نه جمع شبانه، نه سفر خارجه هیچ کدام برایمان جذابیتی نداشت. امیر که سوت می‌زد یعنی باید دسته گل می‌خریدیم می‌رفتیم دیدن خانواده فلان زندانی در بند. روزهای انتخابات بیشتر از لایه خودمان آمده بودیم بیرون. با وجود همه تهدیدهای بازجو «ع» ولی ککمان هم نمی‌گزید و فکر می‌کردیم پیروزیم. روزی که از میدان راه آهن تا تجریش زنجیره انسانی به راه افتاد یک سرش من ایستاده بودم یک سرش شیرین. فکر می‌کردیم پیروزی نزدیک است.
صبح روز بعد از انتخابات، وقتی صورت‌هایمان هنوز بغض شب قبل را روی خطوطش داشت به خانه شیرین ریختند و اول از همه او را بردند. طوری ریختند و بردند که مطمئن شدیم تمام ترفند‌های جلساتمان نقش بر آب شده بوده. بعد چیزی نگذشت که امیر را بردند. مهشید و سهیل هم بعد از این‌ها. من را هم بردند. درست وسط نمازجمعه هاشمی!
کم کم در زندان باید دنبال راهی بودیم که به هم خبر بدهیم هستیم. نترسیده‌ایم و هنوز مسیر طولانی روبروی ماست. در یکی از ملاقات‌های عمومی چشمم خورد به امیر. ترسیدم. ریش خفنی گذاشته بود. نزدیک شد و گفت گلابتون چطوری؟ فریاد نگهبان زندان میخ کوبمان کرد. گفت نترس!
یک سالی است که آزاد شده‌ام. رفقایم هنوز در زندان‌اند. همان جا هم برای خودشان گروه تشکیل داده‌اند و بحث می‌کنند و کتاب می‌خوانند. ما که بیرونیم هم بجای جلسات سیاسی این روز‌ها به دعای کمیل می‌رویم، دعای کمیل زیر زمینی. شب قدر زیر زمینی، عاشورای زیر زمینی. کلا زندگی ما این روز‌ها شباهت پیدا کرده به موش کور. همه چیز زیر زمینی است. کتاب‌هایی که قبلا مجوز انتشار داشت این روز‌ها کالای ممنوعه است و برای ما شده زیر زمینی.. از فکر انقلاب بیرون آمده‌ایم. دنبال رونق زیر زمین خود هستیم. فکر می‌کنم توی این زیر زمین‌ها اجناس خاص و بی‌نظیری بشود پیدا کرد، مثل همین جوان‌هایی که این روز‌ها پنهان شده‌اند در زیرزمین!