آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۲ خرداد ۱۳۹۲

پروانه وحیدمنش

اجتماع


آخرین تابلو؛ یک رویای کاملا مشترک


_G5X6498
یادداشتی بر تئا‌تر «یک رویای خصوصی» به کارگردانی ایرج جنتی عطایی

عکس: حسن سربخشیان

در بروشور نمایش از قول بهروز وثوقی نوشته شده: «تبعیدی‌هایی از دو نسل جدا از هم با پس و پیش کردن پازل‌های ناآشنایی که از این همه فاصله آن‌ها را به هم وصل می‌کند، یک رویا را با شما درمیان می‌گذارند که اگر نم اشکی در چشممان حلقه نزند بی‌تردید لبخندی برلب خواهیم آورد از این سوگ شادی نامه ناپایدار تبعید.»

شاید اگر تئا‌تر یک رویای خصوصی در سالن تئا‌تر شهر تهران به روی صحنه برود مورد استقبال قرار نگیرد، شاید هم معدود تماشاگران فقط بخاطر حضور دوباره بهروز وثوقی به وطن باز گشته به سالن ها بروند، بهروزی که در خاطره مردم ایران نه مرد صحنه تئا‌تر که قیصر سینمای تازه متولد شده فارسی بوده و هست. حالا دیگر مردم کوچه و خیابان‌های تهران و ایران، حال و هوای مردی را که بر باد رفتن عمرش را در غربت به نظاره نشسته است، نمی‎فهمند. حتی شاید برای عده‌ای دیدن بغض‌های او وقتی از وطن می‌گوید، مسخره باشد؛ اما برای ما که در غربت، در فقر تئا‌تر مترقی فارسی بعد از مدت‌ها زل زده‌ایم به پرده تا از ورایش بهروز وثوقی روایتمان کند و گلشیفته از تکرار روایت تبعید بگوید، دیدن این تئا‌تر نه تنها غنیمت است که جایی است که خود را محک می‌زنیم.
هر دو بازیگر، بهروز وثوقی و گلشیفته فراهانی یک حرف را می‌زنند. یکی ما(تبعیدی تازه از راه رسیده) را از آینده‌ای که در انتظار یک تبعیدی ایرانی است با خبر می‌کند (بهروز وثوقی). و دیگری حال و هوای این روزهای تبعیدی‌های جوان را به تصویر می کشد. گلشیفته نقش دختری گیج وبلاتکلیف را بازی می کند که موسیقی زیر زمینی کار می‌کرده و از مادر و برادرش کتک خورده و زندانی شده و دیگر نتوانسته با فضای حاکم به کارش ادامه دهد و مجبور به ترک کشور شده . او به بی‌خیالی وسرخوشی تینا، زن جاوید با دیده تردید می‌نگرد و در تمام طول نمایش نشان می‌دهد که جاوید را می‌فهمد و نمی خواهد به تینایی تبدیل شود که تمام دلخوشی‌اش سریال‌های تلویزیونی وتمام دلمشغولی‌اش قبض‌های متعدد برق و آب و بیمارستان است. هر دو تبعیدی وطن را پشت سر گذاشتند. هر دو در مواجهه با جامعه جدید به نوعی سرگرداندند. جاوید به ظاهر تسلیم شده است؛ تلاش می‌کند طرحی بکشد و دوباره جاویدان شود اما نمی‌شود. تحقیر می‌شود و بوم و رنگش را تینا به سخره می‌گیرد. تینا نماد مردمی است که دغدغه‌شان زندگی روزمره است و برایشان مهم نیست طرحی روی تابلو زده بشود یا نه. برای او قسط‌های بانک مهم‌تر است و به کل وطن خود را فراموش کرده است. اما حضور رویاگونه سارا، دخترکی که به تازگی از ایران آمده است و نیاز به سرپناهی دارد تا کار‌هایش درست شود و اصرار او برای زنده کردن حس‌های مرده جاوید در ‌‌نهایت آخرین تابلوی جاوید را پیش از مرگش نقش می‌زند؛ تابلویی که اگرچه تماشاچی آن را نمی‌بیند اما نشان می‌دهد طرحی است از وطن نقاش، ایران.
برای بیننده تئا‌تر یک رویای خصوصی که گاهی طنز جملات درست محک خورده جنتی عطایی او را می‌خنداند و‌گاه صورت دردمند و سرشار از حرف بهروز وثوقی- وقتی کلافه این غربت شده- اشک‌اش را در می‌آورد، دلیل تماشای این تئا‌تر است. تماشاگر در غربت به دنبال کیفیت و یا بازی‌های خارق العاده بازیگران مهاجر نیست بلکه به دنبال تجدید خاطرات، گم شده‌های تالار سنگلنج و رودکی و شاید حتی در انتظار تئا‌تر نوشین است.
گلشیفته فراهانی در کنار بهروز وثوقی خوب می‌درخشد. زیر سایه او، نامش و بازی‌اش قرار نمی‌گیرد و‌‌ رها و بدون استرس بازی می‌کند. بازی گلشیفته اما بیشتر بازی یک بازیگر سینماست تا تئا‌تر. هر چند در بخش‌هایی که او گیتار می‌زند و می‌خواند توانسته از این قالب بیرون بیاید و یک بازیگر تئا‌تر بشود. بهروز وثوقی اما با تمام خاطراتش به روی صحنه می‌آید. بیشتر تماشگران هم نسلان او هستند و از او خاطرات زیادی به یاد دارند. برای این بینندگان فرقی نمی‌کند قیصر چطوراز پس نقش بر می‌آید. مهم این است که او قیصر است و خاطرات است که با او زنده می‌شود. اما کسی که به راستی از پس نقشش بر آمده و در فضای صحنه تئا‌تر که یک اتاق است با چند تابلو بر دیوار و بوم نقاشی در کنج آن، با دو میز و صندلی، سوسن فرخ نیا همسر جاوید است که حرکت‌هایش و نحوه پیش بردن دیالوگ‌ها به بهترین شکل پیش می‌رود. در حقیقت اوست که کنترل بازی را در دست دارد و با حضورش اجازه نمی‌دهد تلخی موضوع اصلی بر شاکله تئا‌تر غلبه کند.
داستان اما روی دو محور اصلی تبعیدی قدیم و تبعیدی جدید می‌چرخد. تبعیدی قدیم سعی می‌کند با چت کردن با جوانان داخل کشور خودش را زنده نگه دارد و سارا (تبعیدی جدید) به او کمک می‌کند بیشتر حال و هوای مملکت را بشناسد. خاطرات را تعریف می‌کند و اینکه چقدر جای او در میان جوامع دانشجویی و هنری خالی است. جاوید با این تعاریف و شنیدن اینکه هنوز هنرمندان ایران او را می‌شناسند و از کار‌هایش تعریف می‌کنند امیدوار می‌شود. مدام تلاش می‌کند تا آخرین تابلو را که قرار است شگفتی بیافریند طرح بزند اما نمی‌تواند تا سارا از او می‌خواهد که او را طرح بزند. برایش آواز می‌خواند. بالا و پایین می‌پرد و ژست می‌گیرد. داستان با طرح آخرین تابلو و شگفتی تینا و سارا آخرین دقایق خود را سپری می‌کند. درست در نقطه‌ای که آخرین تابلو طرح می‌خورد نفس‌های جاوید هم به شماره می افتد و او در غربت و در حالیکه آرزوی زیارت قبر مادرش را برزبان دارد، جان می‌دهد.